😂😂😂
من 4 ماهه عقد کردم خب
دیروز عصر من قرار بود برم خونه مادر شوهرم ولی چون کار داشتم دیگه شد ساعت ده
ساعت ده شب شوهرم میخاست بیاد دنبالم ببرتم اونجا، وقتی اومد دنبالم قبلش که بریم خونشون گفت عزیزم وقتی رفتیم خونمون یکم به مامانم کمک بده من الان با مامانم بحثم شده و اینا
اومده به شوهرم گفته که الان میخای بری دنبالش بیاد که چی این موقع شب میخاد بیاد چیکار کنه عصر برو دنبالش که بیاد کمکم کنه مگه من باید همش بهش بگم که کار کن چرا اون کار نمیکنه (حالا منظورش از کار اینه که من برم براش حیاط بشورم و خونشو بسابونم براش، من کمک میکنم بهش وقتی اونجام ظرفا رو خودم میشورم و جارو میکنم و میوه و سفره انداختن و اینا رو همش خودم انجام میدم کارای دیگه هم که میخام کمکش کنم خودش میگه نمیخاد تو نمیتونی برو بشین)
حالا دیشب جلوی شوهرم و خواهر شوهرم و جاریم اومده اینطوری گفته پشتم
به شوهرم گفتم عزیزم مگه من کمکش نکردم گفت چرا میدونم و اینا
دیگه اعصابم خورد شد هرچی شوهرم گفت بریم خونمون منتظرتن گفتم نمیام امشب عزیزم فردا شب میام
شوهرمم فهمید ناراحت شدم و میدونه میخام پری بشم زود ناراحت میشم دیگه اصرار نکرد
انقد حرصم گرفته که نگو اصلا دلم نمیخاد برم دیگه
خواهر شوهرم خونش از مادرش دوره بعد از دو ماه که میاد خیلی کمکش میکنه و حیاطا رو میشوره براش، اونم میگه که منم باید مثل اون کار کنم براش
دخترش سه برابر من سن داره 40 سالشه دیگه 15 ساله عروسی کرده حالا توقع داره منم مثل اون باشم
تازه من 4 تا جاری دارم انقد که من کمکش میکنم اونا نمیکنن
عروس اولی هم میاد میشینه تکون نمیخوره که من بزرگترم
😭😭😭😭😭😭😭