2777
2789
عنوان

مشاعره

| مشاهده متن کامل بحث + 6574 بازدید | 1618 پست

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

بناهای آباد، شاعر شدند

به حُسن خداداد، شاعر شدند


دهان خدایان پُر از شعر شد

پسِ پشتِ اوراد، شاعر شدند


هنوز آن زمان، بیستونی نبود

که شیرین و فرهاد، شاعر شدند


سپس حافظ و سعدی و مولوی

همه  -روحشان شاد- شاعر شدند


گروهی هم البته نارو زدند

و با داد و فریاد، شاعر شدند


گروهی که در عصر ما زیستند

و در دوره ماد، شاعر شدند


در این نیمه شب تا که رد گم کنند

چهل دزد بغداد، شاعر شدند


بسا ناظم بچه مرشد صفت

که بی اذن استاد، شاعر شدند


خلاصه گروهی اسیر زمان

در این عصر آزاد، شاعر شدند


حکیما، تو بر این جوانان مگیر

خدا غم فرستاد، شاعر شدند


به تیغم گر کشد دستش نگیرم به تیرم گر زند منت پذیرم


گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

بناهای آباد، شاعر شدند به حُسن خداداد، شاعر شدند دهان خدایان پُر از شعر شد پسِ پشتِ اورا ...


گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد

در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى
در شأن چشم هاى تو پیدا کنم، نشد

گفتند عاشق که شدى؟ گریه ام گرفت ...
میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد

بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را ...
از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد

شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد

گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله


چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند

عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را

دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت

سر من دار که در پای تو ریزم جان را

کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن

تا همه خلق ببینند نگارستان را

همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی

تا دگر عیب نگویند من حیران را...

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى در ش ...



و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم...

به ما چه مرد نباید که... ما که نامردیم!

 

اگر که پنجره را سمت عشق می بستند

بدون شعر... و گریه چه کار می کردیم؟!

 

زنی به خاک نشست و به چشممان زل زد

و ما که سایه ی خود را به جا نیاوردیم

 

و قد کشید درون سکوتمان خورشید

و بر جنازه ی یک عشق، سایه گستردیم

 

شما که درد کشیدید، درد را دیدید

به حال ما نرسیدید، ما خود ِ دردیم!

 

خلاصه ی همه ی زندگی ما اشک است

بیا دوباره به آغاز شعر برگردیم 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792