2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 395114 بازدید | 1784 پست

نمیدونم چرا اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم و چیزی ازش تعریف کنم.

پرسیده بودید یک دفعه بود یا آرام آرام.

معلومه که تدریجی بود.

مخصوصا من که هیچ راهنمایی نداشتم و همه چیز رو کم کم یاد گرفتم.

من تازه وارد بودم و معمولا آدم های تازه وارد رو زود میشه از دور خارج کرد و تنها گذاشت.

من هم تو تنهایی خودم رشد کردم و از بقیه متفاوت شدم و جایگاه خودم رو پیدا کردم.

حالا اونها دوست دارن به من نزدیک بشن و من به هیچ عنوان نمی گذارم.

همش ازم تعریف میکنن و میخوان که بریم و بیایم.

اما من اجازه نمیدم افرادی که روزی که ضعیف بودم من رو رها کردن و توی چاه انداختن، همراه و همدم روزهای قدرتم باشن.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام آ رتمیس جان . بعد از دوسه ساال،یه شب خونه مادرشوهرم موندم.جمعه و شنبه مهمان مادر شوهرم بودیم .ج ...

نگم مهم نباشه برات؟

خوب بگم مهم باشه برات که باید یک کاری بکنیم.

یک کاری مثل کاری که مادر کیمیا کرد.

اون همه دردسر و رنج و بدبختی تا سالها هوار کرد روی زندگی خودش و بچه هاش و اقوامش، چون میخواست بقیه رو تربیت کنه و همه چیز رو تو مشتش بگیره.

فقط میخواست یک کاری بکنه، که کرد.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
یا یه مثال دیگه : هر بار که همسر جان می گه بریم خونه مامان یا خواهر و برادرم , زودتر از ایشون کفش پ ...

مانتراجان کارشون اخلاقا اصلاخوب نبوده به فرض هم می خواسته برادخترت کاری بکنه بابد می ذاشت وقتی شمابودید این کاررو می کرد به نظرم وقتشه کم کم دخترت روبیاری تو تیم خودت

من دوتادختردارم یخورده که بزرگ شدند یه چیزایی رویادشون دادم البته اینکه ذهن بچه هامشغول یه سری مسائل نشه روموافقم ولی یخورده که درکشون بالا می ره باید یادبگیرند

چندشب پیش سرمیز داشتیم غذا می خوردیم صحبت خواهرای همسرشد که باتوجه به تعدادشون که ماشاالله زیادم هستند زن برادر دوستند یه دفعه دیدم دختر م باصدای بلند گفت باباالبته مامانم هم زن برادرخیلی خوبیه که اوناخوبند

عزیزم کم کم متن سازی برادخترت رو شروع کن که دراین مواقع بگه مامانم نباشه بهم خوش نمی گذره بذارید به وقت که مامانم بود



بانو بیشتر توضیح بدین دارم از دونه دونه پستاتون اسکرین میگیرم که همیشه داشته باشمش.

مثلا تو مشکل خودت.

جاریت.

الان داره اذیتت میکنه، چون داری باهاش بازی میکنی.

حساسیتت رو بگذار کنار.

بگذار همسرت اگه میخواد حالشون رو بپرسه و کاری براشون انجام بده، اما شما دخالت نکن.

تازه به نظرم اگه خیلی زرنگ باشی،باید به همسرت بگید فلانی امروز مریضه، خودم زنگ میزنم بهش تا ببینم چیکارش شده.

اینجوری همسرت هم همه چیز رو میسپره به تو و دیگه خودش زنگ نمیزنه و احوال اونهارو از شما می پرسه.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
میرسی به اونجا. منم اولش همینطور بود. یک گفتمانی که تشکیل شده بود قبل من و داشتند زندگی میکردن با ...

بانوجان وقتی خاطراتتون روازاول ازدواج می خونم دلم کباب میشه چه بی لیاقتایی بودند که قدر ندونستند متاسفانه مردم ماقلب مهربون وافرادباگذشت روزیر پا له می کنند بلایی که سراکثردخترامون میاد

مانتراجان کارشون اخلاقا اصلاخوب نبوده به فرض هم می خواسته برادخترت کاری بکنه بابد می ذاشت وقتی شمابو ...

دقیقا همین قضیه.

خوب شد یادم افتاد.

معلومه این کار خانواده همسر مانتراجان از روی قصد و غرض بوده.

معلومه میخوان خودشون رو آدم های باحال و معاشرتی نشون بدن و ایشون رو بد کنن و بچه رو بکشن طرف خودشون.

از اون طرف دامی پهن کنن تا مانتراجان هم بره و تو بازی شون شرکت کنه.

اما چی شد؟

با دانایی نقشه خنثی شد.

دیگه این کار رو ادامه نمیدن اونها.

چون دیدن وقت گذاشتن، خرج کردن تا اینکه عروسشون رو اذیت کنن، یا حداقل یک واکنش بگیرن که کیف کنن.

اما مانترا وارد بازیشون نشد.

اونها پی به قدرتش بردن.

بیشتر مریدش میشن و برای کشیدنش سمت خودشون بیشتر تلاش میکنن.

این دفعه که توی یک مهمونی حضور داشته باشه، وجودش غنیمت و افتخار هست و با حرفهاش بیخود نمی رنجوننش. 

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

حالا مانترا جان میتونست این برخورد رو بکنه.

بره و سریع زنگ بزنه به اون خانم و بگه فهمیدم که میخوای بچه منو بکشی سمت خودت و اذیت کنی من رو، حواسم بهت هست، فکر نکنی من نمیفهمم، و اون هم بگه حرف بیخود نزن، تو مشکل روانی داری، داداشمو بدبخت کردی، به بچه ات محبت نمیکنی،ما مجبوریم جور تورو بکشیم.

بعد هم به همسرش زنگ میزد و میگفت همین الان میاین خونه، خیلی زود،من دیگه طاقتم تموم شده و یک دعوای بزرگ.

آخرین تهدید به طلاق و روزهای سرد و دعوا و ناراحتی.

ببینید اینکه شما مانترای عزیز رو به عنوان یک خانم عاقل میشناسید و دوست دارید باهاش دوست باشید و در ارتباط، از همین رفتارهای عاقلانه شون نشات میگیره.

اگر نه همه دعوا کردن و خط و نشون کشیدن رو بلدن.

پس باید تبدیل به چنین خانمی بشید تا گرفتن خودتون از دیگران،بشه بزرگترین تنبیه شون.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

بانو جان این تاپیک ازدیروزشروع شده بحثش تحلیلیه اگه دوست داشتید یه سری بزنید

https://www.ninisite.com/discussion/topic/5251611/تاپیک-دعانویسی-اطلاعاتی-از-اجنه-فالگیر-دعانویس-این-تاپیک-ترسناک-نیست-همه-بیاید?postId=160513704

مثلا تو مشکل خودت. جاریت. الان داره اذیتت میکنه، چون داری باهاش بازی میکنی. حساسیتت رو بگذار کنار ...

بله کاملا درسته.ولی وقتی بی محلت میکنن حتی حرصت میگیر زنگ بزنی.من باید خودمو تغییر بدم.تا با اینا در نیوفتم.بانوجان یه چیز دیگه شما قدرت و رشدت چی بود توچیا رشد کردی و درچه کارای قدرت پیدا کردی.مثلا منکه هیچ هنری بلد نیستم یا شاغل نیستم یا درس نخوندم تا ادامه تحصیل بدم و نمیتونم بخونم دیگه چون شوهر نمیزار.خیلی خیلی دوست دارم رشد کنم اونقد رشت کنم که حصرت بخورن برا بامن بودن.مثلا این جاری که محل به من نمیده با این ترفند خودشو تو دل خونوادی شوهرجا کرد که همه ازش تعریف میکنن با کار کردن با کار کردن زیاد با کار کردن خیلی زیاد.از خودش گذشته فقط میخواد خدمت کنه تا دل شوهرشو به دست بیار تا پدرشوهر و مادرشوهر تعریفی ازس بکنن و خیلیم تعریفی شده چون کار زیاد میکنه

🚫لطفا اینقدلایک نکنید🚫کامنت بزارید😁
نگم مهم نباشه برات؟ خوب بگم مهم باشه برات که باید یک کاری بکنیم. یک کاری مثل کاری که مادر کیمیا کر ...


درسته نباید‌مهم‌باشه اما میشه یه کاری چیزی کرد واسه خوودم که ناراحت نشم از رفتارش...یا اقلا یه تیکه ای بندازم تا دلم‌خنک شه.یا یه متن سازی چیزی...سخته برام بخام فقط وایسم و‌نظاره گر باشم اونام بگن حق با ماس که هیچی نمیگه... وقتی از بیرون‌اومدم از چهرشون و‌رفتارشون  پیدا بود با جاریم پشت سرم حرف زده بودن...آدم‌متوجه میشه...

دعاکن. سپس رها کن. سعی نکن به زور دنبال نتیجه باشی.فقط به خدا اعتماد کن تا درهای درست را درزمان مناسب به رویت باز کند. 

سلام ، خیلی خوشحالم که مانترا عزیز برگشتن،

شسیبل جان نگاهشون نکن اونا منتظرن شما یک چیزی بگی تا شروع کنن، اونا با نگاهشون دارن کنترلت می کنن وقتی کار بدی نکردی چرا خودتو درگیر می کنی ، اگرم چیزی بگن شوهرت جوابشون رو باید بده نه شما


واجعل قلبی واثقا بما عندک

خوشبخت جان به نظر من کتاب زیاد بخون تو مواقع بی کاریت ، ورزش کن ،اینا باعث میشه اعتماد به نفست بالا بره، برای خودت هدف بگذار تو زندگی ، خودتو مشغول خودت کن ، برای بهتر شدن رابطه ی خودت و شوهرت بیشتر تلاش کن

واجعل قلبی واثقا بما عندک
سلام ، خیلی خوشحالم که مانترا عزیز برگشتن، شسیبل جان نگاهشون نکن اونا منتظرن شما یک چیزی بگی تا شرو ...



درسته اتفاقا همیشه شوهرم طرف حساب بین ماست...اما یکم زوورم میاد.... حرفشون و انتظارشون، زووره....

دعاکن. سپس رها کن. سعی نکن به زور دنبال نتیجه باشی.فقط به خدا اعتماد کن تا درهای درست را درزمان مناسب به رویت باز کند. 
فقط خودت رو قاطی شون نکن عزیزم. به جای فکر کردن به مقابله کردن باهاشون، به این فکر کن چطوری محترمان ...

عزیزم اونوقت این برچسب بهتون نمیزنه ک خودشو میگیره..با ما نمیجوشه....با ما دشمنی داره...با بقیه میگه میخنده جز ما و و و

ک این حرفاو از طریق همسرتون براتون بیارن؟؟؟

خیلی سخته هم بخوای عاقل باشی توی جمع هم صمیمی نشی هم حرفی زده باشی ک نگن دور از جون دور از جون طرف لاله...اجتماعی نیست و هم اینکه سر زبون دار نشون بدی و خشک نباشی ...گرم باشی تو جمع

خیلی سخته واقعا..ادم گیج میشه...کاش یه نمونه بارز از نزدیک میدیدیم

امکانش هست این رو هم مطرح کنید ممنون


خواستی سقط کنی بیا پیش من ..... 
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز