با خانواده همسرم درد دل نمی کردم و مشکلاتمو به گوششون نمیرسوندم اگر اونا وساطت می کردن محترمانه می گفتم مسئله ی خاصی نیست و سریع موضوعو عوض می کردم. همسرمم میرفت هرچی میشد می گفت چهار بار که خودمو زدم به بی خیالی و گفتم مهم نیست برام، همسرم فهمید نمیتونه از این راه کنترلم کنه و وقتی دید از خانواده ش ترسی ندارم دیگه حرفی نبرد!
توی یه قضیه ی خیلی خیلی مهم من یادمه چه صبر و استقامتی به خرج دادم و با اینکه برام مهم بود وانمود کردم برام مهم نیست، اون وسط همسرم ضرر سختی کرد چون با حرف بردنش اسباب ناراحتی خانواده ی خودش و بی اعتمادی همسرش شد. منم بعد از اون قضیه خیلی احتیاط کردم اشتباه نکنم تا آتو دستش ندم. ولی اونم وقتی دید وسط اون التهاب من دارم کار و زندگیمو می کنم و حتی با واسطه به گوشش رسوندم برام مهم نیست نظر خانواده ش دیگه هیچ وقت نشنیدم همسرم حرفی ببره! بعضی وقتا عمدا با مادر همسرم سر حرفو باز می کنم مثلا میگم چند روز پیش توی خونمون فلان اتفاق افتاد (حالا یه اتفاق معمولی نه مهم) بعد متوجه میشم اونا اصلا خبری ندارن.
شاید باور نکنید من تازه عروس بودم و خواهرشوهرم خونه ش یه شهر دیگه بود. ولی خواهرشوهرم از اونجا خبر داشت من کی حتی دسشویی میرم!!! اگه میرفتم آرایشگاه حتی پدرشوهرم خبر داشت. کافی بود قدمی بردارم! اصلا چیزی به نام حریم خصوصی نداشتیم ما ولی الان اونا حتی مهمترین و بزرگترین تصمیمات ما رو نمیدونن چه برسه به بقیه ی مسائل.
دوستان خواستن توانستنه! اونایی میگن نمیتونیم نمیشه امکان نداره حاضر نیستن سختیشو بکشن وگرنه هیچ ناممکنی وجود نداره.