2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 395203 بازدید | 1784 پست

سلام روز همگی بخیر بعد چند ماه رفتیم خونه مادر شوهر چون خواهر کوچیکه زاییده . خواهر شوهر بزرگم که خیلی همه حساب میبرن حرف بدی به دخترم زده ناراحت شده . البته من اون لحظه نبودم همیشه کارش جلوی شوهرم باهاش خوبه ولی تنها گیرش بیاره زهرش میریزه. اصولا باید چکار کرد من چیزی نگفتم ولی به دخترم گفتم به باباش بگه عمه منو ناراحت کرد چون حرفی که اول بچه خودش زده بود و دخترم یه بار گفته بوده .طبق معمول هم کسی از بچه اون نشنیده بوده کاسه کوزه ها سر بچه ۹ ساله من شکسته. به دخترم گفتم محلش نده آدمایی که با حرف عذابی میدن کم محلی کن . خودش هم گفته من نگفتم اونم گفته کلی میگم. بعد که همه اومدیم یه دفعه به دخترم گفت پس چرا رفتی عمه؟🤔 نمیدونم چرا طبق معمول لال شدم دلم می خواسن بگم با اون حرف شما باید هم میرفت. قبل رفتن همش تو دلم دعا کردم من یک زن مقتدرم . باید چکار کنم آدم کولیه نمیشه حرفی بهش زد

سختی های زندگی بی حکمت نیست و پشت مشکلات و سختی های زندگی حکمتی الهی نهفته است که شاید بر ما پوشیده باشد

چطور خودم رو دوست بدارم؟ چطور ارزشمند بشم؟ 

باید ببینم الویت های زندگی من چیه و چرا؟ براشون برنامه ریزی روزانه دارم؟ وقتم ، این گوهر گرانبها رو چطور می گذرونم ؟ در این سال های عمرم چه محصول و دستاوردی داشتم ؟ آیا سایه ها و فرافکنی هام رو می شناسم ؟ آیا منتظرم دیگری حال خوب رو به من هدیه بده؟ بلدم از خودم مراقبت کنم ؟ به عنوان یک انسان هدف دارم؟ به سلامت روح و جسمم واقفم؟ غذای روح و جسم من چیه؟  آهنگ ها، فیلم ها ، سریال ها ، کتاب ها ، تاپیک ها ، پیج ها ، کانال ها  ، سایت ها ، گفت و گوی های درونی ،  دوستان و حلقه افراد نزدیکم چی و کی هستند ؟ برای مسائل و مشکلاتی که دارم راهکار دارم ؟ اگر نه ، رها کنم .جسارت و قدرت رها کردن دارم؟

آیا حال خوب من وابسته به دیگران و شرایط بیرونیه؟ 

 آیا گمان دارم این جهان جای امن و فراوانی هست ؟ آیا باور دارم این جهان ، اتفاقات ، رابطه ها ، موقعیت مالی و شغلی بازتاب درونیات من هستن ؟ آیا واقعا خودم رو کافی ، ارزشمند و با لیاقت می دونم؟ یا مدام ترس از دست دادن دارم ؟ (هر جا که ترس هست ، ایمان نیست .)

به راستی ، من واقعا کی هستم ؟ من چی دوست دارم ؟ دوست دارم بعدها از من به چه عنوان یاد بشه ؟ خدا ، خالق هستی ، کجای زندگی من هست ؟ ارتباطم باهاش در چه حده ؟ نکنه موقع سختی با گریه باهاش حرف می زنم تا دلش به رحم بیاد ، تا دلش بسوزه ، تا مشکلم حل بشه ؟ (این یعنی مشکل من از تویِ خدا بزرگتره) 

آیا تو وجودم عشق هست که  جهان جای قشنگ تری باشه ؟ که جهان این عشق رو به خودم برگردونه ؟ 

نکنه خودم پر از خلاء و نیازم ، بعد در به در ، آدم به آدم دنبال پر کردن این نیازها توسط دیگران هستم ؟ پس خودم چی ، سهم من ؟ آیا باور دارم خودم ، بله خودم ، تو سرنوشتم تاثیرگذارم ؟ 

آیا به خودم احترام می ذارم ؟ الان کجای زندگیمم؟ چقدر موفق هستم؟ چقدر تاثیرگذارم؟ به خودم توجه دارم؟ من چه ایرادات و استعدادهایی دارم؟ برنامه برای اصلاح و شکوفا شدن شون دارم ؟ عملی شون کردم؟ محصولات عمر من چیا هستن؟ آیا کافی هستن ؟ محصول هر روز و ماه و سال من چیه؟  تا حالا خودم رو بابت اشتباهاتم بخشیدم ؟ آیا مسئولیت زندگیم ، انتخاب هام ، حال و روحیه ام و خوشحال کردنم رو پذیرفتم؟  آیا آگاهانه زندگی می کنم؟ نشانه ها رو می بینم ؟بهتر نیست سکوت کنم تا بهتر ببینم ، بهتر بشنوم. کلاس و دوره و سایت و تاپیک پیشنهاد می شه ، می خونم ؟ چک می کنم؟ 

آخ که چقدر خودم رو پس زدم ، نامهربونی کردم ، چقدر بد با خودم حرف زدم ، چقدر سرزنش کردم ، تحقیر کردم ، چقدر ایراد گرفتم . 

وقتی من خودم رو دوست ندارم ، چطور می تونم از دیگران بخوام به من احترام بذارن ، دوستم داشته باشن ، به حرفام گوش بدن؟ مگه من حرف درون خودم رو شنیدم ؟ مگه من برای خودم اصول فکری _ رفتاری دارم ؟ چقدر به این اصول پایبندم؟ آیا من الویت اول زندگیم هستم ؟ آیا آرامشم ، سلامتیم ، رشدم ، فردیت و هویتم ، غرور و شخصیتم ، الویت اول زندگیم هستن؟؟ یا به دیگران باج می دم که منو دوست داشته باشن ، تاییدم‌کنن. 

مدام سوال می پرسم ، ولی دریغ از عمل. پس کِی قراره تحلیل کردن ، تمرین کردن ، از نو ساختن رو شروع کنم و یاد بگیرم ؟

آیا واقعا می دونم عزت نفس و اعتماد به نفس چه تعریفی دارن ؟ چه نشانه هایی دارن ؟ 

آیا تا حالا اصطلاح سایه و عقده به گوشم خورده ؟ اگه نمی دونم ، الان که دارم می خونم ، حداقل می رم تو گوگل سرچ کنم راجع به بهشون ؟؟؟ آیا می دونم باورهام داره زندگی منو کنترل می کنه؟ 

یه سوال دیگه ، انتظاراتی که از دیگران دارم ، تو وجود خودم هست ؟ مهربونی ، عشق ، مسئولیت پذیری ، ارزشمندی ، فکر و باور سالم و بالنده ، مهارت گفت و گو ، تحمل شنیدن نظر مخالف و ....

تو وجود خودم هست؟ 

بس نیست غر زدن ؟ تکرار مکررات ؟ انگشت اتهام به دیگران گرفتن؟

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سلام. متن بالا رو دلی نوشتم. شما هم دلی بخونید. 

قصد تخریب یا ناراحتی کسی رو هم ندارم. (مخاطب این متن اول خودم هستم).سعی کردم راهکارهام تو متنم مشخص باشه. از خدا برای همه سلامتی ،آرامش ، برکت ، نور ، عشق ، آگاهی و گشایش می خوام. الهی آمین

و یه چیز دیگه : 

من فقط می دونم خدا هست . نمُرده. ائمه هم هستن. خودمم هستم. پس این زندگی رو می سازم. 

هر جا که جا شدی ، لزوما آن جایی نیست که به آن تعلق داری...جای خودت را در این جهان پیدا کن 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

البته من تو اون تماس تلفنی به عنوان مشاور شما معرفی شدم از طرف دانشگاه چون همسرت به شدت حساس بود که ...

بله میدونم شما چی گفتین و ایشون چی گفتن چون همون موقع بهم گفتین و حتی شما گفتین بگم شوهرت ادم خوبیه و فلان ک ترغیب بشه بیاد مشاوره و اجازه بده سایت بیام اما خب ایشون خبر نداشتن شما همه چیو ب من گفتین و میگفت مثلا تومقصری

بله بله میدونم...همیشه و همه جا هم گفتم ک چقد کمک من کردین اما خب من اون نوقع ی مشکل بزرگ داشتم اونم خودمو دوست نداشتم...نا دیده گرفتم...وقتی میگفتین مثلا فلان کارو کن من وقتی موضوع حل نیشد دیگ یادم میرفت چون فکر میکروم همون موقع کاربرد داره و خب خیلی خیلی مهرطلب بودم..خیلی

تایپکتون رو هم دنبال میکنم اما خواننده خاموش بودم بخاطر شرایطم...

من نیدونم مشکل اصلی و اساسی من اینه ک نمیتونم حرف بزنم...خاطرتون باشه اون موقع ها همش میپرسیدم ک چطور ی بحثی رو بگم چی بگم

الانم ضعف دارم ولی خب یکم بهتر شده حدقل سعی میکمم نحس نشم

و اینکه ی مدت کلا میدیدم حتی اگ جملات خوب هم بگم بازم شوهرم گوش نمیده و بحثمون میشه


دوستمون ی جمله قشنگ گفت شاید راهی باشه اما من بلدش نباشم


الانم من اومدم خونه مامانم چون واقعا یکمی فضا خیلی خیلی احتیاج داشتم


ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
ملکه جان حیفه اسم طلاق رو به زبون میارید مگه شوخیه ؟مگه الکیه؟ فکر کردی بعدش اروم میشی؟ فک کردی ضربه ...

فقط اسمشو میارم...جرات انجامش واقعا ندارم چون خودمم هزاران بار تو خلوتم گفتم اگ‌زن با سیاستی و حوصله داری بودی درست میشد همش

ولی من دیگ حوصله ای برام نمونده

تا یکم شرایطم بد میشه اعصابم نمیکشه دیگ

ولی حقیقت موندم بین این زندگی ک تکلیف من چیه

هیچ کدوم از رفتارای شوهرم دوس ندارم و تا خالا بهش فک نکردم چون ترسیدم اما ازین ب بعد چ کنم

من با اطلاع خودش اومدم خونه مامانم قاعدتا اون باید زنگ میزد ک بیاد سراغم اما هیچ خبری ازش نیست

منم ازین فرصت استفاوه میکنم شاید حرفامو بهش بزنم

شاید این خلوت برای دوتامون بهتر باشه ...

برای ساخت زندگی من ی زن پر شور و با حوصله فقط میخواد😑

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
البته من تو اون تماس تلفنی به عنوان مشاور شما معرفی شدم از طرف دانشگاه چون همسرت به شدت حساس بود که ...

البته یچیزی هم بگم ها....این ک با شوهرم حرف زدین خیلی خوب شد بعدش هر چند من نیدونم اون حرفا رو همینطوری ب شما زده بود ک بگه خودش مشکلی نداره و گرن یادتون باشه اصلا مشکلمون چیز دیگه ای بود واقعا

و بعد اون ب سایت گیر نداده بود چن ماهی میشه بازم پیله کرده ک نیام اینجا

حدقل دیگ دروغگو شناخته نشدم☺



یسوال دارم...همیشه خودتون و همینطور بانو گفتن عشق یکطرفه نباشه...اونم باید تلاش کنه

الان بنظرتون این حرکت من همین نیست ک من مثلا پارو رو کنار گزاشتم منتطر اونم ببنیم کاری میکنه یا ن؟؟؟

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
من این مدت سرگرم تماشای فیلم شهرزاد بودم. دو روز پیش تموم شد. البته بیشتر با تمرکز روی رفتارها و گفت ...

خیلی ممنون از جوابتون..

بله شهرزادم تا قسمت ۱۲ فصل یک دیدم

به نکات خوبی در مورد شخصیتش اشاره کردین..

💖پادشــاهِ جھـــــانِ خود  باش💖

سلام به همه 

بانو آرتمیس عزیز من هم مثل همه دوستان مشکلات زیادی داشتم که صد البته مقصر اصلی خودم بودم به خاطر نوع تربیتی که شدم.ولی همیشه میدونستم یه جای کار درست نیست.به خاطر همین از ۴ سال پیش همین طور  سرگردان  بودم تا حدود یک ماه پیش که با تاپیک دختر گرانبها عزیز آشنا شدم و دیدم چقدر زندگی من شبیه ایشان بود و من هم میتونم عوض بشم و بعد از آشنایی با تاپیک شما به عمق فاجعه زندگیم پی بردم و الان خدا را شکر میکنم که فهمیدم راه چیه.حالا برام سخته ،یعنی کسی که بخواهد عوض بشه باید ۴ سال بگرده.باید عمری ازش تباه بشه باید عمری بگذره.باید ۳۰ سالش بشه با ۲ تا بچه تازه بفهمه کودک درون چیه ؟من خودم عوض کنم با دو بچه ای که با خود قبلم ساختم چکار کنم؟

من آرزو دارم که زنان نه بر مردان،بلکه بر خودشان قدرت داشته باشند.

سلام دوستای خوبم شبتون بخیر

ممنون میشم نظرتون و بگید.

خواهرزادم16سالشه چند روزه فهمیدیم ترامادول مصرف میکنه.دوز200مصرف کرد بدنش واکنش نشون داد و بردنش اورژانس. حالا نمیدونیم آیا بار اولش بوده یا مصرف داشته دوزش رو برده بالاخودش میگه بار اولم بوده.اما همون شب ک حالش بد بود اصرار ک من بیمارستان نمیام.و آخر سر گفت مکه میخلی پسرت و ببرن کمپ که اصرار میکنی؟!. خیلی نگران و ناراحت هستم و چون تاکید اکید داشت که خانواده پدربزرگ (یعنی من و مامان بابام) نباید بفمن ما وانمود میکنیم که نمیدانیم.البته فقط من میدونم خواهرم بهم گفت.پدر و مادرم رو در جریان نگذاشتیم

سلام دوستای خوبم شبتون بخیر ممنون میشم نظرتون و بگید. خواهرزادم16سالشه چند روزه فهمیدیم ترامادول م ...

حالا نمیدونم آیا معتاد شده یا نه!!!

رفتار و واکنش درست چی هست!!!

طی این چند روز که این اتفاق افتاد خواهرم و همسرش به همراه پسرشون هر کدوم جداگانه میش مشاور رفتن 

و  یک خونه قولنامه کردن که از اون محله برن آخه دوستان ناباب به این راه کشوندنش.خواهرزادم پسرعاقلی و بسیار خوبی بود.خیلی راجع ب این چیزاهم اطلاعات داشت.ما فکرشو هم نمیکردیم سمت مواد بره. توی اطرافیان و خانواده هم هیچ مورد اینچنینی نبوده.

بانو آرتمیس عزیز لطفا اگه براتون مقدوره یه تاپیک جدا بزنید و قفلش کنید تا صفحه ها همین جور بالا نره... 


متاسفانه فضای اینجا بیشتر شبیه درد دل و مشاوره شده، کاش همه یکم رعایت میکردن و مثل شما یا گرانبها جان و مانترای عزیز از دانسته هاشون مینوشتن نه درد دلهای تکراری که بارها و بارها نظرات باارزشی در مورد مشکلاتشون داده شده ولی به جای حل مسائل دنبال لقمه آماده هستند عزیزان... 


من کسی رو مخاطب قرار نمیدم ولی متاسفانه کاربرای که دو سه صفحه قبل چند تا پست طولانی در مورد مشکلاتشون نوشتن جالبه میان مشاوره میدن، اینجا تاپیک من نیست ولی ذخیره کردم چون صاحب تاپیک دین بزرگی به گردنم داره، بابت آگاهی و بینایی که بهم داد

من به عنوان خواننده تاپیک حق دارم بگم که تاپیک از مسیر اصلیش خارج شده

کاش کاربرای عزیز برای درد دلاشونهاشون تاپیک بزنن و آرتمیس رو صدا بزنن تا تشریف ببرن تاپیکشون برای مشاوره


بباور کنید حرفای من از دل سیری نیست،ولی این تاپیک و تاپیک های قبلی آرتمیس رو انتخاب کردم برای رشدم... 

بیایید به عنوان تاپیک احترام بذاریم

حیفه آرتمیس و دیگر دوستان دانسته هاشون رو در طبق اخلاص گذاشتن ولی ما مثل هوای بهار حال دلمون تابت نیست اما به دنبال تغییریم... 





سلام به همه  بانو آرتمیس عزیز من هم مثل همه دوستان مشکلات زیادی داشتم که صد البته مقصر اصلی خو ...

عزیزم یادت باشه هیچوقت دیر نیست، فقط باید از ته دل بخای که دوباره متولد بشی، من تو 36 سالگی به طور اتفاقی با اولین تاپیک آرتمیس آشنا شدم


واقعا افسرده بودم و انگار هر جمله ای که میخوندم جون میگرفتم، فقط توصیه میکنم حتما یه دفترچه بردا و برای خودت بت بردار (اگه دختر داری که حتما براش نگه دار) 


ببین من خودم از نوجوانی انواع کتاب و مقاله خوندم یعنی همه میدونن من عاشق کتاب و مطالعه م، ولی دقیقا مثل شما کسی از دوست داشتن خود و... به من نگفته بود و هیچ جرقه ای تو ذهنم نبود


من متاسفانه نفر آخر زندگیم بودم و مطمعنا به سود اطرافیانم بود که یه نفر پطرس گونه کنارشون باشه... 


عزیزم شاید به قول شما دیره ولی این باعت میشه که تو مسیر تغییر از بهونه گیری و اتلاف وقت دست برداری و خیلی زود شرایط زندگیت رو تغییر بدی

به این فکر کن که از امروز میتونی یه نقطه پایان به همسر و دختر و مادر قبلیت بزنی و بشی یه دختر و مادر و همسر جدید

یا همون آدم سابق بمونی با یه عالمه اطلاعات مفید که دم دستته ولی استفاده نمیکنی، کدومش رو ترجیح میدی


سعی کن تو مسیر تغییرت سکوت کنی و سکوت و مراقبه، روزای اول سخته ولی عادت میکنی


من هر روز یکی دو نکته می‌نوشتم و خودمو ملزم میکردم حتما رعایت کنم،ذهن خیلی زود عادت میکنه فقط کافیه گله و شکایت از بقیه رو بذاری کنار و فقط روی خودت زوم کنی


دلیلشم اینه که تو تصمیم به تغییر گرفتی، بقیه دوس دارن همیونی که هستند باشند چون تغییر هزینه داره، یادمه یه بار چند تا نکته به یکی از عزیزترین کسانم نوشتم شاید تلنگری باشه،سرسری خوند گفت خوبه... و تمام


انگار دفترخاطرات میخوند، یادت باشه هیچوقت دیر نیست، بچه هاتم یه مامان قوی میخان و زود همه اشتباهت قبلیت رو فراموش میکنن


بازم میگم هر سه تاپیک آرتمیس رو بخون، نت بردار و به جای گله و شکایت و گفتگوهای ذهنی تو سکوت خودت پیشرفت کن، مطمعن باش لذت میبری از من جدیدت که خودت به این دنیا اوردیش


یه جا میخوندم نوشته بود آدما دوبار به دنیا میان یه بار از شکم مادر بار دوم از خویشتن خویش، کاری کن تولد دوباره ت رو هر سال جشن بگیری... 

موفق باشی



خانمای عزیز.یکی لطف میکنه لینک خودشناسی ک بانو ت تاپیک قبلیه گذاشته بود و گفته بود خودش از همونجا شروع کرده رو دوباره بزاره؟

من از تاپیک قبلیه هرچی میگردم به چشمم نمیخوره اصلا.چند روزه دیگه کلافه شدم از گشتن 

میشه برام یه دونه صلوات بدی مشکلم حل شه؟
عزیزم یادت باشه هیچوقت دیر نیست، فقط باید از ته دل بخای که دوباره متولد بشی، من تو 36 سالگی به طور ا ...

ماهور جان این پیامتون برای منم تلنگر بود 

از نوجوانی اهل مطالعه بودم ولی فکر کنم جای عمل تو زندگیم کمرنگ بود .


واقعا آدم وقتی زیاد کتاب میخونه و تو مجازی میگرده از هر منبعی مطلب میگیره و تو ذهنش از مطالب رنگارنگ انباشته میکنه. 

یه آشفتگی ذهن و روحش رو دربر میگیره هر روز به یک نسخه عمل میکنه.و نتیجه ای نمی گیره 

ولی این نسخه که گفتین هر روز یه مطلب بنویسیم و مراقبه کنیم که بهش عمل کنیم عالیه و ذهن رو نظم میده. 

من از الان استارت زدم و رو سخنانی که میزنم مراقبه میکنم. با سخنم به کسی آسیب نمی زنم سعی میکنم سخنی که میزنم شان خودم و بقیه رو پایین نیاره .

مواظبم سخن لغو زیاد نزنم و خلاصه با کنترل زبانم شروع میکنم


خدا بهم کمک میکنه . باید شروع کنیم 


دوصد گفته چون نیم کردار نیست......



ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   khanomas  |  5 ساعت پیش