2777
2789
عنوان

مشاعره

| مشاهده متن کامل بحث + 6440 بازدید | 1618 پست

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

بناهای آباد، شاعر شدند

به حُسن خداداد، شاعر شدند


دهان خدایان پُر از شعر شد

پسِ پشتِ اوراد، شاعر شدند


هنوز آن زمان، بیستونی نبود

که شیرین و فرهاد، شاعر شدند


سپس حافظ و سعدی و مولوی

همه  -روحشان شاد- شاعر شدند


گروهی هم البته نارو زدند

و با داد و فریاد، شاعر شدند


گروهی که در عصر ما زیستند

و در دوره ماد، شاعر شدند


در این نیمه شب تا که رد گم کنند

چهل دزد بغداد، شاعر شدند


بسا ناظم بچه مرشد صفت

که بی اذن استاد، شاعر شدند


خلاصه گروهی اسیر زمان

در این عصر آزاد، شاعر شدند


حکیما، تو بر این جوانان مگیر

خدا غم فرستاد، شاعر شدند


به تیغم گر کشد دستش نگیرم به تیرم گر زند منت پذیرم


گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

بناهای آباد، شاعر شدند به حُسن خداداد، شاعر شدند دهان خدایان پُر از شعر شد پسِ پشتِ اورا ...


گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد

در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى
در شأن چشم هاى تو پیدا کنم، نشد

گفتند عاشق که شدى؟ گریه ام گرفت ...
میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد

بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را ...
از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد

شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد

گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله


چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند

عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را

دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت

سر من دار که در پای تو ریزم جان را

کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن

تا همه خلق ببینند نگارستان را

همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی

تا دگر عیب نگویند من حیران را...

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى در ش ...



و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم...

به ما چه مرد نباید که... ما که نامردیم!

 

اگر که پنجره را سمت عشق می بستند

بدون شعر... و گریه چه کار می کردیم؟!

 

زنی به خاک نشست و به چشممان زل زد

و ما که سایه ی خود را به جا نیاوردیم

 

و قد کشید درون سکوتمان خورشید

و بر جنازه ی یک عشق، سایه گستردیم

 

شما که درد کشیدید، درد را دیدید

به حال ما نرسیدید، ما خود ِ دردیم!

 

خلاصه ی همه ی زندگی ما اشک است

بیا دوباره به آغاز شعر برگردیم 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   rahayousefi81  |  32 دقیقه پیش
توسط   nafas45267  |  27 دقیقه پیش
توسط   rahayousefi81  |  22 دقیقه پیش