تورا چون جان خود میخواهم تورا چون سایه می پندارند هرچه تو دوری من صبرکن قبل از تو من عاشق نبودم..
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
در من کسی جان میدهد هر شب با خاطراتی سرد و تکراری ...دیوانه جان کی میشود اصلا ، از حال و روزم دست برداری ...؟دلبستگی طعم گسی دارد ، با بغض های قصه درگیری ...دستت که از دستش جدا باشد ...دست خودت را هم نمیگیری ...ویرانه ها را خوب میفهمم ...استادِ ماندن زیر اوارم .. لبخند بر لب میزنم اما .... درد وخیمی در سرم دارم ...درد وخیمِ در سرم هستی احساسِ پوچی بینِ اشعارم ...پلکی بزن پیش از عبورت یک ...مُردن به چشمانت بدهکارم ...ما را به جرمِ عاشقی کُشتند...با چوبه ای از جنس ویرانی ...حتما تصور میکنی خوبم ....!!!افسوس اصلش را نمیدانی ...!
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت ازرده گزند مباد
از سرِ بالینِ من برخیز ای نادان طبیب! دردمندِ عشق را دارو به جز دیدار نیست... ناخدا در کشتی ما گر نباشد گو مباش! ما خدا داریم، ما را ناخدا در کار نیست...