یادم نمیکنی و زیادم نمیروی یادت بخیر یار فراموشکار من
یک لحظه از خیال تو ، آسوده نیستم ترکم نکن ! ... که با تو بفهمم که کیستم با رفتنت ، دوباره مرا امتحان نکن ... مهلت بده که بر سر عهدم بایستم من ، آن مسافرم که به دنبال یک سراب یک عمر در امید وفای تو زیستم ! خاکت شدم ، که بلکه تو یک روز ، گُل شوی ! اکنون به جز زمین لگد خورده ، چیستم ؟ بارانی است شهر تو ، هر روز ، بعد از این ... از بس که در فراق تو ، هر شب گریستم