من و شوهرم از هم دور بودیم برای نامزدی قرار شد اون زودتر از تهران بیاد تا آزمایش بدیم
خانوادش برای چند روز بعد بیان
خلاصه روزی که قرار بود بیان خانوادش از قطار جا موندن 🤣🤣🤣
شوهرم بیچاره از عصبانیت قرمز شده بود گفت من برم تا سر کوچه و برگردم
بعدا گفت اون روز رفتم تو کوچه زنگ زدم بهشون فریاد میزدم آبرومون رفت😅😅😅
بعد دوباره برای فرداش بلیط گرفتن بازم از قطار جاموندن😐😐😐😐😐😐😐
شوهرم گفت پیاده هم شده باید بیایید رفتن فرودگاه با هواپیما اومدن
اینقدر ریلکسن که خدا میدونه🤣