2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 394982 بازدید | 1784 پست
اره واقعا حرفتون منطقیه  پس ب نظرتون هیچ بی احترامی پیش نیاد و فقط صمیمیت و رفت و آمد کم بشه؟ب ...



سلام دوست عزیزم. حتما کتاب فلورانس رو بخون . این کتاب دقیقا ۱۰ سال پیش به طرز معجزه آسایی سر راهم قرار گرفت و به طرز عجیبی انگار هروقت میخونمش آرومم میکنه. انگار انرژیمو دوبرابر میکنه .


ببین نویسنده این کتاب منظورش بیشتر اینه که حال درونی خواننده رو خوب کنه و یه جورایی معتقده حال درونی که‌ خوب باشه، انرژی که مثبت باشه ، اتفاقای بد رو‌ کمترر جذب میکنه، آدمای بد کمتر جذبش میشن، خودت آرامش داری، امید داری...

حتی یادمه یه جا میگه برا دشمنت دعاا کن، براش طلب خیر و برکت کن که من این جملش هنووز تو ذهنمه...نمیگه برو در خونش  رو بزن و باهاش صمیمی بشو‌ها. نه. میگه خودت تو« خلوتت »این کارو بکن... چون معتقده حیف بدنت هست که توش سمّ جمع بشه...کینه جمع بشه و در اخر خودت داغون بشی...کلا عبارات تاکیدیش فقط واسه خوودته...اینکه انرژی مثبت بگیری و حال دلت خوب بشه تا بعدم اتفاقای خوب بیفته واست و‌ آدمای خوب رو جذب کنی...


اصلن من یه مدته دنبال همینم...دنبال اینکه چطوری میتونم سطح انرژیمو ببرم بالا...تا حاالم خوب باشه...شااد باشم...آرامش رو جذب کنم...و به دنبال اون اینارو که بگیری انگار از همممممممه چی رها میشی...


 مثلا دیروز یه کاغذ برداشتم کلی دعا برای آدمای دور برم نوشتم. برای خانوادم برای فامیل و......چرا؟؟ چون معتقدم انرژیش به خوودم برمیگرده. در اصل واسه خودم انجام دادم ...انرژی تو بدنم میاد...انرژی مثبت....همونکه حالو دگرگون میکنه و نمیزاره به این فک‌کنی کی چی گف کی چیکار کرد. یعنی اصلا دیگه برات مهم نیستن....میدونی میشی کی؟؟میشی همون آدمهایی که با خودشون تو صلح و آشتی و آرامشن...هیچی تکونشون نمیده..





دعاکن. سپس رها کن. سعی نکن به زور دنبال نتیجه باشی.فقط به خدا اعتماد کن تا درهای درست را درزمان مناسب به رویت باز کند. 

سلام بانو جان. 

من خیلی وقته ک خواننده تاپیکتون هستم. 

راستش منو همسرم نزدیک نه سال باهم بودیم ب قصد ازدواج. رابطمون خوب بود. اما از وقتی نامزد کردیم مشکلات خونوادگی مارو از پا درآورده از قتی عقد کردیم ک شرایط حتی بدتر هم شده. 

راستش اوایل مادرشون مخالف ازدواج ما بودن من بخاطراینکه خودمو تو دلشون جا کنم خییلی اشتباه کردم با اینکه از هرلحاظی بالاتر بودم خودمو کوچیک کردم. تاجایی ک ی بار خواهرشوهرم ک کوچیک تر از کنه ی بار بهم گف چرا میبینی سطل توالت پر شده خالیش نمیکنی؟ در این شدت. 

وقتی نامزد بودم حتی تو خونه تکونی عید کمکشون دادم. 

اما هردفه بی حرمت تر میشدم و وقتی اعتراض میکردم ب همسرم میگف مثلا مادرم خیلی سادس منظوری نداره یا بابام همین جوری ی چیزی میگه. مدام بین من و خونوادش بحث بود.منم تصمیم گرفتم رفت و آمدمو کمتر کنم

این قصیه باعث شد خونوادش بیشتر واکنش نشون بدن. واکنش بد. ک چرا دیگه مث قبلا نیستم نمیرم نمیام. اگه برم باشون غیبت نکنم یا وقتی کسیو مسخره میکنن نخندم ب شوهرم میگن زنت باد میکنه. همسر ب من میگه تو زیاااد حساسی هرچی بت میگن نباید ناراحت شی. 

تا جایی ک اگه حتی دو هفته ی بار برم ی دعوا تو همون ی بار درست میکنن ک تا چند وقت ناراحتم. من کاملا بی حرمت شدم و همسری ک نه سال ب پای من نشسته بود منو مقصر همه چی میدونه. 

جدیدا متوجه شدم ک مادرشوهرم یواشکی من با پدرم صحبت کرده. نمیدونم چی گفتن بهم ک بابام با من سر سنگین شده و مادرشوهرم شیر تر از قبل. 

من چون ناراحتم مدام ب همسرم غر میزنم ک چرا این کارو کردن اون کارو کردن. بنده خدا بریده دیگه 

منو شوهرم مدام بحثمونه انقد زیاد ک باهمه عشقی ک بهم داشتیم تصمیم ب جدایی گرفتیم.

بانو خواهش میکنم کمکم کنید من فقط بخاطر اینکه از شما کمک بخوام عضو شدم

من خیلی خیلی با اراده،شاد و مستقلم. مدام درحال تلاش برای بهتر شدن زندگیم هستم و روحیه ی بسیار عالی دارم. از زندگیم و همسرم راضی هستم و خدارو شاکرم بخاطر زندگی خوبم❤️

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام بانو جان.  من خیلی وقته ک خواننده تاپیکتون هستم.  راستش منو همسرم نزدیک نه سال باهم ...



عزیزم پیشنهاد میکنم دو تاپیک قبلی آرتمیس رو بخونی مخصوصا پستهای خودشو

مطمعن تو سکوت و آرامش خودت رشد میکنی و بزرگ میشی و از سنگ اندازی آدمای مریض اطرافت دلگیر نمیشی


لازمه ش اینه دست از گله و شکایت برداری،باور کنی که این تویی که باید عوض بشی تا رفتار بقیه هم عوض بشه، یه مدت دست از گله بردار و حرفاتو به جای اینکه به همسرت بزنی بنویس و پاره کن و خالی شو از عصبانیت و دلخوری


روزه سکوت بگیر یه مدت تا انقلاب درونیت اتفاق بیفته


اگه میخای بهای تغییرت رو بدی دستت رو بذار رو زانوها و بلند شو و یه فرصت دوباره به خودت و زندگیت بده


ببین اینجا خیلیا ادعای تغییر دارن ولی افتادن تو دور تسلسل، چون هنوز باور نکردن خودشون باید عوض بشن نه اطرافیانشون،کارشون فقط آه و ناله س،لطفا بخون و بنویس و قوی شو


شاید آدمای اطرافمون میخان سالها به همین شیوه زندگی کنن، این ماییم که باید خودمون رو ایزوله کنیم تا کمتر آسیب ببینیم


موفق باشی

سلام بانو جان.  من خیلی وقته ک خواننده تاپیکتون هستم.  راستش منو همسرم نزدیک نه سال باهم ...



عزیزم پیشنهاد میکنم دو تاپیک قبلی آرتمیس رو بخونی مخصوصا پستهای خودشو

مطمعن تو سکوت و آرامش خودت رشد میکنی و بزرگ میشی و از سنگ اندازی آدمای مریض اطرافت دلگیر نمیشی


لازمه ش اینه دست از گله و شکایت برداری،باور کنی که این تویی که باید عوض بشی تا رفتار بقیه هم عوض بشه، یه مدت دست از گله بردار و حرفاتو به جای اینکه به همسرت بزنی بنویس و پاره کن و خالی شو

روزه سکوت بگیر یه مدت تا انقلاب درونیت اتفاق بیفته


اگه میخای بهای تغییرت رو بدی دستت رو بذار رو زانوها و بلند شو و یه فرصت دوباره به خودت و زندگیت بده


ببین اینجا خیلیا ادعای تغییر دارن ولی افتادن تو دور تسلسل، چون هنوز باور نکردن خودشون باید عوض بشن نه اطرافیانشون،کارشون فقط آه و ناله س،لطفا بخون و بنویس و قوی شو


شاید آدمای اطرافمون میخان سالها به همین شیوه زندگی کنن،نترسیم از عکس العمل منفی شون، این ماییم که باید بهای رشدمون رو بدیم خودمون رو ایزوله کنیم تا کمتر آسیب ببینیم


موفق باشی

تشکر از استارتر تاپیک و سایر دوستان


امسال دو کتاب درباره‌ی ملانیا ترامپ منتشر شده و من تقریبا نیمی از هر دو رو خوندم و بد ندیدم نکته‌هایی رو که به نظرم جالب اومدند باهاتون در میون بذارم.


یکی از کتاب‌ها توسط دوست ملانیا که الان دیگه ارتباطی ندارند اما سابقه‌ی بیش تر از پونزده سال دوستی دارند نوشته شده و این دوست می‌گه که:


_ملانیا هیچ‌وقت درباره‌ی کودکیش با اون حرف نزده و به گفتن این که کودکی خیلی خوبی داشته بسنده می‌کنه (در حالی که در کشور کمونیستی بزرگ شده و اگه فرد شکایت‌گری بود حتما مسائلی برای غر زدن پیدا می‌کرد).


_هر زمان صحبت به سمت ارتباطش با همسر می‌ره موضوع صحبت رو دوباره به ارتباط این دوست با همسرش برمی‌گردونه.


_هیچ‌وقت از همسرش بد نمی‌گه حتی زمانی که اون صحبت‌های نا‌مناسب پخش شدند در قرار نهار با این دوست هیچ حرف بدی درباره‌ی همسرش نزده و کل قضیه رو بی اهمیت جلوه داده. کلا خونسردی زیادی داره و به دیگران نشون می‌ده همه‌ی مسائل براش کم اهمیت اند.


_به هیچ‌وجه از سختی‌های فرزندآوری و تربیت نمی‌گه و هر زمان شخصی ازش درباره‌ی پسرش می‌پرسه اطلاعات خاصی نمی‌ده

به جملات تکراری شبیه عالی هست و مشغول مدرسه اکتفا می‌کنه. درباره‌ی جزئیات رابطه با پسرش حرف نمی‌زنه.


_زمانی که وارد فاز جدیدی از زندگی می‌شه با اکثر آدم‌هایی که در فاز قبلی زندگیش بودند ارتباطش رو کم یا قطع می‌کنه. تقریبا می‌شه گفت فقط با افرادی معاشرت داره که منفعت براش دارند.


_بسیار آرامش داره و دیگران ترجیح می‌دند اون نزدیک ترامپ باشه چون ارامشش به اون هم سرایت می‌کنه و شخصی با ادبیات ترامپ همیشه با اون و درباره‌ی اون خوب حرف می‌زنه.


همه‌ی این‌ها در حالی هست که این دوست در قرارهاشون بسیار درد دل می‌کرده. اما ملانیا لازم‌ نمی‌دیده مسائل خصوصیش رو متقابلا در میون بذاره. با توجه به چاپ شدن چنین کتابی می‌بینید که این  کم‌گویی چه قدر به نفعش کار کرده‌.


سلام دوستای گلم من هم دوست دارم  تجربیاتی رو که دارم باهاتون در میان بذارم

من کودکی و نوجوانی نرمال نداشتم به دلیل یه بیماری که فقط خودم ازش آگاه بودم و این آگاهی رو از ۱۳،۱۴ سالگی کسب کرده بودم یعنی فهمیده بودم که بیماری ای دارم که ممکنه حتی هیچ وقت دست از سرم برندارد. این بیماری باعث شده بود من به لاک خودم بخزم دوستی نداشتم یعنی دوست نداشتم هیچ کس از راز من با خبر بشه برای همین با هیچ کس صمیمی نمی شدم . این بیماری اعتماد به نفسم رو ازم گرفته بود تمرکزم رو روی درسم ازم گرفته بود اما یه چیزی این وسط کمکم می کرد که ادامه بدم و اون قوه ی تخیلم بود. قوه ی تخیل قوی ای داشتم و همیشه خودم رو تصور می کردم در شکلی زیبا و سالم با یه ازدواج خیلی خوب . خیلی خوب یادم میاد که دوره نوجوانی خیلی مهرطلب بودم طوری که الان خداروشکر می کنم که این مهرطلب بودنم بلایی سرم نیاورد و حس می کنم عدم اعتماد به نفسم باعث شد دست به کاری که مخالف عرف باشه نزنم. درون گرایی من رو سوق داد به کتاب خوندن موسیقی و عرفان ایرانی به خصوص مولانا. همیشه وقتی توی عالم مولانا بودن حس می کردم هیچ کم و کاستی ای ندارم و من هم می تونم احساس خوشبختی بکنم. اقوامی داشتیم که روی من تاثیر گذاشتن و من رو آشنا کردن با دنیای کتاب  و من اینطوری بیشتر از بقیه فاصله گرفتم و بیشتر دنبال معشوق آسمانی بودم تا زمینی. از لحاظ خانوادگی هم داغون بودیم جوی کاملا مردانه که روی من تاثیر گذاشته بود و من رو عاری از زنانگی کرده بود. اصلا بلد نبودم درست لباس بپوشم البته این رو تقصیر مادرم میدونم که تلاشی برای من نکرد برای اینکه دخترش خوب به نظر بیاد یا ازدواج خوبی داشته باشه در واقع از مادرم فقط دلسوزی های مادرانه اون هم غلط نصیبم شد. مادرم هم قربانی رفتارهای  پدرم بود کسی که نمی تونه برای خودش کاری انجام بده چه توقعی می تونی ازش داشته باشی. زد و خورد داشتن و مادرم خیلی تحقیر می شد از سمت خانواده پدرم و همچنان هم از کارهای پدرم در عذابه و این من هستم که بهش مشاوره میدم . مادرم هیچی برای خودش نداره تا تنهایش رو پر کنه فقط درد مفصل و کمر درد براش مونده و دلی غمگین ولی بازم دلداریش میدم و باهاش حرف میزنم تا اقتدار از دست رفته اش رو در مقابل پدرم به دست بیاره . خب با این حساب فکر کنید که حتی شرایط خانوادگی درستی هم نداشتم که امیدوار باشم اما درونگرایی و تصورات قشنگم من رو حفظ می کرد حتی فکر می کردم نمی تونم توی واقعیت خوشبخت بشم پس بهتره به همین تخیلاتم متوسل بشم و زندگیم رو ادامه بدم . 



ادامه دارد....

فعلا برم به بچه ام برسم بر می گردم

سلام دوستای گلم من هم دوست دارم  تجربیاتی رو که دارم باهاتون در میان بذارم من کودکی و نوجوانی ...

سلام دوستای گلم

گذشت و گذشت تا به دانشگاه رسیدم یه دانشگاه خوب قبول شدم حس خیلی خوبی بود یه تحول یه آغاز ... امیدوار شده بودم به آینده ام . همچنان دختری بودم بدون زنانگی و الان که فکر می کنم از لحاظ ظاهری خیلی مشکل داشتم که نمی دونم چرا مادرم هیچ تلاشی نمی کرد که بهم تذکر بده که مرتب لباس بپوشم یا برام هزینه کنه که وضعیت ظاهری بهتر بشه یه فرم عینک خوب یا یه لباس شیک یا هزینه کردن برای دندونام تا مرتب بشن ... من اصلا توی باغ نبودم آدمی بودم که دنبال بهشت با آدم های مهربونش روی زمین می گشتم. الان که فکر می کنم می بینم مثل پسرا زندگی می کردم اصلا به خودم نمی رسیدم و می فهمیدم که ظاهرم خوب نبود خانومانه نبود ناز نداشتم خصلت های مردونه داشتم همش با برادرام زد و خورد داشتم تحقیر می شدم از بس بد نشسته بودم گودی کمر داشتم در کل خیلی به تغییر نیاز داشتم یادمه هیچ کس بهم تذکر نمی داد در جهت تغییر ظاهرم. در برخورد با اطرافیانم خجالتی بودم و خیلی عصبی . پیش خودم میگم آیا اون زمان نمی تونستم خودم رو درست کنم؟ و جوابم نه هست. زندگی متشنج که بهت مجال فکر کردن نمی ده. همش پدرت یا با مادر یا با پدربزرگ یا با برادرها در حال چالشه و همش دنبال این هست که تو رو با بچه های دیگه ی فامیل مقایسه کنه. یادم نمیره چند بار ازش کتک هم خوردم و خورد شدم سر چیزهای الکی یه بار سرم رو محکم کوباند توی دیوار یه بار چون فکر می کرد که پر رو شدم و جواب های سر بالا میدم من رو زد. هیچ وقت کتک هاش که البته کم پیش میومد روی دلیل و منطق نبود. همین طور مادر و برادرهام هم‌ از کتک جون سالم به در نبردم.  ماهی یکبار الم شنگه داشتیم توی خونه. انگار باید با مشت و لگد زدن خودش رو خالی می کرد. ما بچه بودیم اما می فهمیدیم که این لبخندی که روی لب باباست موقتی هست و هر لحظه ممکنه حالمون رو بگیره. به پدربزرگم هم رحم نمی کرد . پدربزرگم با ما زندگی می کرد و خیلی توی کار ما دخالت می داد مادرم روز خوش ندید خیلی زحمت پدربزرگم رو کشید ولی هیچ وقت تشکری دریافت نکرد همین الان هم پدربزرگم توی خونه ی پدرم هست و بیچاره مادرم. پدرم ما رو از خودش دور کرد اما هیچ وقت بی احترامی بهش نکردیم همین الان هم از ما ناراضی هست و اصلا سیاست نداره. کسی بهش بگه بچه های خوبی داری میگه اینطوری ها هم نیست. بچه هاش رو پیش دیگران خراب می کنه. توی بچگی پدرم برای ما وقت نذاشت بیشتر درگیر ضبط و ربط کردن برادرها و خواهرش بود. دلم براش می سوزه برای خودش زندگی نکرد. نفهمید معنای زندگی چیه . خودش رو خلاصه کرد در کار کردن و ضربه زدن به زن و زندگیش. در کل من و برادرام بچه های سر به راهی بودیم هیچ کار خطا و مغایر با معرفی انجام ندادیم اما می تونستیم بهتر از این بشیم. ما با پشتوانه ی پدرمون بزرگ نشدیم ما پدر داشتیم اما بدیم بزرگ شدیم. الگوی رفتاری نداشتیم. زندگی روی دوش ما باری شد که سخت از پسش بر میومدیم. 

سلام دوستای گلم گذشت و گذشت تا به دانشگاه رسیدم یه دانشگاه خوب قبول شدم حس خیلی خوبی بود یه تحول یه ...

...مغایر با عرف 

....یتیم

بابت غلط های تایپی که به طور خودکار ایجاد میشه عذر می خوام

...مغایر با عرف  ....یتیم بابت غلط های تایپی که به طور خودکار ایجاد میشه عذر می خوام

من به شدت نیاز داشتم به یه همدم به یه کسی که بهم عشق بده به یه کسی که از محبت سیرابم کنه اما موقعیت ازدواج نداشتم. همش دوست داشتم خونه نباشم اگر هم هستم جلوی چشم بابام نباشم.توی لیسانس چندتا مقاله چاپ کردم که به نظر می رسید بتونم با رزومه ی خوب تا دکتری برم اما وقتی راهنمایی نداری و خودت هم نمی تونی خودت رو درست مدیریت کنی همه چی خراب میشه. توی دوره لیسانس خواستگاری که پاشنه ی در رو از جا بکنه نداشتم. البته چون پدرم رو دیده بودم تمایلی هم به ازدواج های سنتی نداشتم دوست داشتم خودم انتخاب کنم . از اینکه سنتی ازدواج کنم از روی اجبار یا صرفا به خاطر اینکه نترشم، احساس سرخوردگی می کردم. دچار عشقی یک طرفه هم شدم که آخرش منتفی شد و طرف مقابل قبول نکرد. 

من به شدت نیاز داشتم به یه همدم به یه کسی که بهم عشق بده به یه کسی که از محبت سیرابم کنه اما موقعیت ...

با خدا رابطه ی بدی نداشتم و همیشه به خودم می گفتم لیای عزیزم تو از فردا خبر نداری از کجا معلوم فردا زندگی روی خوشش رو بهت نشون نده به خودم می گفتم امیدوار باش روز خوشی و زندگی بی دغدغه ی تو هم می رسه. خودم رو دوست داشتم . قربون صدقه خودم می رفتم اما پول نداشتم به خودم برسم. پولی هم که بهم می‌رسید همش می رفت پای کتاب و چیزای ضروری. یادمه هفت سالم بود توی یه محله ی قدیمی زندگی می کردیم دوستای زیادی داشتم که هم بازی هم بودیم. می خواستیم از اونجا نقل مکان کنیم بریم؟ جای دیگه. دوستام خیلی ناراحت بودن ولی من توی دلم عروسی بود دوست داشتم جاهای دیگه رو تجربه کنم حس خوبی داشتم اصلا ناراحت نبودم که دارم محله و دوستام رو ترک می کنم، درونم یه حس کنجکاوی و ماجراجویانه هم همیشه فعال بود.این خصلت رو هم همیشه با خودم داشتم. دانشگاه من رو کمی مستقل کرد برای خودم فکر داشتم دوست داشتم اون طور که دوست دارم زندگی کنم. دنبال کار رفتم توی دوره دانشجویی کار دانشجویی زیاد انجام دادم. بعدش هم از روی ناچار رفتم توی یه مکانی که نمی تونم اسمش رو بیارم به عنوان نیروی خدماتی کار کردم. هیچ کس نمی دونست که دارم اونجا چیکار می کنم روزای اول خیلی بهم سخت می گذشت چون این کار رو در شان خودم نمی دیدم اما جاهای دیگه نتونسته بودم کار پیدا کنم. توی محل کارم مجبور بودم سرویس ها رو برق بندازم و .... خیلی کارای دیگه که مناسب و در شان یه خانم نیست. اما من پیش خودم اینطوری قضیه رو برای خودم حل کرده بودم که با کار کردن توی اون مکان بتونم تجربه کسب کنم برای نوشتن داستانی که هنوز نوشته نشده. هاون مکان مثل قبر بود هر روز صبح واردش میشدم. کاری پر استرس همیشه نگران یه اتفاق ناخوشایند بودم. تپش قلب می گرفتم وقتی صدایی چیزی می شنیدم . مرگ خیلی ها رو به چشم دیدم. حدود یکسال اونجا کار‌کردم تا اینکه ارشد بازم یه دانشگاه تاپ قبول شدم و محل کارم رو ترک کردم بازم خوشبختی به من رو کرده بود....

با خدا رابطه ی بدی نداشتم و همیشه به خودم می گفتم لیای عزیزم تو از فردا خبر نداری از کجا معلوم فردا ...

اینها رو که دارم می نویسم حس نمی کنم که کم کاری کردم حس نمی کنم که کاری از من بر میومد و نکردم.  کاستی هایی داشتم ولی با وضعیت جسمانی و بیماری و وضعیت اقتصادی و فضای متشنج خونه بهتر از این نمی تونستم باشم من در حد خودم خوب بودم ‌ الان از همه ی این اتفاق هایی که از سر گذروندم سپاسگزارم چون من رو بزرگ کردن. من دید و نگرشم عمق پیدا کرد. بیماری من رو مثل یه کرم ابریشم به داخل پیله ی تنهایی سوق داد تا بتونم عمیق تر به مسائل اطرافم نگاه کنم. توی همه ی این سال ها تونستم تجربه کنم رنج رو شادی رو حسرت رو بیماری رو تا بتونم برای بچه هام مادر خوبی و برای همسرم خانم خوبی باشم. جنس خودم رو خوب می شناسم اونقدر کتاب خوندم که مثل یه روانشناس می تونم نیت آدم ها رو بدونم. بله خلاصه اینکه من خودم رو مواخذه  نمی کنم به خاطر اون سال ها. الان یه جورایی انگار دارم جبران می کنم انگار بچگی خودم رو توی پسرم می بینم خیلی بهش می رسم از لحاظ ظاهر از لحاظ احترامی که بهش می ذارم. داشتم می گفتم بله ارشد قبول شدم استعداد خوبی داشتم با وجود اینکه دانشجو بودم توی یه دانشگاه تاپ بهم واحد دادن تا درس بدم توی همین گیر و دار با همسرم آشنا شدم با هم مراوده می کردیم تا اینکه عقلم گفت این پسر حیفه از دستم بره. اینطور شد که بهش گفتم دوستش دارم و داستان دلدادگی من شروع شد....

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792