2777
2789

منم لایک کنم بخوانم 

خانم هستم 🍁خوب بودن  و بدبودن  فقط برچسبیه که ادما روت میزنن بر اساس میزان نفعی که براشون داری. 🌸🌸(خطاب به یه عده اگه اهل دعوا و عقده گشایی هستی سرت به سنگ خورد چون من جواب نمیدم بگرد دنبال یه قربانیه دیگه خدا نگهدار 😛)

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

بگو

 در تاریخ ۹۹/۹/۹ بهترین اتفاق زندگی من افتاد🌸🌸        اینکه من جواب بیشعوری های تو رو نمیدم ..... از شعور منه ..... پس تو هم لطف کن بیشعوری هاتو به رخ نکش......😏😏                      تو بگو طلاست از چشم بیوفته قاطی اشغالاست 🙃.              باید رو سر در نی نی سایت زد  تسبیح وارد شوید 📿📿

بگوعزیزم.دستت دردنکنه هنوزمیخواستم تاپیک بزنم درخواست کنم یکی داستان زندگیشوبگه..

نيما يوشيج درتولدیک سالگی فرزندش نوشت:فرزندم يك بهاريك تابستانيك پائيزو يك زمستان را ديدياز اين پس همه چيز دردنیاتكراري است،به جز مهربانی🌹

بیست  و چند سال پیش تو یه اتفاق ساده با مردی دوست شدم که سالها ازم بزرگتر بود فاصله سنی 14 سال.

کلا بچه نبودم دلم با بچه ها هم نبود شاید همین بزرگتر از سنم فکر کردن بود که باعث شد من ترجیح بدم با مردی حرف بزنم که سالها ازم بزرگتره

اون اوایل اصلا فکر نمیکردم واابسته بشم به شدت درسخون بود م و فکر و ذکرم دانشگاه بود واقعا اتفاقی با این اقا دوست شده بودم 

گهگاه میدیمش شاید دو ماه یه بار 

اما بعد از دو سال  به خودم اومدم عاشق شده بودم 

دوستیمون چها رسال طول کشید و بعد از چهار سال گفت باید بری دنبال زندگیت نمیشه با این تفاوت سنی با هم باشیم 

هر چی گریه کردم ضجه زدم گفت نه فایده نداره داریم وقت تلف میکنیم 

اون وقتها فکر میکردم که اصلا خانواده ام نمیذارن با یه ادم سی و چند ساله  ازدواج کنم 

خلاصه بهم خورد 

اولش خواستم محکم و بیخیال بشم 

اما نشد 

یه عالمه خاططره بود 

بماند روزها و شبهایی که به یادش میگذشت و چقدر سخت و دردناک 

گفتم بیام دوباره عاشق شم 

بچه بودم 

فک میکردم میشه 

رفتم با یک یدوست شدم 

سعی کردم عاشق شم 

زودی باهاش ازدواج کردم 

البته اینا دوسال بعدش اتفاق افتاده بود و من دو سال متظر بودم

ازدواج کردم با یکی هم سن و سال خودم همه چی تو ظاهر خوب بود 

اما اهل زندگی نبود 

رفیق باز

به شدت بچه ننه

خدایا چکا رکنم ؟

ادامه دادم گفتم درست میشه 

به شدت بی مسئولیت بود 

دیدم نه بیفایده هست 

خودم رفتم سرکار
چقدر دنبال کار گشتم دو جا کار کردم پولم رو خوردن دفعه سوم گفتم برم دنبال یه شرکت با اصل و نصب پدرم در اومد تا پیدا کردم و چسبیدم ببه کار 

به زور پیشرفت میکردم 

محیط کار اصولا حسادت و بدخواهی زیاد داره اما جنگیدم ممجبور بوددم 

کرایه خخونه خرج خورد و خوراک و لباس مهمونداری همش پا من بود با یه تن لش ازدواج کرده بودم 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز