2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 394982 بازدید | 1784 پست

سلام دوستان اگه سایتی خوندین که مثل اینجاست و باعث شده تجربه هاتون بیشتر بشه لطفا بفرستین .من دوست دارم تو ار زمینه ای اطلاعاتم بره بالا .هرروز میام اینجارو چک میکنم ولی متاسفانه کسی نیست دوست دارم هرروز تجربه هاتونو بفرستین و هرچند وقت یبار درمورد یک موضوع بحث کنیم 

اینها رو که دارم می نویسم حس نمی کنم که کم کاری کردم حس نمی کنم که کاری از من بر میومد و نکردم. &nbs ...

سلام دوستان عزیزم

بله داشتم می گفتم داستان دلدادگی من شروع شد. به تمام معنا حس می کردم اون پسر شایستگی هایی که من میخوام رو داره. بهش ابراز علاقه کردم ۲۶ سالش بود و می دونستم که بچه نیست و به پیشنهاد من حتما فکر می کنه. توی اون دوران تونسته بودم پولی جمع کنم شروع کردم به هزینه کردن برای ظاهرم و پیگیری برای درمان بیماریم. چند جا رفتم و دکترا می گفتن باید جراحی بشی و راه دیگه ای نداره. و من تن به جراحی دادم مجبور شدم با مادرم در میون بذارم. عمل موفقیت آمیز بود عملی که باید ۱۵ سال پیش انجام میشد و بیماری ای که تمام روحم رو مثل خوره میخورد رو نابود می کرد. من احیا شده بودم دیگه لازم نبود به معشوقم درباره بیماریم حرفی بزنم. و اما معشوق من پسری محجوب و تنها که به کسی اجازه نمی داد باهاش صمیمی بشه اما علاقه ای به من داشت خودش اوایل می گفت مثل خواهرم برام محترم هستید اما از وقتی علاقه ام رو فهمید طور دیگه ای باهام بود حس می کردم که دوستم داره ما خیلی شبیه هم بودیم آدم های تنها و در عین حال احساساتی و عمیق. روزهای باهم بودنمون خیلی قشنگ بود جاهای زیادی با هم رفتیم البته دور از چشم همه چون خانواده متعصبی داشتم و ممکن بود آبروریزی بشه. تا اینکه دلبرم عشقم بهم گفت شرایطش رو ندارم هیچ چیز جور نیست تا بهم برسیم. من در شرایطی بودم که دوست داشتم به هر قیمتی بهش برسم. بله به هر قیمتی من واقعا عاشقش شده بودم و اون می فهمید که عشق من بهش چقدر پاکه فقط دوست داشتم کنارش باشم وقتی می دیدمش انگار دنیا رو بهم میدادن اما سرنوشت طور دیگه ای می خواست. اون ابهت داشت در عین حال که احساساتی بود و دوستم داشت بهم گفت درست نیست باهم ارتباط داریم بذار اگه درست شد میام خواستگاری و منع کرد که بهش پیام بدم یا زنگ بزنم. من جرات زنگ زدن یا پیام دادن بهش رو نداشتم. روزها گذشت و من هر روزی که می گذشت دلمرده تر میشدم. اما همچنان یادش خاطره اش اذیتم می کرد. روزی که دیگه ناامید شده بودم ازش خاک شدم نمی تونستم گریه نکنم همه چیز برام معناش رو از دست داده بود دیگه عید، لباس زیبا، و ... دیگه هیچی خوشحالم نمی کرد. من دو سالی افسردگی گرفتم ولی نمی خواستم قبول کنم که افسردگی دارم ...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام دوستان عزیزم بله داشتم می گفتم داستان دلدادگی من شروع شد. به تمام معنا حس می کردم اون پسر شایس ...

سلام دوستان عزیزم

رسیدیم به تجربه ی جدایی و دیدم که جانم می رود. نمی دونم تجربه دارید یا نه. من خیلی التماسش کردم چون اون هم دوستم داشت خیلی به پروپاش پیچیدم چون می دیدم که دوستم داره. اگه آدم خودخواه و مغرور بود و به من علاقه ای نداشت بیخیالش می شدم اما دست و پاش رو بعضی مسائل بسته بود از جمله شرایط خانوادگی و محل زندگیش و هم سن بودنمون.  اونها رسمشون بود که دختری بگیرن با اختلاف سنتی ده پانزده سال. یه عقیده و نظر سنتی داشتن نسبت به این موضوع. به هرحال من روزهای بدون اون رو تجربه می کردم خیلی سخت بود یادمه اون روزی که ناامید شده بودم پناه بردم توی حموم شیر آب رو باز کرده بودم و ضجه می زدم. تا حالا اون طوری گریه نکرده بودم. اما به خودم دلداری دادم گفتم باید ادامه بدی. به ظاهر سرپا شدم به ظاهر شدم آدم سابق اما روحیه ام داغون بود. عزیز دل من مشغول درس و مشق بود و من به خاطر روحیه ی خرابم دیگه دانشگاه نرفتم دلش رو نداشتم. مشغول به کار شدم دو سه تا شغل عوض کردم که آخریش هم معلمی بود. پول توی دست و پام بود. زندگیم فقط شده بود کار. مورد ازدواج هم برام پیش میومد اما دلم هنوز پیش اون پسر سیاه سوخته گیر بود. همه رو باهاش مقایسه می کردم و جواب رد می دادم. خواستگار سمجی نداشتم که اگه داشتم حتما از پا در میومدم و بهش بله رو می دادم چون خیلی احساس نیاز می کردم از لحاظ عاطفی خیلی نیاز داشتم که محبت دریافت کنم. اینطوری چهار سال رو پشت سر گذاشتم. این مابین یه پیام بهش دادم اما فقط در حد رسمی احوالم رو پرسید. پیش خودم می گفتم حتما ازدواج کرده. تا اینکه توی وات بهش پیام دادم ازش جویا شدم که چه می کنه از لحاظ روحی اوکی شده بودم و اون خاطرات و حسم بهش کمتر شده بود اما همچنان کنجکاو بودم که چیکار کرده. تا اینکه جواب داد.‌ازم پرسید ازدواج کردم. گفتم نه. گفت چرا؟ به شوخی گفتم چون هنوز منتظرتم. هیچی دیگه بازم ارتباطمون شروع شد. هنوز زن نگرفته بود.بهش گفتم هنوزم پایه ای گفت شرایط من همون هست. گفتم پس بیخیال. نمی خوام بازم بیفتم به بیچارگی تو نمی دونی چه روزهایی رو گذروندم دیگه نمی خوام تکرار بشن. خیلی جا خورد دید عوض شدم. و دارم ناز می کنم دیگه براش هرچند گفتم که دوستت دارم اما هزینه ی زیادی داشته برام دوست داشتن تو. حالا اون پسر سیاه سوخته شروع کرد که همه چی رو جور کنه تا بهم برسه. پیش خانواده اش مطرح کرد اما تنهاش گذاشتن. تنهایی اومد اما خانواده ام قبول نکردن. یک سال طول کشید تا بالاخره با خانواده اش اومد. مادرش مشخص بود مخالف صد در صد بود ولی پدرش از همون اول شد مثل یه دوست صمیمی برام. دو سه روز بعد محرم شدیم ما دیگه توی آسمونا بودیم کلی نقشه داشتیم برای زندگیمون.شیش ماه بعد هم عقد کردیم. می دونستم که زندگی سختی با خانواده  ی همسرم خواهم داشت خودم رو آماده کردم برای یه زندگی پر چالش....

سلام من تاپیک قبلی شما رو خوندم ولی نتونستم توش شرکتی داشته باشم من چند ماهه عروسی کردم بعد از دو سال و نیم عقد بودن ....تقریبا حرف های که میزنید بطور ناخودآگاه انجام میدادم آدم کم حرفی در جمع هستم اهل غیبت و شوخی در جمع نیستم به خاطر شغل همسرم مجبور به ساخت خونه در همسایگی مادرشوهرم شدیم تقریبا تا الان مشکلی با هم نداشتیم چون از اول سعی کردم حریم ها رو رعایت کنم و حداکثر هفته ای دوبار خونشون برم و اون ها هم عادت کردن تنها مشکلم اینه که مادر شوهرم از من میخواد با همسر برادر شوهرم صمیمی باشم ولی من نمیتونم با این خانم رابطه ای برقرار کنم این خانم از اول جور دیگه ای با من رفتار کرد شب اولی که عقد کردم به تنهایی رفت خونه خودش در صورتی که ما یک جشن کوچیک داشتیم خونه مادرشوهرم...مادر شوهرم برای صمیمیت بیشتر اوایل منو با زبون خوش مجبور میکرد بعد دانشگاه برم خونه اون...اوایل ساده بودم از این چیز ها سر در نمی آوردم ولی کم کم فهمیدم بی محلی می‌کنه  تویه خونش خدا رو شکر دو سه بار این کار رو بیشتر انجام ندادم و دیگه بدون همسرم به خونشون نرفتم...این خانم آدمی بسیار با سیاست و زبون بازه و شوهرش بسیار بهش علاقه داره و برادرهمسرم حاضره حتی به خاطر حرف های اون به مادرش بی احترامی کنه...من الان نمی‌خوام بگم دلم میخواد با این خانم صمیمی بشم چون آدمی نیستم که جز با آدم های مهم زندگیم با کسی صمیمی بشم ولی این خانم در طول این سه سال اینقدر به من بد کرده موقعیت های خوب زندیگم رو بهم زهر کرده و بهم حتی در کار هایی که برای عروسیم کردم حسودی کرده و با پر کردن شوهرش اون رو به جون پدر شوهرم مادر شوهرم انداخته که نگو...من اصلا به اون محل نمی‌ذارم و فقط حرف هامون در حد سلام علیک وجواب داذن نظراتیه که مادر شوهرم ازم تو جمع می‌پرسه و این خانم آدمیه که فقط ایرادات رو میبینن و رک بهت میگه مثلاً دسته گلت چقدر بی کیفیت بسته شده بود عروسی ولی حتی ذره ای از چیزی توی عروسیم که عالی بود رو نگفت من موقعی که خانم عروسی میکرداصلاوارد این خانواده نشده بودم که اون بیاد تلافی کنه ولی واقعا با حرفاش ناراحتم می‌کنه با اینکه سعی میکنم اصلا با هاش رابطه نداشته باشم و مجبورم هفته ای یکبار اون رو خونه مادرشوهرم ببینم اگه بخوام دوری کنم و اصلا بهش توجه نکنم و به هم بی محلی کنیم مادر شوهرم شروع میکنه میگه شما ها دارین منو دق می‌دین و بچه هام رو از هم دور میکنید و من همین دو تا بچه رو دارم خودمو میکشم بخواین اینطور رفتار کنید و واقعا جنگ اعصاب راه میندازه و خستمون کرده و این هم بگم که برادر همسرم و خانمش  زبون بازن و وقتی ما نیستیم میگن ما اینا رو دوست داریم اینا خودشون نمی‌خوان و خطاب به من که فلانی ما رو تحویل نمیگیره و خونمون میاد تبریک نمیگه فلان چیز رو خریدیم در صورتی که خودشون موقع چیدن خونه من مفقود شده بودن و بعدش اومدن و یه دعوای بزرگ قبل از عروسیم راه انداختن که ما نمی‌دانستیم در صورتی که بهشون بعد از روز اول خبر داده بودیم و الان مادرشوهرم با این کارهاش نمی‌ذاره رابطه معمولی داشته باشیم انتظار داره برای هم غش کنیم و تلفن بازی راه بندازیم و صمیمی باشیم و این وسط من به خاطر نزدیک بودن بهشون بیشتر آسیب میبینم نمی‌دونم با مادرشوهرم چیکار کنم هر چی بهش توضیح میدم من اخلاقی اینه کلا کم حرفم و با کسی صمیمی نمیشم حرف تو گوشش نمیره و میگه به خاطر دل من در ظاهر هم که شده با هم خوب باشید ما اصلا با هم بد نیستیم و فقط صمیمی نیستیم ولی این کار های مادرشوهرم و دخالت هاش در رابطه ما دو تا خانواده باعث شده نسبت به هم حساس بشیم و اینکه این خانم خیلی به من بد کرده و با حسادت هاش خیلی به من آسیب زده و خدا شاهده من یکبار هم بهش تیکه و تعنه نزدم ولی وقتی تا یه حرفی میزنم سریع مخالف حرفم با خنده تیکه میندازه من تو خانواده ای بزرگ شدم که اصلا کسی نسبت به هم بدی نمیکنه و حرفاشون رو با تیکه به هم نمیگن و این خانم با این کاراش به من آسیب روحی میزنه و من به خاطر اینکه ناراحتی پیش نیاد جوابش رو نمی‌دم پرنسس لطفا راهنماییم کنید که با مادر شوهر و این خانم چطور برخورد کنم که آرامش خاطرم به زندگیم برگرده؟

سلام.خیلی وقته ننوشتم نتونستم منطورم کامل و در یک پیام برسونم.معذرت میخوام.چون صفحه نینی سایتم یجوری شده نمیدونم چرا

من قبل ازدواج ادم برون گرایی بودم و یجورایی مجلس گرم کن بودم.خب مادرشوهرم هم فک میکرد من اینطور ادمی هستم دیگ..این گذشت تا من بعد ازدواجم با توجه ب شرایطم متوجه شدم درون گرام ب شدت.و اوایل فک میکردم افسرگی دارم

با توجه ب اختلافات با مادرشوهرم و تجربیاتی ک اینجا با واسطه شما بدست اوردم متوجه شدم باید صمیمی نباشم مخصوصا این ک میخاستم تو ی ساختمون زندگی کنم و همه این توصیه رو بهم داشتن

منم از اول ازدواج و شروع زندگی رعایت کردم و کم رفتم و گفتم پارسال تو تاپیک قبل ک چ دعوایی شد و مجبور شدیم چند ماه باهم شام و ناهار باشم..

در این بین گاهی حالم خیلی خوب بود و اون شوخ طبعی و راحت بودن هم کار دستم‌میداد و گاهی صمیمی میشدم..گاهی هم کم حوصله و تلخ...خب این بنظرم این‌پیام رو ب خانواده همسر میداد ک من نمیخام باهاتون باشم اما واقعا اینطور نبود

من فقط ی زندگی مسالمت امیز میخاستم با توجه ب درون گرا بودنم

الان خاله من ک مادرشوهرمم میشه و کلا خاتوادشون میگن تو با ما نمیجوشی...عروس بقیه همش خونه مادرشوهر هستن و براشون مث دختر کار میکنن میگن میخندن...این مکالمات رو خالم ب مادرم گفته بود

من کاری داشتن میرفتم کمک در حد توان خودم مثلا سبزی داشتن پاک میکردم ولی تو شستنش دیگ ن

رب داشتن خکرد میکردم گوجه و میشستم اما تو بقیه مراحل ن

از این طرف خودمم کاری داشنم تنهایی انجامش میدادم

و این لابلا درس میخونم..میگفتم کاری عست بگین اگ ن من برم درس دارم..حالا مادرشوهرم ی دعوای بزرگ راه انداخت منم الان باهاشون ارتباط ندارم ن میرم ن میام ب این خاطر ک میگ تو ی کم کار میکنی میگی من رفتم درس دارم😑😑

در صورتی ک من هر کار داشتن اول من رفتم بعد دخترش

خودش ب من گف شام و ناهار مهمونت کردیم بیا اون وقت ۵ ماهه ی بار ب ما نگفته بریم خونشون یبار رفتیم شوهرم گفته بود میایم اخماش توهم بود


شما اشتباهات من بهم بگین

باید بیشتر برم کمک؟؟

باید بیشتر رفت و امد کنم؟


اخه اون‌جوری اسایش خودم چی میشه پس


از طرفی از حرفاش متوجه شدم منطورش اینه ما مثلا بهتون‌ گوشت میدیم توام باید برا من کار کنی😶😶

نمیگ کار نمیکنی ها میگ کم کار میکنی

و این موصوع هم زندگی با همسرمم تحت شعاع قرار داده تا میگم مثلا ی کار کن یجوری نگاه میکنه

مادرشوهرم یکاری کرده همه علیه من شدن

گاهی میگم نکنه من مقصرم اما بازم ک فک میکنم میبینم من واقعا کمک دادم ...از طرفی ما دیگ مستقل شدیم و همسرمم سرکار میره ..شاید بتونم بگم دیگ ۸۰ درصد خرجمون با خودمونه


با توجه ب تاپیک شما من فک میکنم صمیمی نبودن این مشکل رو برام بوجود اورد ولی چرا بقیع صمیمی نیستن رو سرشون میزارن اونارو


الانم من این ک برم خونشون و براشون توصیح بدم خیلی خیلی سختمه..نمیدونم چیکار کنم..

ممنون میشم کمکم کنید....

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
سلام.خیلی وقته ننوشتم نتونستم منطورم کامل و در یک پیام برسونم.معذرت میخوام.چون صفحه نینی سایتم یجوری ...

در ضمن من هر روز تقریبا اونارو توی راه رو یا راه پله میدیم و هفته ۲ بار کم و بیش با همسرمم سر میزدیم بهشون

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون

دارم از تاپیک من خودم رو دوست دارم شروع میکنم و صفحه به صفحه میرم جلو و نت برمیدارم عین یه گنجینه ارزشمند برام واقعا خدا قوت نتیجه شو بعدا میام و مینویسم🙏🙏🙏🙏

روند تاپیک چقدر عوض شده، فکر می‌کنم از مسیر اصلیش خارج شده،قراره اینجا خلاصه و مفید از راهکار امون بگیم ولی متاسفانه تبدیل شده به تاپیک زندگینامه یا گله و شکایت و مشاوره و حرفای تکراری

آدم میاد اینجا انرژی بگیره فقط باید صفحه ها رو بالا پایین کنه تا یه پست ارتمیس رو پیدا کنه... 




روند تاپیک چقدر عوض شده، فکر می‌کنم از مسیر اصلیش خارج شده،قراره اینجا خلاصه و مفید از راهکار امون ب ...

ماهور جان ...وقتی در تاپیک خودم را دوست دارم دوستان از مشکلات تجربه ها و اشتباهاتشون صحبت میکردن با پاسخ های که آرتمیس جان براشون می‌گذاشت باعث میشد آگاهی ما خواننده ها خیلی بالا بره و در برخورد با همچین مشکلاتی راه حلی برای داشته باشیم اینجا هم همین طور اینجور حرف شما حداقل برای منی که بعد خواندن تاپیک قبلی اولین بار پستی اینجا  گذاشتم حس کردم در نطفه خفه شدم من قبل از عروسیم با تاپیک قبلی آشنا شدم و با مطالعه اون باعث شد الان که خونه خودم هستم اشتباهاتی که بعضی از دوستان از روی سادگی و محبت داشتند رو بدونم و عاقلانه تر رفتار کنم و خیلی موفق هم بودم...قصد توهین نداشتم ...در صفحات قبل از نظرات شما هم استفاده های بسیاری کردم...تشکر🙏

روند تاپیک چقدر عوض شده، فکر می‌کنم از مسیر اصلیش خارج شده،قراره اینجا خلاصه و مفید از راهکار امون ب ...

حرفتون متین عزیزم

والله نوشتن هم زحمت داره اگه من روند تایپیک رو دارم عوض می کنم چشم دیگه ادامه نمی دم 

ماهور جان ...وقتی در تاپیک خودم را دوست دارم دوستان از مشکلات تجربه ها و اشتباهاتشون صحبت میکردن با ...

عزیزم برداشت اشتباه نکن

من به خاطر مشغله ام و دختر کوچیکم گذری میام نی نی سایت و اکثرا موفق نمیشم پستای بقیه دوستان رو بخونم

پست شما رو هم واقعا نخوندم، حرفم کلی بود


براتون آرزوی خوشبختی می کنم و خوشحالم اول زندگیتون با همچین تاپیکهای آشنا شدید... 

حرفتون متین عزیزم والله نوشتن هم زحمت داره اگه من روند تایپیک رو دارم عوض می کنم چشم دیگه ادامه نمی ...

عزیزم ناراحت نشید ولی میتونید یه تاپیک جدا بزنید و آدرسش رو اینجا بذارید هر کی دوس داشت سر میزنه


منم به عنوان خواننده تاپیک حق دارم نظرمو بگم... 


موفق باشید... 

اتفاقا بنظر من خیلی خوب بود زندگینامه لیا من داشتم دنبال میکردم 

و منتظر ادامه ی اون هم هستم ازش ممنونم که کلی زحمت تایپ کشیدن.

خانم ماهور عزیز اینکه بانو خودشون نیستن ک پستی بزارن دلیل نمیشه دیگران هم چیزی ننویسن 

خوبه دوستان حرفاشون رو بزنن حالا  بانو هر وقت اومد همه رو جواب میده چه اشکالی داره


بانوارتمیس جان سلام.میدونم که شماتوحوزه ی تحصیل موفق عمل کردی.من دارم برای ازمون استخدامی میخونم ولی چن روزه انگیزم کم شده ومثل اول نیستم.میشه بگیدوقتایی که خسته میشیدیدازدرس چیکارمیکردیدانگیزتون برگرده؟

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز