این برادر بزرگوار امام حسین(علیه السلام)، تمام همت خود را صرف رضایت امام حسین(علیه السلام) کرد. می خواست نگرانی و اضطراب را از چهره امام حسین بردارد.
بار امام حسین(علیه السلام) را سبک کند، شخصاً با اینکه فرمانده لشکر امام حسین(علیه السلام) بود، به حاجات اطفال امام رسیدگی می کرد. آنها عمو را به جای پدر به حساب می آوردند. همه مشکلات را با او در میان می گذاشتند.
پس نقل کردند روز عاشورا وقتی کار تشنگی تو خیمه های امام حسین(علیه السلام) بالا گرفته بود، بچه های امام حسین(علیه السلام) نزد قمر بنی هاشم آمدند و آب خواستند. حضرت عازم میدان شد. به هر کیفیت بود خود را به آب رساند. اما به هر کیفیت که بود آب را برداشت و تشنه لب از شط بیرون آمد.
فرمانده های دشمن دیدند که اگر آب به خیمه برسد، ممکن است شکل صحنه جنگ تغییر کند. به لشکر دستور دادند، بسیج عمومی کنند. دور قمر بنی هاشم را گرفتند و محاصره اش کرده اند.
حضرت هم همتش را گذاشته بود و برای امام حسین(علیه السلام) و اطفالش آب ببرد. دست راست قطع کردند، دست چپ را قطع کردند. با دندان مشک را گرفت. پرچم را هم با بازوان محافظت می کرد.
ولی یه لحظه ای پیش آمد که دیگر قمر بنی هاشم نه پرچم داشت و نه آب. طوری تیر بارانش کرده بودند که همه اندامش پر از تیر شده بود، تیر به چشمای مبارکش اصابت کرد.
ناگهان در هجوم عمومی دشمن، از اسب بر زمین افتاد. امام حسین(علیه السلام) صدا زد: أخا أدرک أخاک.
همین که صدای قمر بنی هاشم بلند شد، حال امام حسین(علیه السلام) دگرگون گردید. با شتاب آمد. اما دیگر کار از کار گذشته بود. امکان حمایت از قمر بنی هاشم نبود.
پس دستانش را بر کمر گذاشت و فرمود: الآنَ انْكَسَرَ ظَهْرى وَقَلَّتْ حیلَتى.[3]
حسین جان! ای کاش کسی هم بود وقتی تو از اسب بر زمین افتادی، می آمد و سر تو را به دامن می گرفت. دستاشو برد و خاک های گرم کربلا رو جمع کرد. صورت بر خاک ها گذاشته و مشغول به ذکر خداست.
ناگهان مانند نگین او را در محاصره کردند. هر که با هر سلاحی که داشت به امام حسین(علیه السلام) حمله کرد. دستور داد عزیزانم! برگردید به خیمه ها.
ولی هنوز شاید به خیمه نرسیده بودند که دیدند صدای تکبیر دشمن بلند شده، نگاه کردند دیدند سر امام حسین(علیه السلام) بالای نیزه است صلی الله علیک یا اباعبدالله و رحمة الله و برکاته