بعد از دوسال یه عاللمه طلا فروختم دادم بهش مغازه بزنه
اما زهی خیال باطل همه رو خورد و هیچ کاری نکرد
طلاها همه از مجردی بود
من پدرم وضعش خوب بود
خسته شدم گفتم طلاق میگیرم
پدرم نذاشت گفت نه ال و بله صبر کن قول میده درست شه
این اتفاق سه سال پشت هم افتاد
نذاشتن جدا شم
دیگه شده بودم یه ادم افسرده
صبح شش صبح سرکار میرفتم 8شب میومدم
اما حتی یه مانتو نمیشد بخرم یه ارایشگاه نمیشد برم