خوب دوستای عزیزم عزاداریهاتون قبول حق باشه
ان شاالله خدا بهترین رو سر راه زندگیتون قرار بده،چقدر دلم عزاداریها بی دغدغه سالهای قبل رو میخاد، خدا کنه این ویروس لعنتی ریشه کن بشه و برگردیم به زندگی عادیمون
بریم طبق قولی که داده بودم دو مورد از اشتباهاتم رو در مورد صمیمیت بیش از حدم بگم امیدوارم به دردتون بخوره
راستی بابت غلط املایی یا نگارشی که گاها تو نوشته هام هست منو ببخشید
اشتباه اولم در مورد یکی از آشناهای نزدیک و درجه یکمه،
رفت و آمد بیش از اندازه که مسببش خودشون بودن،ما هم که هیچوقت نه گفتن رو یاد نگرفته بودیم
از نظر من کلمه نه فقط برای دشمن واقعی که دشمنی ثابت شده بود باید به کار میرفت
واقعا بلد نبودم این کلمه رو،فکر کنید مثلا روزای تعطیل ما برای خودمون برنامه داشتیم، اینا اگه سرشون رو خوب از بالش برمیداشتن پیشنهاد مسافرت یا پیک نیک میدادن
سریع جمع و جور میکردیم و میرفتیم باهاشون، به این فکر نمیکردیم که خوب شما که میرید لااقل یکی دو روز زودتر اطلاع بدید
انگار باورشون شده بود همیشه در دسترسیم،یا مثلا علاقه زیادی به مهمون بازی داشتن، فوق العاده خوش خوراک بودن و واقعا اذیت میشدیم
تو مسافرتها و پیک نیک ها اولین چیزی که تو اولویت بود خوردنیها و غذاهای مضر و چرب و چیلی
بارها شده بود برای اینکه کم نیارم از پس انداز مون خرج کنم، یا متاسفانه تو یکی دو تا سفر طولانی و پشت سر هم طلا هم فروخته بودم برای اینکه کم نیارم
این روند حدود 8 سال ادامه داشت و ما کم کم داشتیم از رفتارهای اونا عاصی میشدیم اما چون اقوام درجه یک بودن سعی میکردیم بروز ندیم
بعد یه مدت که خیلی بهشون سرویس دادم دیدم نه انگار دیگه باورشون شده خیلی مهمن
تو مسافرتها سر نشستن تو کدوم قسمت پارک یا خوردن غذا تو کدوم رستوران با کوچکترین ابراز نظر ما اخم و تخم میکردن و خیلی رفتارای دیگه که خارج از حوصله اینجاست
کم کم به خودم اومدم و دیدم واقعا دیگه نمیتونم اونا رو همراهی کنم، من یه آدم درونگرام که خلوتهامو از دست داده بودم و برنامه هامو هر سری عقب مینداختم، از این رفت و آمد هم چیزی عایدم نمیشد به جز خستگی جسمی و روحی
یه مدت به خاطر دو سه مورد حماقتی که کرده بودن روابطم کم کردم ولی عذاب وجدان داشتم که چرا بهشون کم محلی میکنم
اونا هم ژست طلبکاری گرفته بودن، چون خدماتمو قطع کرده بودم ولی همچنان عذاب وجدان داشتم
بعدها فهمیدم دلیل اصلیش دوست نداشتن خودم بود، نمیتونم بگم مهر طلب بودم چون هیچوقت از آدما توقع متقابل نداشتم ولی دیگه برام سخت بود که احمق فرضم کنن
یه مدت گذشت و با تاپیک باورهای پرنسس به صورت اتفاقی آشنا شدم
اونوقتا خواننده خاموش بودم واوایل تاپیک بود
من عادت دارم کتابایی که میخونم برای خودم نت بردارم
طبق عادتم برای خودم هر روز نت برداری میکردم
یه جمله ای از پرنسس برام شروع یه زندگی جدید بود
نوشته بود خودمو دریغ کردم از آدمای سمی دور و برم
متاسفانه تا اون روز من از این میترسیدم که بهم بگن گوشه گیره یا هر انگ دیگه ای...
کم کم شروع کردم رو خودم کار کردم، اینبار دیگه وقتی اشنامون ژست طلبکاری میگرفتن اصلا به روی خودم نمیاوردم فهمیده بودم که دارن با این رفتارشون منو کنترل میکنن
زندگی خودمو میکردم، بعدها همسرم یه حرفایی تو بحث یا درد دلامون گفت که خیلی برام سنگین بود
همسر آشنامون هر وقت با همسرم خلوت میکرده ذهنشو شستشو میداده علیه من و خانواده م
خوشبختانه همسرم از روی رفتارهای ایشون نیتش رو فهمیده بوده و فقط شنونده حرفاش بوده، این آدم ذاتش خرابه متاسفانه و من دیر متوجه شدم
باورم نمیشد کسی که اینقدر بهشون خوبی کرده بودم آنقدر دو رو باشن
اصلا به روشون نیاوردم ولی الان چند ساله فقط تو مناسبتها میبینمشون و اتفاقا خیلی هم تحویلشون میگیرم
هنوزم گاهی پیشنهاد سفر میدن و ما همیشه بهشون میگیم اجازه بدین مشورت کنیم و پشت گوش میندازیم
چند هفته پیش این خانوم تو یه فرصت مناسب حرف رو کشوند به رفت و آمد خانوادگی که همسرم میگه کاش برگردیم به گذشته، جمله شو طوری گفت انگار از ته چاه میومد صداش، دیگه مثل قبل طلبکار نبود که چرا رفت و آمد نمیکنید
این حرکتش رو گذاشتم پای اینکه تو این سالها با کمک این تاپیکها واقعا عوض شدم
منم خیلی خونسرد حرف یکی از همکارام گفتم که در مورد کرونا گفته بود
گفتم به قول فلان خانوم که ایشونم میشناسدش دیگه هیچی مثل قبل نمیشه...
سکوت کرد و دیگه ادامه نداد
فکر کنم آخرین باری بود که این حرف رو پیش کشید
ببینید دوستان اگه بخام در مورد شیطنت هاشون بگم یه کتاب میشه
من چوب سادگیم خوردم و اینکه حد و مرز مون رو از همون روز اول حتی با افراد درجه یک هم داشته باشیم مگه اینکه خودشون رو ثابت کرده باشن
یادتون باشه خوبی زیاد باعث میشه مردم عادت کنن دیگه نمیدونن که جون میکنید و یه عده رفتارای زننده شون رو ندیده میگیرید تا روابط عادی بمونه