بعد که اروم میشه باهاش حرف بزن متوجه اش کن که حالت بد میشه از حرفاش و کمکش کن که خودشو بتونه کنترل ک ...
میدونم بهشم گفتم بیشتر عصبی میشه بدترمیشه خب چیکارکنم قلبم دردمیکنه دیگه .حتی دستشو بهم برخورد کنه حالم بدمیشه کتک کاری نداریم فقط بحث ولی من نمیدونم چه م شده دلم برابچه م میسوزه
نذار عصبانی بشه میبینی داره کار به دعوا می رسه به خاطر خودت قطع اش کن
خب واقعابعضی ازمسائل دست من نیست منم تاحدودی تحمل میکنم جواب نمیدم اون میگه من تادعوانکنم حالم خوب نمیشه منم جواب نمیدم ولی وقتی عصبی بشم دیگه هم دادمیزنم هم اینکه کلاازش سردشدم چیکارکنم
می فهمم منم تجربه کردم این حس و حال رو خدا کمک ات کنه
شماچیکارکردین .دیروز گفتم دیگه زندگی فایده ندارد وسایلموجمع کردم که برم خودش نذاشت وشروع کرده التماس ولی من دلم باهاش صاف نمیشه .امشب هم بازیه خاطرهمین مسیله بحثمون شد
شماچیکارکردین .دیروز گفتم دیگه زندگی فایده ندارد وسایلموجمع کردم که برم خودش نذاشت وشروع کرده التماس ...
والا چی بگم
من ده سال در همین احوالات بودم
نفرت و خشم همه وجودم گرفته بود
خیلی مفصل هست
اما خیلی زیاد در طول این سال ها از خدا خواستم محبت اش بندازه به دلم. طوری که آنقدر دلم ازش نشکنه. من که آروم شدم اون هم خوب شد. البته میگم ده سال طول کشید.