ممنونم از دوستان گلی که اظهار لطف می کنند.
من هم شمارو دوست دارم، اگر نداشتم نگرانتون نبودم و میرفتم سراغ زندگی خودم.
امیدوارم روز به روز موفق تر باشید در این راه.
برای صمیمیت دوستان، دیگه فکر نمیکنم از مادرمون که مارو به دنیا آورده کسی نزدیک تر باشه به ما (البته همسر جایگاه ویژه ای داره که با هیچکس قابل قیاس نیست).
اما میخوام راجع به صمیمیت با مادر حرف بزنم.
گاهی لزومی نداره همه چیز رو به مادرمون بگیم.
مثلا مریض هستیم، یا با همسرمون بحثمون شده.
آیا مادرمون میتونه کمکی کنه بهمون یا فقط نگرانش می کنیم؟
اگر فقط نگران میشه با حرفهامون، دلیلی نداره همه چیز زندگی تون رو براش تعریف کنید.
بگذارید مادرتون هم آرامش داشته باشه. خودش درد داره به اندازه کافی.
یکم فاصله بگیرید.
یکم مستقل بشید.
خودتون حل کنید مسائلتون رو.به همسرتون هم یاد بدید.
مثلا بگید حالم خوش نیست، اما نمیخوام به مادرم بگم تا نگرانش کنم.
کم کم همسرتون هم یاد میگیره مسائلش رو به مادرش نگه.
حتی یاد میگیره استرس هاشو زیاد خونه نیاره و سر شما هم آوار نکنه.