2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 395086 بازدید | 1784 پست

دوستان داشتم کیمیا رو می دیدم.

امشب شهرام رو کشتند.

فقط یک چیزی توی فکرم بود.

رفتارهای احساساتی و غیرعاقلانه کیمیا و برادرش که از رفتار بی عقلی مادرش نشات میگیره.

شهرام اومده بود خونه اینها، تا فرخ کارش رو انجام بده.

ده بار هم به اینها گفت کاری بهتون ندارم.

باهاشون محترمانه برخورد کرد از اول.

اما اینها خواستند زرنگ بازی در بیارن.

چاقو آوردن،میله آوردن، ادا بازی درآوردن.

فقط کافی بود بشینن در آرامش یک گوشه.


خوشا راهی که پایانش تو باشی...
دوستان داشتم کیمیا رو می دیدم. امشب شهرام رو کشتند. فقط یک چیزی توی فکرم بود. رفتارهای احساساتی و ...

بانو جان

همیشه به ما اینطوری یاد دادن که زرنگ بازی دربیاریم

🚫لطفا اینقدلایک نکنید🚫کامنت بزارید😁

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

نه برنامه ای داشتن برای رهایی، نه ایده ای، نه فکری.

فقط میخواستم یک کاری بکنن.

خوب یک کاری هم کردن.

اما نه کار درست.

دقیقا مثل موقعی که توی خونه یک تشنجی ایجاد میشه، حالا چه بر اثر عوامل داخلی،یا عوامل خارجی.

بعد میخواهیم یک کاری بکنیم.

نه فکردی،نه پلانی نه هیچ چیزی.

اما فقط شلوغ کاری می کنیم  و همه چیز رو از اونی که هست خرابتر می کنیم.

گاهی برای درست کردن یک قضیه،لازم نیست کاری انجام بدیم، فقط کافیه یک گوشه بشینیم و با آرامش نگاه کنیم و فکر کنیم.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
نه برنامه ای داشتن برای رهایی، نه ایده ای، نه فکری. فقط میخواستم یک کاری بکنن. خوب یک کاری هم کردن ...

منم اگه از شوهرم دلخورم همش میخوام یه دعوا راه بندازم شاید چیزی شد ولی همیشه بدتر میکنم همیشه.و به بترین شکل ممکن دعوا تموم میشه و یکی دوهفته هم قهر

🚫لطفا اینقدلایک نکنید🚫کامنت بزارید😁
بانو جان همیشه به ما اینطوری یاد دادن که زرنگ بازی دربیاریم

اشتباهه عزیزم.

گاهی انجام دادن کاری،بدتر قضیه رو خراب میکنه.

یا عاقلانه رفتار کنیم، یا اصلا کاری نکنیم.

مثلا رفتیم خونه اقوام همسر،یکی از روی بی عقلی یک متلکی میگه.

عوض اینکه آرامش خودمون رو حفظ کنیم، در یک جای درست، یک برخورد درست کنیم، عصبی میشیم، سرخ میشیم،دست و پامو میلرزه و فقط میخواهیم کم نیاریم.

جیغ میزنیم، گریه می کنیم، فحش میدیم، داد میزنیم، همسرمان رو وسط می کشیم، میگیم جوابشو بده، از پشت ما دربیا.

اونم که رفتار غیرمنطقی مارو میبینه، میگه چیزی نشده که، تقصیر توست، اون منظور نداشت‌.

ما مجددا اینبار بلندتر داد می زنیم، تهدید می کنیم، با اون هم قهر می کنیم و میریم خونه بابامون تا یارکشی کنیم.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

دیگه احساساتی گری بسه.

باید یاد بگیریم عاقلانه رفتار کنیم.

دکمه احساسات رو خاموش کنیم.

تیر توی تاریکی نندازیم تا یکیش به هدف بشینه.

این برای شخصیت ما خوب نیست.

این دفعه اگر متلک شنیدید، دکمه احساسات رو بزنید پایین.

از خودتون بپرسید چی گفت و چرا گفت؟

اگر غیرمنطقی هست برخوردش و از روی حسادت و کینه و عداوت حرفی زده شده، صبر کنید تا آروم بشید.

بعد به طرف بگید من میخوام با شما صحبت کنم.

و ازش بپرسید من از اون حرف شما ناراحت شدم، میخوام علت زدن اون حرف رو بدونم.

اگر گفت منظوری نداشتم دیگه ولش کنید.

دیگه جرات نمیکنه به شما جسارت کنه.

فقط کافیه یکبار یک شجاعت عاقلانه از شما ببینه.

سریع دستش میاد که این همبازی من نیست.

بازنده این بازی منم اگر ادامه بدم.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
اشتباهه عزیزم. گاهی انجام دادن کاری،بدتر قضیه رو خراب میکنه. یا عاقلانه رفتار کنیم، یا اصلا کاری ن ...

بله از اول من تو خانوادم کسی نبود یکم چیز یادمان بده فقط گفتم سرت تو کار خودت باشه وقتی سوالی میپرسیدم از بابا یا مامانم زود خف خونم میدادن که حرف نزن.حتی برای ازدواجم که نمیخواستم ازدواج کنم من میگفتم نه هتوز زوده بخدا یه کلمه حرف زدن بلد نبودم چون یادم نداد بودن معاشرت رو ۱۶سالم بود بابا به جای اینکه بگه باشه دوسال دیگم   صبر میکنیم به مامانم گفت حتی خود بابام باهم صحبت نمیکرد گفت به این دختره بگو ازدواج کنه میخواد خودشو ترشی بنداز یا پیر بشه اخه من فقط ۱۶سالم بود تک دختر بودم هیچ وقت یادم نمیاد بابا یا مامانم منو بوس کرده باشن یا محبتی دیده باشم بخدا کار یه خانه رو دوشم بود ولی هیچ کس قدر ندونست حالم یه شوهر گیرم اومده از خونه بابا بدتر

🚫لطفا اینقدلایک نکنید🚫کامنت بزارید😁
دیگه احساساتی گری بسه. باید یاد بگیریم عاقلانه رفتار کنیم. دکمه احساسات رو خاموش کنیم. تیر توی تا ...

با این پست یاد دعوام با جاریم افتادم بله همه اینایی که گفتی رو انجام دادم دادو بیداد فحش موی سرشو کشیدم گریه کردم جیغ زدم اونم از من بدتر خیلی بدتر حالام یه ساله قهریم گفته باید برم بهش بگم ببخشید شرمنده اشتباه کردم غلط کردم و باهام اشتی میکنه با منت.ولی اول شروع کنندی دعوا خودش بود من چطور این حرفارو بزنم.اصلا دوست ندارم بگم چون خودشم مقصره.خیلی دلم میخواد بدونه دادو بیداد باهش حرف بزنم ولی خیلی ادم مغروریه

🚫لطفا اینقدلایک نکنید🚫کامنت بزارید😁
اشتباهه عزیزم. گاهی انجام دادن کاری،بدتر قضیه رو خراب میکنه. یا عاقلانه رفتار کنیم، یا اصلا کاری ن ...

سلام بانوی عزیز

توی خصوصی براتون شماره های گروه طب اسلامی رو فرستادم لطفا خصوصی رو چک کنید

به یکی از شماره ها پیام بدید اددتون میکنن

توکل بر خدا 

بانوی عزیزم من مشکلم اینه ک تا یکی از خانواده شوهرمو میبینم تپش قلب میگیرم ،دستام میلرزه ،داغ میشه بدنم ...!!! بخاطر بحثایی ک باهم داشتیم و شوهرم هم الان چون میبینه رابطه من با خانوادش خرابه تو خونه بی اعصاب و بی حوصله میشه بعضی وقتا و من دلیلشو میدونم . اما مثلا وقتی خواهرش ک از من کوچکتره بهم سلام نمیکنه اونم تو خونه خودم و یا مادرش بهم بیمحلی میکنه وقتی میرم خونشون من چیکارکنم.؟چطور من رابطمو باهاشون درست کنم وقتی اونا اینطورین؟؟و خانواده کم‌جمعیتی هم هستند و بجز خودمون ۵ یا ۶ نفر کسه دیگه ای تو خونوادشون نیست ک من بخوام خودمو با حرف زدن باشخص دیگه ای مشغول کنم؟؟!

بااقوام دیگشون مشکلی ندارم و هربار میان خونم یامیبینمشون باروی باز و احترام باهاشون برخورد میکنم

اما این خانواده شدن یه غده سرطانی واس من ...

شوهرم‌میخواند من‌مثل قبل باخواهر و مادرش بگم و بخندم‌و صمیمی باشم اما من نه میخوام و نه میتونم .اما به این رابطه داغون الانم راضی نیستم

من باشوهرم چه صحبتهایی بکنم؟؟

در رابطه با عدم صمیمیت با همسر می خواستم یک مثالی بزنم 

یک بار خونه ی مادرم رفته بودم و بچه ها خیلی اذیت کردن و کل انرژیم گرفته شده بود، لحظه شماری می کردم همسرم از سرکار بیاد تا یک کم کمکم کنه، حالا همسرم اومد اما کیفش کوک نبود و بی حوصله بود بعضی وقتا هم دقت می کردم اخماش تو هم بود، فهمیدم باز یک اتفاقی افتاده، همون جا فهمیدم نه تنها کمکم می کنه بلکه شاید تو جمع بچه ها عصبانیش کنن ی چیزی هم به من بگه، همش سرش تو موبایل بود، خلاصه یک بار هم سر دعوای بچه ها می خواست من رو مقصر جلوه بده که من آروم ردش کردم ( این قسمت رو برای بچه دارها اضافه کردم) من چون می دونم که شوهرم حالت عادی خیلی هوامو داره ، این موردها رو سریع رد می کنم، من می تونستم بگم خسته شدم از صبح با این بچه ها به جای اینکه سرت تو گوشی باشه بیا کمکم و خانوادمم حامی من و یک دعوا راه مینداختم  اما چیزی نگفتم و اون شب رو سر کردم ، شب وقتی اومدیم خونه، ایشون دیرتر اومد داخل، می دونستم داره با تلفن حرف می زنه، حتی چند بار با صدای بلند حرف زد که من از قصد در بالکن رو باز کردم و وقتی اومد بالا خیلی تند گفت چرا بالکن رو باز کردی اگه می خواستم چیزی بفهمی پیشت حرف می زدم، منم گفتم صدات خیلی بلند بود ، نگران شدم ، خیلی طبیعیه که بالکن رو باز کنم ، دیگه چیزی نگفت ، یکم آب خورد گفتم قرص فشارت رو بخور فشارت رفته بالا دیگه چیزی نگفتم رفتم خوابیدم، دیدم قرص رو خورد و اومد خوابید، فرداش رفت سر کار هی زنگ می زد پیام می داد، می خواست ببینه من برنامه روتین رو انجام میدم یا نه، منم خودم رو عادی نشون می دادم، اما تو ذهنم پر سوال بود که باز چه مشکلی پیش اومده که مارو درگیر کرده اما ازش چیزی نپرسیدم البته ی قسمت هایی از حرفاشو شنیدم و یک چیزهایی دستگیرم شد اما ازش نپرسیدم ، خونه مادرش هم می رفتیم وسط حرفاشون متوجه ی چیزهایی شدم، اگه یک مقدار با مادر همسرم صحبت می کردم همه چیز رو تعریف میکرد اما ترجیح دادم نپرسم 

بعد چند روز همسرم وسط حرفاش بهم گفت وقتی میام خونه تنها جاییه که احساس آرامش دارم و تمام دغدغه هام یادم میره، من فهمیدم بخاطر همین سوال نکردناس، در صورتی که فردای اون روز که شوهرم خیلی نرم شده بود می تونستم ازش بپرسم که چی شده اما ترجیح دادم نپرسم


واجعل قلبی واثقا بما عندک

جدیدا هر سوالی که می خوام از مادر همسرم بپرسم مخصوصا در رابطه با بقیه اول از خودم می پرسم و جالبه می دونم الان چی جواب میده دیگه نمی پرسم، بعضی وقتا هم که ندونم جوابش رو میگم بالاخره می فهمم

آخه ی مدتی احساس می کنم خیلی حرف می زدم مثل خودشون و از ديگران هم سوال می کردم ، رفتار اون ها این طوریه رو من هم تاثیر گذاشت اما من سریع خودم رو نجات دادم

واجعل قلبی واثقا بما عندک
دیگه احساساتی گری بسه. باید یاد بگیریم عاقلانه رفتار کنیم. دکمه احساسات رو خاموش کنیم. تیر توی تا ...

بانو آرتمیس عزیز خیلی عالی اشاره کردین به این موضوع.

یاد رفتارهای از روی احساسات همسرم و مادرش می افتم.

مادر همسر من وقتی متوجه میشه من رفتم شهر دیگه خونه ی دوستم عصبانی میشه و بدون توجه به عواقب رفتارش گوشی تلفنو برمیداره و زنگ میزنه به عروسش و چشمهاشو میبنده صداشو بالا میبره و هرچی به زبونش میاد میگه. تلفن رو که قطع می کنه زنگ میزنه به خانواده ی عروسش و اونقد گله شکایت می کنه که باعث دلخوری اونها هم میشه. یه رفتار احساساتی باعث برهم خوردن یه رابطه میشه و چند خانواده رو بهم میریزه!!!

درصورتی که میتونست خودشو کنترل کنه اجازه بده عروسش برگرده و بعد بشینه با ملایمت باهاش صحبت کنه جوری که محبت و خیرخواهیشو نشون بده نه دخالت و خودخواهی!

بعد از اون همسر من که بدون هیچ فکری وقتی از پدر من عصبانی میشه سریع حرکت می کنه و خودشو میندازه توی خونه ی پدر همسرش و میزنه توی گوشش! نتیجه ی این رفتارشم اینه که یه کتک مفصل میخوره، شکایتش هم کرده میشه، زنشم از دست میده!!!

رفتارهای بدون فکر، و صرفا از روی احساس عواقب خوبی نداره.

البته نقش خودمو توی این قضیه شرح میدم....

بانو آرتمیس عزیز خیلی عالی اشاره کردین به این موضوع. یاد رفتارهای از روی احساسات همسرم و مادرش می ا ...

من بدون هماهنگی با همسرم خونه رو ترک نکردم و دلایل محکمی دارم که نشون میده من با اجازه و هماهنگی همسرم رفتم از جمله پیامها و تماسهای برقرار شده و شرح دقیق وقایع.

وقتی مادرهمسرم تماس می گیره من شوکه میشم از رفتارش ولی باز هم حرفی نمیزنم که به ضررم تموم بشه فقط در جوابش میگم من با دلایل محکم با اجازه و هماهنگی همسرم اینجام. اولین کاری که می کنم اجازه میدم آروم بشم بعد با همسرم تماس می گیرم که البته با عدم پاسخ همسرم مواجه میشم. پیامها و تماسهای بی پاسخ. 

شروع نمی کنم به زنگ زدن به مادرش و داد و بیداد! شروع نمی کنم به پیام دادن به همسرم و عصبانیت...

خودمو کنترل می کنم و توی فرصتی که دارم میشینم و تمام جوانب امر رو روی برگه مینویسم و راه های مختلف رو بررسی می کنم و عواقب هر رفتاری رو در نظر می گیرم. نتیجه هم این میشه که الان آرومم و آرامش دارم و همه چیز به نفع من پیش میره! حتی بهانه ای شد تا بتونم تصمیمی قاطعانه و مصمم برای زندگی و آینده م بگیرم.

من خیلی روی این قضیه کار کردم تا تونستم افسار احساساتمو دستم بگیرم. ماه ها مطالعه ی مستمر و مداوم، نوشتن و نوشتن نوشتن، همه ی اینها به من کمک کردن تا بتونم رفتارهای درستو توی مواقع حساس یاد بگیرم.

بانو آرتمیس عزیز من توی رابطه ی صحیحی قرار نگرفتم اما ۴ سال پیش دختری بودم که علی رغم ویژگی های خاص و منحصر به فرد، خودشو دوست نداشت، باورهاش نشات گرفته از باورهای سمی و کهنه ی مادر و زن های قدیمی بود، کسی بهش یاد نداده بود صمیمیت ممکنه چه آسیبهایی بهش وارد کنه!

امروز ۴ سال گذشته و من اول به لطف خدا دوم به لطف شما و بعد هم تلاش بی وقفه ی خودم، خودمو دوست دارم، باورهامو اصلاح کردم و یاد گرفتم با کسی صمیمی نشم.

این روزها از همیشه آرام ترم، آرامش عمیقی ته وجودم حس می کنم و حتی حس خوشبختی.

خوشحالم که توی ۳۰ سالگی دستاوردهای بزرگی دارم که مایه ی افتخارم هستن نه سرافکندگی.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز