زنداداش بيش از اندازه حسوده باعث شد رابطه ام باهاش خراب بشه داداشم هم نميدونم مشكلش چيه همش ايراد ميگرفت اخرش ديگ باهاشون حرف نميزنم چون فقط خودم حرص خوردم الانم وقتي هستم نمياين خونه ي مادرم ياهم بياين ببينن هستم ميرم وقتي نيستم مياين قبلا با مادر شوهرم اينا دعواي خانوادگي داشتيم ك مادرم اينا بودن كه بهشون مادرم شوهرم فحش داد بعد زايمانم يعني بعد عيد نرفته بودم امروز رفتم خونه ي مادرشوهرم هرچي باشه خودم مادرم و اونم مادره حق ديدنه بچشو نوه اش رو داره الانم مادرم از وقتي اومدم نه من ن بچمو ادم حساب نكرد حاظر شدم برم خونم بابام نذاشت دلم شكست گريه كردم