2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 394992 بازدید | 1784 پست
همین طور ابراز ناراحتی و خشم تون. مثلا ناراحتید. میرید یک گوشه میشینید و بغ می کنید. مردم میگن این ...



سلام آرتمیس جان. یه سوال در مورد صحبت هاتون دارم.


 اول:اینکه کاش بهمون دقیق میگفتین چطوری میشه احساساتمون رو بروز ندیم؟؟..گفتین نگذارین از چهرتون نه ناراحتیتونا بفهمن نه خوشحالیتونا...من خیلی دوسدارم به این مرحله برسم اما ای کاش بهمون میگفتین چطوری  و اینکه منظورتون چه‌موقع است؟


بعدم اینکه چطوور نباید صمیمی باشیم از طرفی هم بغ به نظر نیایم بعدم طرف رو‌دوست داشته باشیمو و خییر خواهش باشیم؟(منظورم  صمیمی نبودن مساوی بغ کردن نیست، اما همین صمیمی نبودن و به دیگران اجازه ورود به حریم خصوصی و اجازه سوالات خصوصی رو‌ندادن، ناخواسته طرف رو منفی نشون میده )اما   حس میکنم اینا در تضاد با همن ...چون وقتی کم‌حرف میشیم،  ناخواسته دیگران مارو باد و بغ میبینن، هرچند در واقعیت اینطور نباشه...

از طرفی هم اگرجدیت رو بزاریم کنار و  یکم معمولی بنظر برسیم و خیرخواهی و‌دوست داشتنمون به طرف ثابت بشه، دراینصورت ممکنه طرف دوباره شروع کنه به صمیمی شدن...انجام حرفای اضافه ی قبلنش...و تو‌  مجبوری بشنوی 

ممنون‌میشم مثال بزنید.یا کمی توضیح بدید.

دعاکن. سپس رها کن. سعی نکن به زور دنبال نتیجه باشی.فقط به خدا اعتماد کن تا درهای درست را درزمان مناسب به رویت باز کند. 
ببین چی داری؟ دوست داری کار کنی مثلا؟ هر روز درباره اش بخون و تلاش کن. همسرت همراهت نیست؟ با محب ...

سلام عزیزم

فقط به عشق شما عضو نی نی سایت شدم. همه ی تاپیکاتون رو دنبال میکنم. بیشتر از یک مادر، خواهر ، سفر و تجربه از شما یاد گرفتم.ازتون ممنونم..مامان شدن و واستون آرزو میکنم که خوبی تا ابدالدهر توی این دنیا باقی بمونه

لطفا درخواست دوستیمو قبول کنین.مرسی

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام عزیزم. من هر وقت تو زندگیم، توی مشکلی موندم، از نقش بازیگر اون نقش درومدم و در نقش نظاره گر فر ...



مهم منم و عدول نکردن از معیارهای صحیح خودم.  



آنچه تو گنجش توهم می کنی *** از توهم گنج را گم می کنی
سلام دوستان.منم در مورد عواقب صمیمیت تجربه ی بدی دارم.برادرم‌یه سالی میشه زن گرفته.شرایطش طوری بود ک ...

سلام دوستان 

دقیقا همینطوره.

متاسفانه ما فقط روز خوش رو میبینیم

باید پیش بینی روز مشکل دار  رو هم بکنیم.

دقیقا حدیث امام علی ع، وقتی دوستی جوری رفتار کن که اگر یک روز دشمن شدید، چیزی ازت نداشته باشن.

وقتی هم دشمنید طوری رفتار کنید که جای دوستی بمونه.

یکبار ما با یکی از دوستان خانوادگی مون رفته بودیم سفر.

توی سفر خانمه مدام هر جایی می رفتیم چیزی میخرید.

یک دفعه همسرش جلوی همه بهش گفت بسه دیگه، از فلانی (من) یاد بگیر این کارو نمیکنه.

اون خانم هم جلوی همه برگشت گفت بخاطر اینکه قبل اومدنمون رفته یک کیف گرون خریده....

.

حالا جریان چی بود؟

قبل سفر، یک روز با همین خانم رفتم یک کیف گرون برداشتم و بهش گفتم یک وقت به همسرم نگی چند خریدم؟

چون من هرچی میخرم قیمتشو کم میگم به همسرم.

حالا جالبه که از پول خودم هم خریدم و اون خانم هم میدونست، اما چون همسرم اوایل ازدواج هنوز با سبک خرید من آشنا نبود،به اون خانم سپردم که نگه.

اونم خوب سر جاش جلوی همه گفت و همسرم تا دو روز شوکه بود.

مقصر من بودم که بخاطر صمیمیت اون حرف رو به اون خانم زدم و حساسیت های من و همسرم رو فهمید و به جاش هم استفاده کرد.

خیلی حرفها لازم نیست گفته بشه.


خوشا راهی که پایانش تو باشی...
سلام دوستان  دقیقا همینطوره. متاسفانه ما فقط روز خوش رو میبینیم باید پیش بینی روز مشکل دار & ...

سلام بانو آرتمیس عزیزم

من بالاخره تصمیم قطعی و نهایی خودمو برای زندگیم گرفتم.

بانو جان من این بار قصد جدایی دارم. چون توهین ها، تحقیرها، بداخلاقی ها، بد رفتاری ها از حد گذشتن و ایشون خط قرمز من که خانواده و خصوصا پدرم بود رو رد کردن.

متاسفانه این بار با دخالت شدید مادر همسرم و مقاومت من، کاری کردن که همسرم دست تو روی پدرم دراز کنن! 

که به هیچ عنوان نمی تونم بپذیرم و ببخشم. ۴ سال بخشیدم و نادیده گرفتم اما دیگه نمی تونم.

بانوی عزیز من مسیر قوی شدن رو با شما شروع کردم و امروز با قدرت و اقتدار از یک رابطه ی ناسالم بیرون اومدم. از شما و همه ی دوستانم توی این گروه میخوام که برام دعا کنید و همراهم باشید. 

سلام آرتمیس جان. یه سوال در مورد صحبت هاتون دارم.  اول:اینکه کاش بهمون دقیق میگفتین چطوری م ...

ببین عزیزم، مثلا یک جمع دوستانه است، به فرض پنج تا خانواده، از دوستان و همکارها مثلا رفتیم یک باغ یا خارج شهر.

برای ناهار همه دور هم هستیم و عصر برمی گردیم.

به فرض غذا هم قراره اونجا درست کنیم.

میخواهیم هم صمیمی نباشیم و زیاد حرف نزنیم، و هم عبوس و غیر قابل معاشرت نباشیم.

من باشم حتما علاوه بر تعهداتم، دوست دارم یک خوردنی خوشمزه هم ببرم با خودم. حالا یا خونه درست کردم، یا خریدیم سر راه.

اونجا با همه با روی باز سلام و علیک می کنیم، حال همه رو میپرسیم، به همه توجه می کنیم.

من خودم با همه خانم ها گرم و صمیمی ام، اما با آقایون زیاد در قید احترامات مرسوم نیستم.

یک سلام، والسلام.

اونها هم توجه کنن و حرف بزنند، سریع حرف رو تموم میکنم و ادامه نمیدم و به بهانه آبی چیزی موقعیتم رو عوض میکنم.

علتش هم این هست که دوست ندارم از این لحاظ کوچکترین شائبه ای بینمون پیش بیاد.

چون من شاغل هم هستم و با آقایون زیاد ارتباط دارم، جوری رفتار میکنم که همسرم حساس نشه.

اصلا تو دیدرس آقایون نمیشینم، مخاطب قرارشون نمیدم، جلوی اونها شوخی و خنده نمیکنم.

خانم ها هم معمولا میریم بیرون، دیگه دوست ندارن حرف علمی بزنن، چون همه شاغلیم و فشار رومون هست در سایر زمان ها.

گاهی که حرف میکشه به خانواده همسر، من هیچی تعریف نمیکنم، نه خوب، نه بد.

اگر هم بپرسن میگم من زیاد نمیبینمشون، سرگرم خودم هستم.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
سلام بانو آرتمیس عزیزم من بالاخره تصمیم قطعی و نهایی خودمو برای زندگیم گرفتم. بانو جان من این بار ...

سلام عزیزم.

واضح تر تعریف کن.

قوی بودن به معنی ترک کردن نیست همیشه.

گاهی به معنی موندن و ساختن هست

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
سلام عزیزم. واضح تر تعریف کن. قوی بودن به معنی ترک کردن نیست همیشه. گاهی به معنی موندن و ساختن هس ...

بله درسته

بانو جان اگر از تاپیک قبلی خاطرتون باشه براتون گفتم روز اول عید همسرم دست روم بلند کرد و من موضوعو به خانواده م اطلاع ندادم. ولی بعد از رفتن به منزل پدرم و برگشتن به خونه، همسرم دست منو روی راه پله ها کشید جوری که من تا پایین پله ها سر خوردم و باعث کبودی بدنم شد. حتی مادرشوهرم به شوهرم میگفت آبرومونو جلو همسایه ها نبرید در حالی که من سکوت کردم تا کسی حتی خانواده ی همسرم مداخله نکنه. 

خب این قضایا گذشت و همچنان بی توجهی ها و بی تفاوتی ها و نادیده گرفتن ها ادامه داشت ولی من باز هم موندم و ساختم تا این که چند هفته پیش گوشیم دچار مشکل شد. من معلمم و چون تدریس هام آنلاین هستن باید اشکال گوشیمو برطرف می کردم. از همسرم خواستم همراهیم کنه اما اصلا اهمیتی نداد. من مجبور شدم خودم برای تعمیر گوشی اقدام کنم ولی باز هم مشکل کاملا برطرف نشد از همسرم خواستم کمکم کنه یه گوشی بخرم که مستقیما جواب داد نه پول دارم نه کمکی میتونم کنم. بازم من صبوری به خرج دادم. یه کم خودم پول داشتم یه مقدارم پدرم بهم داد تا گوشی قسطی بردارم ولی همه جا می گفتن باید ضامن داشته باشی تا گوشی قسطی بدیم که من کسی رو نداشتم. شوهرمم اهمیتی نمی داد. دوستم توی شهری زندگی می کنه که ۲ ساعت با شهر ما فاصله داره موضوعو که بهش گفتم گفت دایی همسرش موبایل فروشی داره و من میتونم بدون ضمانت گوشی بردارم. با همسرم صحبت کردم که با هم بریم ولی همسرم بهونه آورد که ماشین ندارم و کار دارم و ... تو خودت برو من روز جمعه میام دنبالت.

روز ۴ شنبه من بعد از کلاسم با همسرم صحبت کردم گفتم با اتوبوس برم یا با تاکسی گفت با اتوبوس. منم بلیط اتوبوس گرفتم و بعدازظهر راهی شدم. تا لحظه ی آخر حتی با همسرم خداحافظی کردم. وسط راه همسرم زنگ زد کجایی منم گفتم فلان جا داریم میریم. رسیدم خونه ی دوستم بازم زنگ زد گفت رسیدی؟ گفتم آره الان خونه ی دوستمم گفت سلامشونو برسون و خداحافظی کردیم. ماجرا از این جا شروع میشه...

نیم ساعت بعد از تماس همسرم مادرش زنگ زد. وقتی که دوستم داشت شامو می کشید. من تلفنو جواب دادم و رفتم توی اتاق. مادرش با صدای بلند داد میزد تو به چه حقی رفتی؟؟؟ چرا از ما اجازه نگرفتی رفتی؟؟؟ چرا تنها رفتی؟؟؟ چرا شوهرتو تنها ول کردی رفتی؟؟؟ منم گفتم من با اجازه ی شوهرم رفتم و تا همین نیم ساعت پیش هم با هم در ارتباط بودیم. خلاصه اون زن کاری کرد که من نه شام خوردم یه چشمم اشک یه چشمم خون دیگه هرچی شماره ی شوهرمو گرفتم جواب نداد. پیام دادم کار ضروری دارم پیام نداد.

مادرم زنگ زد تا مادرشوهرم زنگ زده به خانواده مو با اونا هم دعوا کرده که چرا فلانی رفته!!!

خلاصه بانو جان من اون شب نخوابیدم تا خود صبح ! شوهرمم نه جواب تلفنهامو داد نه پیام هام. منم داغون!

دیگه هیچ زنگی نزد! هیچی!

به زور دوستم روز بعد موندم و فرداش خودم برگشتم شهرم! درحالی که قرار بود همسرم بیاد دنبالم! اما ...

دلم خیلی خون بود داغون بودم. اومدم خونه پدرم و مادرم شام آماده کرد و زنگ زد به همسرم که همسرت اینجاست تشریف بیار هم شام آماده کردم هم خانمتو ببر خونه(بدون هیچ دلیل موجهی جواب تماسها و پیامهای منو نمیداد) من اون شب موندم گفتم اگه رفتم همسرم ممکنه دست بلند کنه چون زیاد سابقه ی دست بلند کردن داشته حتی بدون دلیل.

خصوصا الان که این موضوع پیش اومده! 

فرداش پدرم باهاش تماس گرفت گفت تشریف بیار خونه با همسرت چند کلمه صحبت کنید دست همسرتو بگیر و برید خونه. تا گوشی رو من از بابا گرفتم بازم قطع کرد روم.

شب بازم بابام تماس گرفت گفت این طفلی چند روزه که بی هیچ دلیلی از همسرش بی خبره خب جوابشو بده کمی با هم حرف بزنید مشکلاتتونو حل کنید نذارید بکشه به جاهای باریک که برگشت گفت مادرم گفته همسر شما(مادر من) فلان حرفو گفته! حالا مادر من بنده خدا اصلا چیزی نگفته بود اتفاقا همیشه پشتیبان شوهرم بود. پدرمم گفت ۲ تا زن پیش هم یه حرفی زدن تو نباید همسرتو توی شهر غریب ول کنی که اونم غصه دار بشه و بعدم باهاش قطع رابطه کنی که یهو شنیدم شروع کرد به بد و بیراه گفتن و فحاشی. پدرمم جوابشو داد. چند دقیقه طول نکشید که یهو خودشو انداخت خونه ی پدرم و محکم خوابوند توی گوش پدرم. جوری که یه قطره خون از دهن پدرمم اومد. دیگه درگیر شدن اون داشت پدرمو میزد که برادرم خبردار میشه و میاد درگیر میشن. به زور ما و همسایه ها جداشون می کنیم. برادرم میخواست زنگ بزنه پلیس من نذاشتم. حالا امروز فهمیدیم همون شب رفته شکایت خانواده ی منو کرده

بانو من ۴ سال با تمام وجودم برای این رابطه جنگیدم! ۴ سال صبر و تلاش ولی همسری که همیشه حرمت منو خانوادمو پایمال کرد. متوجه شدم که اون شب که مادرش زنگ زده به من همسرم خیلی از حرفهایی رو براش گفته که من با همسرم درمیون گذاشته بودم. البته مادرش این حرفها رو به مادرم زده بود و متاسفانه فهمیدم همسرم باعث شده مادرش زنگ بزنه اون همه بد و بیراه بگه! به جای اینکه از من حمایت کنه و بگه منو همسرم با هم هماهنگ کردیم با اولین اعتراض مادرش که چرا گذاشتی زنت تنها بره پشت منو خالی کرده!

بانو جان راستش حالم خوب نیست چون ناراحتم از اینکه ۴ سال تلاش کردم ولی هیچ وقت حس نکردم همسرم کنارمه پشتمه همراهمه! پس اون زنگ زدن ها و احوالپرسی ها و سلام رسوندن ها چی بود و این جواب ندادن ها و رها کردن ها و بی تفاوتی ها چی؟؟؟

من میگم مادرش مقصر ولی خودش چی؟؟؟

چرا یه بار زنگ نزد با همسرش صحبت کنه؟

چرا گذاشت توی شهر غریب توی خونه ی دوستم اونقدر اذیت بشم؟؟؟ میتونست حرف بزنه و بگه مشکل چیه تا با هم حلش کنیم.

بانو جان راستش حالم خوب نیست چون ناراحتم از اینکه ۴ سال تلاش کردم ولی هیچ وقت حس نکردم همسرم کنارمه ...

درکت میکنم عزیزم.

به جاهای بدی کشیده قضیه.

بچه دارید؟

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز