اومدم خونشون بچشون ۱ سالشه خیلی گریه میکرد داشتم ساکتش میکردم هرکاری میکردم اروم نمیشد بعد بغلش کردم بردمش بالا سمت لوستر که ببینه نورشو ذوق کنه اروم شه اخه قبلن باباش اینجوری ارومش میکرد ...همین که بردمش بالا یکی از اویزا رو کشید کل لوستر با جا افتاد وسط خونه تمام حباباش شکست لامپاش ریخت اتصالی کرد داخلش اب شد سرپیچاش شکست کلا به درد نخور شد لوسترشونم تازه خریده بودن چند ماه نمیشه ...خیلی غصه خوردم از غروب تا الان همش دارم حرص میخورم چرا اینقد بدشانسم
ولی تجربه شد هیچ وقت بچه کسیو بغل نگیری منم دخترجاریمو خیلی دوست داشتم کوچولو بود بهش یه لقمه نون و پنیر دادم تازه از شهربازی اومدیم ۱۲شب بود دوقدم ازم فاصله نگرفت سرفه میزد داشت خفه میشد بردیم بیمارستان فرستاد تهران رفتیم دیدن ته باطری کنترل که برادر شوهرم غروب کنده بود انداخته بود خونه خورده گیرکرده بود گلوش ولی من مردم و زنده شدم فکر میکردیم نون داره خفش میکنه😑