2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 394898 بازدید | 1784 پست
بانو جان با خوندن این پیامت کلی گریه کردم به حال خودم . که اینقدر ضعیفم . 😭 دلم میخواست منم مثل شما ...

@بانوآرتمیس  

بانو جان کاش شما هم زودتر بیاین تا از راهنمایی های شماهم‌استفاده کنم.حرفاتون‌آرامش خاصی بهم‌میده.😍

اول از همه بشین قشنگ به گذشته و روابط الان تون فکر کن ببین چی شد که به اینجا رسیدی! ؟ دوم قبول دارم ...

من یکم‌ک فکر کردم به این نتیجه رسیدم‌ ک مشکل اصلی من اینه ک این دختر و البته خونوادش این خونه رو از خودشون‌میدونن و این برا من خیییییلی سخته . خود من وقتی جایی برم‌و موندنم بیشتر از یه روز طول بکشه اینقدر معذب میشم ک انگار رو تیغ نشستم ولی این دختر اصلا انگار ن انگار ک مزاحم زندگی ماست.حتی ی شب مهمون داشتیم شب خانم‌مهمون بهش تعارف کرد ک بیا بریم خونه ما امشب بخواب،گفت واااا چه حرفایی میزنید خونه خودمونو ول کنم کجا برم؟؟؟!!!😐😐

بنظرتون با این مورد چطوری کنار بیام و حلش کنم؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

امروز ۹ ماه از اون روز می گذره و با افتخار میتونم بگم توی این ۹ ماه شاید ۲ یا ۳ بار با همسرم دعوامون ...

سلام خانمی واقعا جای تشویق داره👏👏👏👏

عزیزم مشتاق شدم بیشتر برامون از تجربیاتت بنویسی 

🌹🌹🌹

طناز جون خیلی برات خوشحالم، اینو از صمیم قلب میگم. در جریان مشکل شما در تاپیک قبل بودم. همسرتان الان ...

ممنونم عزیزم

همسرم نسبت به قبل خیلی باهام همراه شده البته اینم بگم من هنوز اول راهم و هنوز خیلی کار دارم و هنوز مشکلاتی وجود داره و دارم تمام تلاشمو می کنم

چطور تونستید راه دخالت خانواده همسرتان را ببندید؟ همسرتان ممانعت نمیکنن؟

با خانواده همسرم درد دل نمی کردم و مشکلاتمو به گوششون نمیرسوندم اگر اونا وساطت می کردن محترمانه می گفتم مسئله ی خاصی نیست و سریع موضوعو عوض می کردم. همسرمم میرفت هرچی میشد می گفت چهار بار که خودمو زدم به بی خیالی و گفتم مهم نیست برام، همسرم فهمید نمیتونه از این راه کنترلم کنه و وقتی دید از خانواده ش ترسی ندارم دیگه حرفی نبرد!

توی یه قضیه ی خیلی خیلی مهم من یادمه چه صبر و استقامتی به خرج دادم و با اینکه برام مهم بود وانمود کردم برام مهم نیست، اون وسط همسرم ضرر سختی کرد چون با حرف بردنش اسباب ناراحتی خانواده ی خودش و بی اعتمادی همسرش شد. منم بعد از اون قضیه خیلی احتیاط کردم اشتباه نکنم تا آتو دستش ندم. ولی اونم وقتی دید وسط اون التهاب من دارم کار و زندگیمو می کنم و حتی با واسطه به گوشش رسوندم برام مهم نیست نظر خانواده ش دیگه هیچ وقت نشنیدم همسرم حرفی ببره! بعضی وقتا عمدا با مادر همسرم سر حرفو باز می کنم مثلا میگم چند روز پیش توی خونمون فلان اتفاق افتاد (حالا یه اتفاق معمولی نه مهم) بعد متوجه میشم اونا اصلا خبری ندارن. 

شاید باور نکنید من تازه عروس بودم و خواهرشوهرم خونه ش یه شهر دیگه بود. ولی خواهرشوهرم از اونجا خبر داشت من کی حتی دسشویی میرم!!! اگه میرفتم آرایشگاه حتی پدرشوهرم خبر داشت. کافی بود قدمی بردارم! اصلا چیزی به نام حریم خصوصی نداشتیم ما ولی الان اونا حتی مهمترین و بزرگترین تصمیمات ما رو نمیدونن چه برسه به بقیه ی مسائل. 

دوستان خواستن توانستنه! اونایی میگن نمیتونیم نمیشه امکان نداره حاضر نیستن سختیشو بکشن وگرنه هیچ ناممکنی وجود نداره.

سلام خانمی واقعا جای تشویق داره👏👏👏👏 عزیزم مشتاق شدم بیشتر برامون از تجربیاتت بنویسی  🌹🌹 ...

ممنونم عزیزم

چشم یه بخشیشو نوشتم انشاالله لازم باشه بعدا هم در اختیارتون میذارم

پدرم مادرم را طلاق نداد ولی دستور داد که ازین به بعد با مادر پدرش غذا بخوریم یعنی مادرم کارها را به عهده بگیره. پدرم وقتی با یکی دوست میشه دیگه مادرم بنظرش نمیاد سر هر چیزی بهانه گیری میکنه و اینطوری هم مجازات تعین میکنه. با این وجود من بیشتر ازین مجازات نه بلکه از حرفهایی که به مادرم زد دلم خونه. طفلی برادر خواهرهای کوچکم که از ناراحتی جدایی مادر پدرم اصلا گریه هاشون بند نمی اومد. اینها را تعریف کردم که همه خدا را شکر کنند. ادمها گاهی اوقات چقدر بیرحم میشن. 

طناز عزیز  کاش ما هم بتونیم موفق بشیم

شک ندارم که میتونی گلم

همین که توی این تاپیک هستی یعنی راهتو درست انتخاب کردی

آفرین به تو

درمورد شرایط زندگیت خوندم و برای خودت و مادرت متاثر شدم

تو دختر قدرتمندی هستی و همین که ناراحتی یعنی ته وجودت خودتو دوس داری و همین هم کمکت می کنه موفق بشی. میدونم رنج فراوان کشیدی ولی اگر از همین الان شروع کنی به کار کردن روی خودت حتما میتونی ازدواج موفقی در آینده داشته باشی.

[QUOTE=154633836]بانو ارتمیس عزیز کاش در مورد راه های شناخت همسر و خانواده شان قبل از ازدواج هم توضیح بدید. حرفهای ش ...[/QUOTEسلام بانوی عزیز منم خاضعانه این درخواست روازشمادارم ومی دونم تولید محتوابرای یک چنین تاپیکی چقدروقت گرانبهای شمارومی گیره ولی مطمئنن باقیات صالحاتی هست برای شما ودانشگاهی برای دختران سرزمینم 

امیدوارم درهمه حال سلامت وموفق باشی

خیلی دوست دارم

الان میخوام از موفقیتهام بگم. 

من همیشه از نظر درسی عالی بودم، همه اینو بهم میگفتن: دوستام، معلمام و با رتبه عالی در کنکور این به اعضای فامیل پدری و مادریم هم ثابت شد چون من توی یک مدرسه معمولی درس میخواندم و بخاطر دور بودن از فضای تشنجی خانواده همیشه توی یک اتاق بودم و میگفتم درس دارم بخاطر همین فکر میکردن من اونقدر ها هم زرنگ نیستم. از روی دلسوزی مسئله ها و مشکلات همه دوستهام را حل میکردم حتی شاید یک مسئله را برای ده نفر بصورت جدا هم حل میکردم چون اونا میخواستن راحت هر وقت فرصت داشتن بیان پیشم، منم میگفتم اصلا اشکالی نداره ثواب هم داره، خودمم بهتر یاد میگیرم. همین رو دادن زیادی به بقیه باعث شد منو مهم ندانند  و سر خیلی چیزها از من بهانه میگرفتن که اخلاقت بده، مغروری به ما یاد نمیدی، منم بخاطر اینکه ثابت کنم مغرور نیستم همه جوره براشون مایه میذاشتم. باهاشون رفاقت میکردم، خودمو نمیگرفتم، با همه مینشستم میگفتم میخندیدم ولی هیچکس از وضعیت خانوادگی من خبر نداشت شعارمم این بود که من با همه دوستم، اونام سر کوچکترین بی توجهی من قیافه میگرفتن. این روال تا اخر ادامه داشت تا یک ماه پیش که با تاپیک باورهای بانو اشنا شدم و فهمیدم که نباید کمتر از اون چیزی که هستم خودم رو نشون بدم. این ها همه در حالی بود که من از همه سرتر بودم، وضع مالی ما خیلی خوب بود، درسم و سر و وضعم خوب بود. راستی پدرم به خواست مادرش منو نبرد مدرسه خوب، بعد قبولی دانشگاهم میگفت دیدی دل کسی هم نشکست تو هم قبول شدی. گفتم اره ولی کی از دل من توی این دوران خبر داشت. مدرسه راه نجات من از اوضاع به هم ریخته و استبداد گرایانه خانه بود. هیچ تفریح خاصی نداشتیم چون مادربزرگم ناراحت میشد. 

توی دانشگاه هم بخاطر درسم خیلی ها میخواستن باهام بخاطر یادگیری دروس همراه باشن ولی چون غرورشان بهشون اجازه نمیداد پا پیش نمیگذاشتن و من با همون شعار انسانیت میرفتم به اونایی که صورت شون را با ورود من انطرف میکردن سلام علیک میکردم، چه ادمیم من. واقعا خیلی خیلی ضربه خوردم و فکر میکردم کارم درسته چون پدرم همیشه بهم میگفت اخلاق خوب نداری، باید با همه خصوصا خاندان خودش خوب باشی. منم برای اینکه مایه افتخار پدرم باشم و خودمو ثابت کنم اینکارها را میکردم ولی همیشه خدا ناراحت بودم چون یک صدایی در درونم بهم میگفت خیلی خودت را کوچیک کردی، خیلی بهت بی محلی کردن و همین باعث شد افسردگی بگیرم، گوشه نشین بشم، دکتر رفتم، دوا مصرف کردم تازه مادربزرگم میگفت اینا همش نمایشه تا اینکه کم کم فهمیدن راست میگفتم و کمی بخاطر همون مراعات حال منو میکنن و سر به سر من نمیذارن و من صمیمیتم را با همه اعضای خونواده پدرم کم کردم و دیگه از مشکلاتم بهشون نمیگفتم که هم دخالت کنن و هم بخاطر ناراحتی ها و شکست هام خوشحال بشن. یکروز هم به مادربزرگم گفتم که من دیگه تا اخر عمر هیچ دلسوزیی برای شما نمیکنم و همینطور هم هست هیچوقت از روی محبت کاری براشون انجام نمیدم و بقول بانو ارتمیس خودمو ازشون دریغ کردم البته این کار را قبل از اشنایی با تاپیک بانو انجام دادم و از روی شدت ناراحتی این حرف را بهشون زدم. بعدا باید این پستم را پاک کنم چون میترسم شناسایی بشم.

سلام. بانو آرتمیس عزیز، بی زحمت یه مثال در این مورد که گفتید بزنید

سلام دوستای گلم. درباره چی عزیزم؟ اینکه روش تربیت همسر رو عوض کنیم؟

ببین گاهی ما همسرمون رو دوست داریم، اما برخی رفتارهاش مطابق میل ما نیست. یا نوع نگاهش به پدیده ها مثل ما نیست. ما باید تلاش کنیم عوضش کنیم.به فرض یک مردی هست که زنان رو کم ارزش میدونه.

خوب این خیلی بد هست. باید اینقدر عاقلانه باهاش رفتار کنید تا نظر عوض بشه.

باید اینقدر درباره ارزش زن، توانایی هاش و اینها بگید که روی فکرش اثر بگذارید.

مثلاً راجع به نویسندگان زن، نقاشان زن، ریاضی دانان، یا زنان بزرگ حرف بزنید و مدام تاکید کنید که این حرفها که زن کم ارزش هست مال اقشار دیگه ای هست و از تو بعیده این طرز تفکر.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
اصلا دیگه حتی دوست ندارم حال شوهرمو بپرسم از صبح رفته نمیدونم کجاست ته دلم ارامش ندارم.ولی به خودم گ ...

ببین عزیزم، در صمیمیت ممنوع با همسر، قرار نیست سلام و علیک و خوشی های زندگی رو کمرنگ کنیم.بلکه قراره:

1.از خانواده مون چیزی نگیم

2. از احساسات نهان مون که به نفع زندگی مون نیست چیزی نگیم

3.از تشکرهای زیاد درباره اموری که وظیفه شون هست بپرهیزیم

4.از تعریف های زیاد و بزرگ کردن های بیخود بپرهیزیم

5.از تعارف کردن های زیاد بپرهیزیم 

6.از پیچیدن به دست و بالشون بپرهیزیم

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز