2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 395166 بازدید | 1784 پست
سلام عزیزم خوبی ؟ تصادفی این کامنتهات را دیدم .. خیلی ناراحت شدم ..چون خاطرم هست که خیلی زیاد در مو ...

وای...گرانبها جان...وقتی اسمت دیدم بهم بازم کمک کردی ناخوادگاه گریم گرفت..چندین روزه ب یادتم...میخواستم بهت بگم ک من پارسال ی مشاور عالی داشتم اما اون موقع تو این فاز ها نبودم و متاسفانه متوجه حرفات نمیشدم هر چیزی ک شما میگفتی برام گنگ بود نمیفهمیدم چن وقت پیش ک نوشته هامو ک برام گفته بودی خوندم تازه فهمیده بودم منطورت چیه ولی چ فایده حیف...میخاستم تو همین تاپیک ک پیام گذاشتم بگم تمام مشکلات من از این خونه هستش و چقد گرانبها ب من گف نرو اگ بری یا باید قوی قوی باشی یا در نهایت طلاق....چیزی ک الان ب سرم اومده..یادته؟من فک میکردم اگ بگم نمیام این خونه وااای چی میشه خون میشه همش التماس داداش و مامانم میکردن اونا نزارن من برم این خونه ولی خودم جرات نکروم حتی ب شوهرم توی دعوا ی کلمه بگم نمیام این خونه...😥😥

یبارم ک قرار شد ما از هم دور باشیم با اون متنی ک شما گفتی و بهش گفتم ترسید و اومد سراغم اما من بازم ترسیدم بهش بگم من نمیام باهات تا تکلیفم مشخص نشه😑😑

همش ترس ترس

ی جمله شما این روزا خیلی خیلی تو ذهنم هست این ک اگ الان مشکلتو حل نکنی بعدا وقتی بری زیر ی سقف بقیه هم میفهمن و اون موقع باید حلش کنی

من همیشه از ترس اینک بقیه نفهمن ما مشکل داریم سکوت کردم کوتاه اومدم اما دیگ نمیتونم

الانم از دیروز اومدم خونه مامانم...ب شوهرم گفتم میبری منو یا بابام بگم بیاد سراغم گف بگو بیان و کلی حرف دیگ

منتظر میمونم تا کاری ک قبلا گفتین و من ترسیدم انجامش بدم امسال انجامش بدم... واقعا دیگه نمیکشم ...نمیکشم مردی ک حتی این سایت اومدن هم از من گرفته چون میگ هااار شدی میای اینجا😑😑 

من فقط ی مشکل دارم اینم ک کلا خانوادشون بلدن جوری خرف بزنن ک تو مقصر شی..نمیدونم چجوری خنثی کنم... اگ یک موقع بحث ب خانواده ها بکشه خانوادم حدقل طرف من باشن

ممنون ممنون ک بازم کمکم کردی...گاهی وقتا ادم تو اوج ناامیدی و درماندگی خدا ی دری برات باز میکنه

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
عزیزم. واقعا برای الانت ناراحتم بنظرم همسرت اونقدر ها هم بد نباشه.فقط تحت تاثیر اخلاقای مادر و پدر ...

خیلی زیاد این کارو کردم خیلی....

همه بحث های ما بر پایه اینه دیگ...گرانبها جان منو خیلی خوب فهمید ..همین ک گفت حس خوب نبودن بهم میده...اینو از خانوادش میگیره اونا هم بهم میگن تو خوب نیستی و خب من برای این ک راضبشون کنم خیلی کارا کردم حتی کارایی ک برای خودم و مادرم انجام ندادم اما چ فایده..توقعشون زیاد شد..‌گفتن دمدمی مزاجه یبار میاد یبار نمیاد...شوهرمم اینو آتو گرفته میدونه هر وقت بهم بگه من خوب نیستم و کاش اردواج نمیکردیم و بابام راست میگفت من خودمو جم میکنم و باهاشون خوب میشم...



کاش کاش شوهرم یکم منو میفهمید..

یکم منم میدید

اما تا من میخوام یکم از اینده از چیزی حرف بزنم دعوامون میشه...

تا میخوام بگم اون روز بحث با مادرت من واقعا اینو نگفتم یا کلا براش توضیح بدم گارد میگیره میگ حرف نزن تومقصری...خستم..

ولی وقتی اونا براش حرف یزنن خوب گوش میده

اینو مت جه شدم وقتی ک ی جلسه با پدرش تلفنی صحبت کردم در مورد همین دعوای خالم با من...ایشون ک اولا خیلی خیلی غیر منطقی هستن ولی اخرش گفتش این حرف و زنگ بین خودمون بمونه


بعد دییدم شوهرم از تیکه ها و حرفای پدرش ک اون جلسه ب من زده شده استفاده میکنه😶

شوهرم خبر نداشت ک پدرشم همینارو ب من گفته


میدونی شوهر من اگ برم کار خونه مادرش نمیگ این بخاطر زندگیمون رفته بخاطر من اصلا رفته میگ هااا ی چن روز کم محلش کردم اون حرف زدم رفته

ی روز من ب شوهرم گفتم دوس بابام ازش تعریف کرده من اینو گفتم ک بگم بابام دوست داره و اینارو گفته و اینا ولی اون تو ی دعوا گف ببین من چقد خوبم حیف شدم ک دوست باباتم میگ این چ پسریه!!!!

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

ملکه جان عزیزم من تک تک حرفهاتو میفهمم. توی تک تک شرایطی که توش قرار گرفتی، قرار گرفتم. منم یه دختر ...

الان شاید سخت ترین شرایط واقعا منم و شما درکش کردی


ن دلم میخواد طلاق بگیرم چون خیلی خیلی زحمت کشیدم برای این زندگی و..اون حسم ب شوهرم ...فامیل بودنم باعث میشه هر روز خبراش بشنوم.‌‌این ک ی روز نثلا بشنوم رفته زن گرفته😥

از یطرف میگم نکنه من واقعا نقصرم من تلاش نکردم

از اونطرفم میگم دیگ واقعا کشش ندارم

واقعا این دعوا ها تمام انرژیم رو گرفته

تو ذهنم هر روز با همشون دعوا کردم چون نتونستمم حرفامو رو در رو بزنم و تخلیه شم

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
عزیزم. واقعا برای الانت ناراحتم بنظرم همسرت اونقدر ها هم بد نباشه.فقط تحت تاثیر اخلاقای مادر و پدر ...

حرفاتون خیلی قشنگ بود...این ک منم میتونم متن سازی کنم

اما متاسفانه ما دیگ هیچ کدوممون حوصله نداریم

این دعوا ک شد شوهرم خودش فهمید من نقصر نیستم تا مدتی نرفت خونشون یعنی میرفت اما سریع بزمیگشت

ب منم‌اصلا ایراد نمیرفت ک تو مقصری یا بیا بریم خونشون..اصلا...اما وقتی ی شب صداش زدن و رفت اونجا دیگ از اون شب همش میگ تو نقصری تو مشکل داری...تو ناسازگاری...مادرت چی ب تو یاد داده ....

واقعا هر چقدم قوی باشی ولی بازم چقد تحمل کنی

چقد نشنیده بگیری


گاهی میگم کاش بعد اون دعوا من هیچ وقت میشنهاد نمیدادم بریم بهشون سر بزنیم...

رفت و امد ها شروع شد و حرفای همسرم....


من نمیگم من خوبم ن...منم پر از ایرادم...ولی وقتی تو ی خونه ای همه با من سرسنگین و حتی قهر هستن شما بگین من چجور برم شام درست کنم براشون؟؟؟؟

اصلا خونه خودمم میخاستم درست کنم چیزی ب ذهنم نمیرسید ک

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
الان شاید سخت ترین شرایط واقعا منم و شما درکش کردی ن دلم میخواد طلاق بگیرم چون خیلی خیلی زحمت کش ...

ملکه جان من هم ۲ سال پیش توی شرایط تو بودم.

نه دلم طلاق میخواست نه کششی برای ادامه. ما هم فامیل بودیم و خواسته یا ناخواسته خبرها به گوشم میرسید. منم ترسم از این بود که بره زن بگیره.

حال بدیه. حالتو میفهمم.

اون روزها دوستی داشتم که جدا شده بود خیلی با من حرف میزد و حقایقی رو می گفت که اون روزها درک نمی کردم. مثلا نمیتونستم بپذیرم چطور براش مهم نیست شوهرش که پسرخالش بود زن بگیره یا نگیره!

یادمه بهم می گفت تا نرسی به نقطه ی آخر رهاش نمی کنی. مثل این روزهای آخر. تمام راه ها رو رفتم و تنها گزینه ای که برام موند طلاق بود. این روزها حالم خوبه و واقعا برام مهم نیست زن بگیره نگیره چون دیگه مهر و علاقه ای بهش ندارم. دبشب وقتی واسطه مون تماس گرفت تا منو برای طلاق آماده کنه خیلی آرامش داشتم. برعکس همیشه گریه نکردم و لای صحبت هام بغض نکردم. گله گذاری نکردم و فقط با روی باز پذیرفتم و گفتم من آماده هستم.


انگار سالهاست آماده ی این اتفاق باشم. چیزی که ۴ سال ازش ترسیدم و فرار کردم با روی باز دارم به استقبالش میرم.


ملکه جان برات آرزو می کنم که شرایطت تغییر کنه و زندگیت روبه راه بشه. تو توی این مسیر روز به روز قوی تر میشی و یک روز با اقتدار انتخاب می کنی که بمونی و ادامه بدی یا نمونی و تمومش کنی.

عزیزم من یه پیشنهاد دارم براتون 

من واقعاخوشحالم که باشما آشنا شدم ولی واقعا سخته تو۷۰ تا صفحه بگردم که حرفای شمارو پیداکنم

میشه لطفا برای حرفای مهم یه تاپیک بزنید و قفلش کنید

وبعدمثه همین تاپیک ک بازش گزاشتین بقیه باهم تبادل نظر کنن.

ممنون میشم درموردش فکرکنید💐💐💐💝💝💝😊😊😊

(شروع ازمهرماه۹۹)        وزن شروع:۹۴☹---'وزن فعلی:۸۹/۶۰۰😎89/100😊۸۸/۶۰۰🥰-۸۶/۶۰۰🧚‍♀️💃--وزن هدف اول:۸۰kg😇🥰💪
ملکه جان من هم ۲ سال پیش توی شرایط تو بودم. نه دلم طلاق میخواست نه کششی برای ادامه. ما هم فامیل بود ...


امیدوارم ک ارامشتون بیشتر هم بشه...

ممنون ک حرفامو خوندی

دعا کن برام....

من برای رسیدن ب همسرم ک یک روزی عشقم بود و بخاطرش با خیلیا ک دوست نداشت قطع رابطه کردم چقد ندر و نیاز کردم

خیلی موارد الکی پیش میومد ک عقدمون بهم میخورد اما ب پیشنهاد یکی از دوستام رفتم پیش ی دعا نویس و گفتش طلسم شدی و بعد اون دیگ عقد کردیم

اما الان ک فکر میکنم کاش اون دعا نویس رو استغفرالهه بالاتر از خدا نمیدیدم ...صلاح شاید نبود

الانم فقط خودمو سمردم دست خدا...هر چی صلاح باشه همون شه

دیگ نذر و نیاز و التماسی نه برای موندن میکنم و نه برای رفتن...

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
امیدوارم ک ارامشتون بیشتر هم بشه... ممنون ک حرفامو خوندی دعا کن برام.... من برای رسیدن ب همسرم ک ...

درستشم همینه

خودتو رها کن و بسپار دست خدا

مطمئن باش خدا بهترین راهو پیش پات میذاره.

برات آرزوی موفقیت می کنم.

درستشم همینه خودتو رها کن و بسپار دست خدا مطمئن باش خدا بهترین راهو پیش پات میذاره. برات آرزوی مو ...

ممنونم...تمام امیدم و سکوتم ب این بود ازمون استخدامی رو بدم و اگ قبول بشم زندگیم خیلی تغییر میکنه...متاسفانه عقب افتاد و منم اینجوری شدم خیلی تمرکز ندارم دیگ

فقط از خدا میخوام ذهنم رو اروم کنه


ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
سلام عزیزم خوبی ؟ تصادفی این کامنتهات را دیدم .. خیلی ناراحت شدم ..چون خاطرم هست که خیلی زیاد در مو ...

سلام.

البته  سن همسر ملکه جان  و همچنین خودشون خیلی پایینه

همسرشون انگار تک پسر خانواده است و همچنین در سن پایین ازدواج کردن  و هنوز ناپخته هستند .

سلام. البته  سن همسر ملکه جان  و همچنین خودشون خیلی پایینه همسرشون انگار تک پسر خانواده ...

سلام من ۲۴ سال و نیم و ایشون ۲۶ و نیم

البته از سن پایین اره باهم بودیم باز اون یکم پخته تر از من بود اما من حتی نمیدونستم نباید زیاد برم خونه مادرشوهر..😶😶

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
سلام. البته  سن همسر ملکه جان  و همچنین خودشون خیلی پایینه همسرشون انگار تک پسر خانواده ...

یادم رفت اینو بگم..ن تک پسر نیست پسر اول خاتوادست ی برادر کوچک تر از خودش هست هم سن و سال منه

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون

بانوجان سلام وقتت بخیر چون نظرات و دیدگاهات رو خیلی قبول دارم چند تا ازت سوال داشتم خیلی دلم میخواد بدونم شما تو همچین موقعیتی چیکار میکنید؟

(لطفا ما رو مث اون دوتا پسر کاغذ و قلم بدست تو فیلم کارمولک تصور کن،بانو جان مسالة😂)



۱.کسی از اقوام خودت یا همسرت خونه نوئی،کادو بچه ات...اینا نیاد متقابلا رفتار شما چطوره؟


۲.خانم موجهی در فامیل که متشخص هم هست شما برید خونه اش ولی اون نیاد کارش رو‌بهانه کنه و بگه شما بیایید شما چکار میکنید؟


۳.دوستان سطح پایینی که چیزی هم ازشون یاد نمیگیری اگه مرتب بگن  بی معرفت یه زنگ بزن حالمونو بپرس چی؟


۴.راجب اینکه میگید مشورت راهنمایی کسی رو نمیکنم بیرون از سایت ،یعنی ما هم کسی اومد ازمون نظر خواست چطور؟

شما چطور رفتار میکنید


ممنون میشم سر فرصت جواب سوالهامو بدید لطفا😘🌺🌱

سلام. البته  سن همسر ملکه جان  و همچنین خودشون خیلی پایینه همسرشون انگار تک پسر خانواده ...


من خیلی وقته میشناسم شون و با همسرشونم تلفنی صحبت کردم !

فکر کنم تک پسر هم نبود

دانی از زندگی چه میخواهم ....من تو باشم، تو، پای تا سر تو...زندگی گر هزار باره بود...بار دیگر تو، بار دیگر تو...

وای...گرانبها جان...وقتی اسمت دیدم بهم بازم کمک کردی ناخوادگاه گریم گرفت..چندین روزه ب یادتم...میخوا ...

من اینجا زیاد دیدم دخترانی که از پسر خواستگاری کردن و نتیجه خوبی در زندگی نداشته ( با اینکه خواستگاری دختر از پسر خوبه یا بد اصلا حرفی ندارم و موضوع الان شما نیست )

علتش اینه که پسر هنوز اماده زندگی مشترک نبوده و اون شرایطی که پسرها دوست دارن داشته باشن هم حادث نشده 

پسرها دنبال هیجان هستن تو اشنایی با دختر ...

وقتی دختری خودش پیشنهاد بده این هیجان را میگیره از پسر ...

البته برخی دخترها پیشنهاد را با زیرکی میدن و موفق میشن .ولی وقتی به پسری که شرایط مسئولیت پذیری نداره ،میگی همه جوره باهاتم فقط بیا با هم باشیم ، این باعث بی ارزش شدن میشه .

پسر سربازی نرفته 

پسر کار و کاسبی نداره 

خونه نمیتونه رهن یا اجاره کنه 

و....

شما تو این شرایط بودی و تمام حق و حقوق زن در رابطه را بی خیال شدی ..

این زندگی زمانی حالش خوب میشه که بدون اینکه بد و بیراه بگی بهش .بدون اینکه حرفایی بزنی که مرد از مردونگیش ضربه بخوره، خودت را بازیابی کنی و غرور کاذب همسرت را خالی کنی ...

اینکه اگه خیلی ناراحته باهات ازدواج کرده ، هنوز هم دیر نشده میتونه بره 

اینکه تو با هر شرایطی حاضر نیستی زندگی کنی ...

یه فضایی را ایجاد کن که همسرت بشینه تو خلوتش به زندگی تون فکر کنه .حس فقدانت را داشته باشه .بفهمه که میخواد باهات باشه یا خیر ...

این موقع ها، وقتی مردان را رها کنین که فکر کنن ، و ترس از دست دادنش را نداشته باشی، میتونن واقع بینانه تر فکر کنن .ترس از دست دادن را هم بچشند .طلاق برای مردان هم ساده نیست ...

ولی این فضا با قهر و داد و بیداد نباید باشه. به خمسرتم بگو که خودش تنهایی فکر کنه .مردونه تصمیم بگیره

دانی از زندگی چه میخواهم ....من تو باشم، تو، پای تا سر تو...زندگی گر هزار باره بود...بار دیگر تو، بار دیگر تو...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز