هرشب به مشكلاتم فكر ميكنم روزامو چجور بگذرونم چجوري حلشون كنم از وقتي پسرم بزرگتر شده فكرو خيالم بيش ...
چرا؟ چه فکر و خیالی؟ چون پسر بچه دارم میپرسم
عدّه ای هستن در وَهمِ خود،خداجو و خداپرستن،اما خلقی برای در امان ماندن از شرّشان به خدا پناه میبرن.خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمیدهد مگر به خواست خودشان...
باشوهرم بحث شد خوابم نبرد منم شروع كردم ب ظرف شستن كاراي خونه ك اونم نتونه بخوابه اما هرچي سروصداكردم بي فايده بود الانم صداي خروپفش رومخمه اون انقدر راحت خوابه من ازحرص خوابم نميبره
با خواهرم دعوام شد یعنی مهمون اومده بود خونمون من همش تو اشپزخونه داشتم شام درست میکردم بعد مهمونمون گفت کیک میخوام برام کیک درست کنیدو خواهرم از دستم عصبی شد گفت چرا درست کردی مگه هرچی گفت باید انجام بدی چون خیلی خسته شدم بعد خواهرم بهم سر کوفت زد خیلی ازدست خودم ناراحتم
از بابت پسر بودنش نه از بابت اين كه من اينهمه سال تنها بودمو با رفتاراي پر از كينه و عقده ي اطرافيانم كنار ميومدمو زندگي ميكردم اما پسرم الان ٤سالشه همش دنبال عمو عمه مادربزرگ ميگرده اوناهم كه اصلا اهميتي بهش نميدن بچه اذيت ميشه بعد همش گريه و ناراحتي...