من اگر به گذشته بر میگشتم، وقتی کممحلی دیگران رو میدیدم، توی مهمونیها ...دیگه اون لبخندای مسسسخرم روکه در هر حالتی روی لبهام بود، نمیزدم.
دیگه بلند بلند نمیخندیدم...شوخی هامو کمتر میکردم.
چون میخواستم بگم ببینینن من چقد باا ظرفیتم...چقد صمیمی و خودمونی ام....چقد مهربونم..چقد باحالم این کارا رو میکردم.
وقتی توی مهمونیهاشون من رو مسخره میکردن ،و بعدش بلند میخندیدن، فکر میکردن من نمیدونم که با من هستند...اما من تیز بودم و متوجه میشدم من رو مسخره کردن. و بااز هم بعدش به رو نمی آوردم.. باهاشون نمیخواستم بجنگم ...اینجای کارم درست بود.الانم نمیجنگم. اما چرا دیگه بگو بخند میکردم ؟ حداقل الان میدونمکه باید معمولی باشم و نامحسوس خودمو توی جمعشون،بکشم کنار تا بفهمن من دم دستی نیستم..خدارو شکر الان اجراییش کردم .توی مهمونیها هستم،اما منتظر آزار نمیمونم و سریع خودمو با یه چیزی،بابچه ها سرگرم میکنم...به یه ترفندی میکشم کنار. خودشون باشن و خودشون...
در گذشته خیلی تعریف شوهرم رو پیش مادرش میکردم،جلوی مادرش دست میکشیدم توی موهاش، قربونش میرفتم ، و واقعا میخواستم خیالش رو راحت کنم که من و پسرت خوشبختیم .....واقعا شوهرمو دوست داشتم ولی چرا جلوی خودم رو نمیگرفتم.؟؟؟؟!
الآن دیگه متوجه شدم چققدر اشتباه میکردم.دیگه به این کارم خاتمه دادم.و خییلی معمولی با شوهرم رفتار میکنم...
ومهمترین دستاوردم:
قبلن تا مادرشوهرم تعریف جاریمو میکرد ،میگف دعوتمون کردن خونشون، برام غذا آورد، بردنم تفریح و گردش و و و.....منم سریع به هول و ولا میفتادم تا عقب نمونم و هرطور شده دعوتش میکردم، به شوهرم میگفتم مرخصی بگیره تا ببریمشون تفریح، غذا درست میکردم میفرستادم.
الان گاهی اوقات وقتی خبری از تعریف دیگران نیست،این کارا رو میکنم.... امماا اگر ببینم دوباره میخواد رقابت ایجاد کنه به هییچعنوان توی هول وولا نمیفتمکه بزار من عقب نمونم...هررگز...تا یه مدت هیچ کدوم از کارایی که تعریف کرد رو واسش نمیکنم،.تا متوجه بشه نمیتونه منو کنترل کنه.
خداروشکر خیلی راحت شدم یکی دوسالی میشه.واقعا کشیدم کنار... از رقابت با بقیه، ازین که کی بیشتر مهمونی میده، کی تو مرکز توجه هاست، کدوممون رو بیشتر دوست دارن....همه ی اینارو بخشیدم به دیگران....خودمو حذف نکردم، هستم، اما با عقل امروزم...