سلام بانو جان
واقعا هم صمیمیت زیاد این عواقب رو داره...
اوایل ازدواجمون دوتا از فامیل های همسرم نزدیک ما بودن
یعنی هرکدوم یه کوچه با ما فاصله داشتن
اون دو خونواده خیلیییی باهم در رفت و آمد بودن و از همه چیه هم خبر داشتن و خیلیم دلشون میخواست ماهم قاطیه اونا بشیم...
ولی ما چون خوشبختانه هردو درونگراییم تمایلی به مدام توی جمع اونا بودن و هر روز دیدنشون نداشتیم...
و یه چیزی که به این فاصله کمک میکرد تفاوت های فکری و رفتاری ما با اونا بود
و دغدغه های متفاوت و نداشتن نقطه اشتراک!
اونا بیشتر شبا زنگ میزدن و اصراااار که بیاین اینجا دورهم باشیم!
یا میگفتن فلانی از شهرستان اومده بیاین!
و ماهم بیشتروقتا بهانه میاوردیم و نمیرفتیم
تا اینکه یه بار حدود ساعت ۶ غروب بود یکیشون زنگ زد برای شام دعوت کرد!! که من گفتم باهمسرم صحبت میکنم خبرمیدم و بعدمخالفت همسرم بهش خبر دادم که نمیایم
ساعت۹ همسراون خانوم زنگ زد که کجایید گشنمونه!!!چرا تعارف میکنید بیاید دیگه
همسرم گفت قبلا خبر دادیم که نمیایم و...
و نرفتیم
دیگه همون شد و هیچوقت دیگه اصرار نکردن و ما به میل خودمون هروقت میخواستیم میرفتیم...
الان بعد چند سال دارم به چشم میبینم که اون دو خونواده عمر رابطشون داره تموم میشه و سر هرچیزی از هم دلخورن!! و دیگه اصلا صمیمیت قبل رو ندارن
شاید قبلا هم بینشون این مسائل بوده و من خبر نداشتم
اما مدتیه که یکیشون میاد پیش من دردودل میکنه و گلگیه اون یکی رو میکنه و من اصلا حس خوبی ندارم از این کار...
من معمولا در جوابش میگم چی بگم والا،هرکس یه مدلیه...توفکرش نرو خودتو ناراحت نکن الکی
نمیدونم چی بگم که دیگه ادامه نده و بهشم برنخوره؟