سلام
شاید وقتی اسمم بالا بیاد هیشکی دیگ پیاممو نخونه اما من میخام اخرین شانسمم امتحان کنم بعد تصمیم بگیرم
شاید نشه خوب با چن تا متن زندگیم رو اونجور ک هست نشون بدم اما واقعا وقتی فکر میکنم ک حتی اینجا هم جایی مدازم نا امید میشم
من دیگ واقعا نمیتونم ب این زندگی ادامه بدم..تمام زندگی من شده خانوادش...
تمام ویژگی خوب و بد همسرم مینویسم شما کمکم کنید
خوبش اینه هر چی بگم بخر براس خونه میخره شاید دیر بخره اما میخره
.برای مهمون شاید خوش برخورد نباشه اما خسیس نیست
اهل دود و دم نیست
ولی بدی هاش
اعتماد بنفسم تخریب میکنه هر چی میگم میزنه تو سرم ی مدت واقعا جرات نداشتم کلمه ای حرف بزنم حتی بگم ناهار میخوری سریع میگف عاقل باشی اینو نمیگی الان وقت ناهاره دیگ...الانم همینه من واقعا رنج میبرم ازین ی ادم گوشه گیر شدم مبادا حرفی بزنم غلط باشه
نماز نمیخونه
خیلی ب حلال حروم اهمیت نمیده
توی کارای خونه ک اصصلا و ابدا تازه اگ کثیفم باشه یکم غر میزنه
اگ خانوادش گله ای از من داشته باشن خوب وایمیسه گوش میده اما من میخام ی چیزی توضیح بدم میگ حرف نزن تو مقصری
مامانش مارو دعوت نمیگیره اصلا بعد وقتی خونه نیستن شوهرم هی میگ برو غذا بپز براشون
به خانوادم علنا دیگ فحش میده و میگ خانواده من خوبن حیف شدم اومدم با تو و فلان
سر سفره یک ذره ارزش قائل نمیشه غذاشو ک میخوره بدون تشکر و هیچی میره ازبس گفتم نوش جانتم عزیزم واقعا بی تاثیره...صبر نمیکنه منم غذامو بخورم تازه برا خودم میکشم این میره انگار همیشه تنها غذا میخورم
ی چیزی بخوام بخرم باید سه ماه سه ماه ازش خورد خورد بگیرم تا مثلا بتونم برم ی کرم بخرم با اینک داره و واسه بقیه خرج میکنه
رابطه خوبی با خانواده من نداره
بعد اون دعواها خانوادشم دیگ رابطه خوبی با من ندارن بعد من چطور برم براشون غذا درست کنم اخه
توی رابطه هم اصلا خوب نیس
محبت کلامی نداره...درسته نباید وابسته اون باشم اما حتی ی جان خشک و خالی هم نمیگ ...وقتی براش زنگ میزنن و میگ جانم من حسودیم میشه ..واقعا احساس خلا میکنم
تا هر چی میشه میگ برو خونه مامامت
فحشم ک میده
تفریح هیچی نداریم ن بیرونی ن گردشی هیچی
ینی من ب معنای واقعی قرنطینه م
قبلا ی دوری هم با ماشین میردیم اما الان ن ولی اگ یکی دیگ بگ بیا بریم میره
از صب سرش تو گوشیه تا شب ک بخوابه
با هم اصلا خرف نمیزنیم
من ک میترسم چیزی بگم باز بگ تو گیجی کم عقلی خودشم همش تو گوشیه در صورتی ک ادم ب شدت پرحرفیه برا بقیه س مخصوصا مهمونی
اصلا ب نظافت و این چیزاشم خوب نمیرسه
من نمیگم منم خوبم منم پر از ایرادم...اما خسته شدم از تنهایی پارو زدن..دیگنمیتونم
منممیخام این سری واقعا برم
میگین بدبین نباشم اما دیروز ک با مامانش رفتن جایی بعدش همش دنبال بهانه جویی بود و دعوا
بخدا بانو هیشکی جای من نیست ک بدونه
ضعف اعصاب گرفتم
حوصله هیچکس و هیچی ندارم
میخام برم خونه مامانم تا شاید راصی بشه بریم مشاوره
خسته شدم از بس تنها تلاش کردم
هی من دعوارو کش ندادم سکوت کردم اینقد سکوت ک الان بعد سه سال از عقد میخام حرفی بزنم میگ زبون دراوردی
اینقد گذشت کردم فک کرده حق با خودشه
هر بار هر چیزی ک بود من رفتم معذرت خواهی مادرش و من مقصر شناخته شدم در صورتی ک واقعد اینطور نیشت
اگ من مریض بشم یکی از خانوادشم مرئص بشن اونو میبره دکتر جیزی ک واقعا اتفاق افتاد
این جا شاید تنها خونه امیدم بود