سلام. وقتتون بخیر.
مفیدبودن مساله ی بسیار باارزشیه،بهتون تبریک میگم که تو این سایت عضو مفیدی هستید.مطمئنا اثرش برمیگرده به زندگی خودتون انشاءله.
امروزبه صورت اتفاقی ازطریق یک تاپیک دیگه بعداز مدتها نبودن درسایت دریک موقعیت بسیارمناسب با این تاپیکتون اشنا شدم،حالا چرا موقعیت مناسب؟
ازهمون روزهای اشنایی و مراسم خواستگاری رفتار گرمی رو با مادرشوهرم براساس خلقوخوی ذاتیم و البته توصیه نابجای مادروپدرم به اینکه مادرشوهرتو مثل مادرت ببین ،درپیش گرفتم و در خانه ای درحیاط مشترک بامادرشوهر زندگی رو شروع کردیم.
سال اول زندگی همه چی خوب بود،سال دوم بد نبود،ازسال سوم کم کم عوارض صمیمیت خودشونو نشون دادن.تا الان که من بعداز هفت سال زندگی،شش ماه گذشته رو به بدترین شکل ممکن زندگی کردم به عنوان یک زن متاهل،ونکته اینه که خودموهمسرم چالش هامون خیییلی کمتر از چالش من با خانوادش بود،ولی به جایی رسیدیم که علنا گفت دیگه منو نمیخواد جلوی خانواده اش اونم.
...خب...تواین شش ماه من خیلی عوض شدم،باردارم و خیلی سختی های روحی وجسمی زیادی رو تحمل کردم،منشاء همشون چیبود؟صمیمیت با نااهلش،روابطی که اگر کنترل شده بود هیشکی انقدر اذیت نمیشد،مهمترازهمه خودم.
الان اوضاع روابط خوبه اما بعداز سه چهاربار امدوشد،دوباره داشتم رفتارهایی میکردم که صمیمیت میاره،مثلا دفعه ی قبل مادرشوهرم اومدخونم و از گلهام تعریف کرد،میخولستم فردابراش مثل گلهای خودم بخرم و ببرم،که این تاپیک رو دیدم و یه چیزایی بهم یاداوری شد،حالا گل خریدن رو موکول میکنم به یک مناسبت مثلا تولدش،بنظرم اینطور صحیحتره.
عذرمیخوام طولانی شد،فقط خواستم به عنوان یک مورد واقعی ازین تاپیک به تازه عروسا بگم که این هشدارو جدی بگیرن.