من همیشه بخاطر اینکه هوای مادرم داشته باشم با شوهرم بحث کردم ، اعصابم خورد شده و ....اما مادرم دلسوزی نسبت به من نداره و وقتی به عمق ماجرا نگاه می کنم میبینم سر هر داستانی مادرم ک همه چی گنده می کنه و حتی اختلاف میندازه و خودشم صبح تا شب با پدرم دعوا داره در حدی ک هرروز زنگ میزنه درددل می کنه و از بابام بهم بدی میگه ،همه مردا رو بد میدونه همه رو مقصر ،
از خانواده شوهرم بدی میگ همه کارشون برام بد تفسیر می کنه ،تا جایی ک اختلاف بندازه ،
طوری شده ک شوهرم میگ مادرت خودش امامزاده میدونه همه رو بد ، شماها رو هم مثل خودش کرده چون خودش با خانواده شوهرش بد شما ها هم نباید خوب باشید
خواهر بزرگم قطع رابطه باهامون کرده و با خانواده شوهرش خوشه میگ شماها مشکل دارید
منم قبول دارم ، اما دیگ دارم دیوونه میشم از ی طرف حس ترحم به مادرم دارم چون با این افکارش خودش از پا از لحاظ جسمی درآورده ،از طرفی میترسم چون منو داره شبیه خودش میکنه ،شوهرم خیلی مهربونه اما گاهی چنان دیدمو عوض می کنه مادرم ک بحثم شه اما بعدش به شدت عذاب وجدان میگیرم