با خانواده خودم خوش میگذره چون کلا پایه ن ولی با پدر مادر همسرم نه چون جلو اونا معذبی مادرشوهرم همش نگاه میکنه بهم منتظر ی کاری بکنم شروع کنه دیگه حرفایی میزنه که آدمو ناراحت میکنه منم باید کلا جوش بزنم حرص بخورم
نمی تونم با همسرم ی شوخی کنم جلو اونا همسرمم حواسش بیشتر به اوناس من دیگه یادش میره کلا خوش نمیگذره
یبار با پدرشوهرم و شوهرم مسافرت رفتیم به شوهرم که خیلی میگفت خوش گذشته اما به من نه تو طول رفت و برگشت من همش اون پشت خواب بودم هر از گاهی بیدار میشدم چایی بهشون میدادم میوه میخوردیم یا جایی همسرم وایمیستاد چیزی بخره خستگی در کنه جرعت نمی کردم چیزی بگم به همسرم پدرشوهرم چیزی بهم نگه نگه زنش فلانه جلو هم نشسته بود همش با شوهرم حرف میزد منم یا خواب بودم یا با هندزفری آهنگ گوش میدادم
😐😐😒🙄