اوایل خیلی میترسیدیم مدام قران و چاقو تو اتاق خوابم بود اما الان دیگه نمیترسم
یه بار دیگه که برام خیلی جالب بود اومد منو برای نماز صبح بیدار کرد که مربوط میشه به دوران دانشجوییم تو خوابگاه😂
شبیه یکی از متصدیای خوابگاه کرده بود اومد نشست رو پاهام و گفت بلند شو وقت نمازه
منم خیلی ازش ناراحت شدم گفتم چرا نشسته رو پاهام زنیکه احمق
چوننخیلی خوابم میومد قبل از اینکه جوابشو بدم پاشد رفت و بعد دو دقیقه منم بلد شدم
اون موقع هیچ حسی از بختک نداشتم
بعد موقع دانشگاه رفتن رفتم ازش تشکر کردم با تعجب گفت چی داری میگی
دیشب شیفت من نبود که بخوام برای نماز صبحبیدارت کنم من صبح ساعت هفت شیفتو تحویل گرفتم