سلام عزیزم. بعضی حرف هارو میخونم اینجا که واقعا نکات طلایی ای هست و یک دنیا حرف توش داره.
یکیش حرف شما بود: زورم به اونانمیرسه به خودم که میرسه
واقعا همینه. ما زورمون به تربیت یک خانواده دیگه بر اساس معیارهای خودمون نمیرسه.
اصلا وظیفه ما تربیت کسی نیست
زور ما به تنها کسی که میرسه خودمونیم.
حرف نزنیم با خانواده های سمی.
صحبت نکنیم. از هیچی. اصلا راه ندیم که حرف رو با ما باز کنن.
دیروز یک گربه ای موقع بیرون رفتن از روی درخت پرید جلوم.
خیلی هول کردم.
بعدش خانواده همسرمو دیدم، اگر قبل بود، میگفت این حرف نه غیبته، نه حرف کسی هست، نه چیزی.
تعریف می کردم و میگفتم میشه سر حرف رو باز کرد و معاشرت کرد.
اما دیدم با گفتن این حرف هزار و یک حرف پیش خواهد اومد:
واااا، چرا جلوتو ندیدی؟ واااا مگه گربه ترس داره؟ من اصلا ترسو نیستم. مردم چقدر ناز دارن. چه اداهاااا. چقدر لوسه. مردم چه غصه ها دارن. حواستو جمع میکردی، دور و برتو میدیدی اینجوری غافلگیر نمیشدی. بعد هم این جریان برای همه خانواده همسر یک به یک تعریف میشد که فلانی اومده بره، گربه پریده جلوش، هول کرده.
این بحث چند روز میشد درباره من و هر کس یک تزی داشت. بعد همه زنگ میزدن به همسرم که خانومت خوب شد؟ بهتر شد؟ بگو بره پیش فلان دعا نویس دعا بگیره. بره فلان کارو بکنه هول از جونش در بیاد. میگن اگه یکی بعدازظهر بترسه مثلا در فلان وقت ماه دیگه بچه اش نمیشه. یک ماه بعدم میخواستن مدام بگن خوب شدی؟ چقدر رنگت عوض شده، فکر کنیم از ترس اون دفعه تونه.
من هم نه راجع به گربه حرف زدم و نه این حرفهارو که مطمئنم میشد بعدش شنیدم.