نمیدونم چرا اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم و چیزی ازش تعریف کنم.
پرسیده بودید یک دفعه بود یا آرام آرام.
معلومه که تدریجی بود.
مخصوصا من که هیچ راهنمایی نداشتم و همه چیز رو کم کم یاد گرفتم.
من تازه وارد بودم و معمولا آدم های تازه وارد رو زود میشه از دور خارج کرد و تنها گذاشت.
من هم تو تنهایی خودم رشد کردم و از بقیه متفاوت شدم و جایگاه خودم رو پیدا کردم.
حالا اونها دوست دارن به من نزدیک بشن و من به هیچ عنوان نمی گذارم.
همش ازم تعریف میکنن و میخوان که بریم و بیایم.
اما من اجازه نمیدم افرادی که روزی که ضعیف بودم من رو رها کردن و توی چاه انداختن، همراه و همدم روزهای قدرتم باشن.