یاد سالای اول ازدواجم افتادم.من یه آدم عاطفی بودم که مدام دلم مهرومحبت میخاست.
دوست داشتم نوازشش کنم ونوازشم کنه.دوست داشتم حتما شبا کنارش بخابم. ولی شوهرم این چیزا براش بی اهمیت بود.میدیدی در حال فیلم دیدن خوابش برده،اگه بیدار میکردم که بیا سر جات عصبانی میشد.بد نبود باهام ها ولی ابراز محبت بلد نبود
خیلی هیجانی بود اولش دوران عقد عاشقم بود به حدی که هرروز منتظر دیدنم بود هرروز گل میخرید طلا میخرید کادو میداد همه همکارام بهم حسادت داشتن از محبت زیادش اما
اما از شب حنابندون که کتکم زد تا الان تو شوکم هنوز باورم نمیشه این اون ادم بود بعد عروسیم چندین بار کتک و دعوا و بزن بزن
بچه ها من شاید شش هفت سال این وضع و تحمل کردم.چقد گریه کردم چقدر بحث کردم ولی بی فایده بود.کم کم منم شدم مث خودش.حالا جامون عوض شده.اصلا دلم نمیخواد کنارش بخابم.از اینکه بهم ابراز محبت کنه حالت تهوع میگیرم.فقط یه جور وابستگی دارم بهش.شایدم بخاطر شرایطم و حرف مردمه که تحمل میکنم.مردا احمقن هر چه بی محلیشون کنی بیشتر مشتاقت میشن.کامل اون اوایل اعتماد به نفس مو گرفته بود.اما حالا من اعتماد به نفس دارم فهمیدم که عیب از من نبوده ونیست.کلا مردا به زنای دارای اعتمادبه نفس بیشتر جذب میشن
مال من کینه ای نیست زیاد مگه اینکا کارم چقد بد بوده باشه اونم قهرمیکنه محل نمیدم یا اینکه از نقطه ضعف هاش استفاده میکنم خودش میاد پیش قدم میشه واسه اشتی😂