2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 376680 بازدید | 1784 پست

عزیزم برای ماهایی که ازدواج فامیلی داریم یه راهکار بگو من مادرشوهرمم عمه ام.میشه 10 سال ازدواج کردم با غریبه اردواج کنی ادم راحتر میتونه صمیمی نشه ولی با فامیل چه کنیم مادر شوهرمم به شدت فضول از دستش کلافه ام متاسفانه خودمم ادم پرحرفیم و دوست دارم با همه گرم بگیرم و حرف بزنم

@بانوآرتمیس  

عزیزم از تایمی که برای تهیه این مطالب مهم گذاشتید بسیار متشکرم. برای من خیلی مفید بود.


شما یکی از زنان الهام بخش من هستید پر از درک، انرژی مثبت و شخصیت سازنده زنانه

بهترین ها را برای شما و باقی دوستان آرزو می کنم.

الحمدلله 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

@بانوآرتمیس     عزیزم از تایمی که برای تهیه این مطالب مهم گذاشتید بسیار متشکرم. برای من ...


لطفا به این سوال من هم جواب بدهید. من و خواستگارم در مرحله آشنایی خانوادگی و رفت و آمد خانواده ها هستیم. خانواده ایشون بر خلاف ما بسیار صمیمی و پر رفت و آمد هستند. ما خانوادگی بسیار مهربان و دلسوزیم ولی به همین دلایلی که شما فرمودید در سال های اخیر روابط مون بیشتر شکل مهربانانه ولی رسمی بخود گرفته. 

طبیعتا ایشون از من انتظار داره که رفتارم با خانواده شون خیلی صمیمانه و بر پایه شوخی و خنده باشه ولی من این رو درست نمی دونم. 


خواهشا بگید که چطوری با ایشون صحبت کنم یا غیر مستقیم به ایشون بگم که توقع بیجا از من نداشته باشند و در عین حال برداشت غلطی نداشته باشند؟ 

می خواهم از همین ابتدای کار توصیه های شما رو عملی کنم و درست رفتار کنم.

الحمدلله 

بانو جان راجع به اون دسته از آدمایی که جواب پی ام مارو نمیدن بی هیچ دلیلی، آیا درسته ما ازشون بپرسیم که چرا جواب نمیدی آیا دلخوری داری، چیزی شده؟ یا اینکه ما هم محل ندیم و بیخیال شیم

نظرتون چیه؟ 

من به خاطرشوهرم که داشت راه کج می رفت مجبورشدم به خانواده اش صمیمی بشم وهمه چیزروبهشون می گفتم وآن هاهم سواستفاده کردن طوری شوهرم روپرکردن که دیگه ۱۰۰۰۰تومن هم به سختی به من میده وشوهرم هم عادت کرده بودبحثمون روبهشون می گفت واین هاحتی من که یک سال خانه شان نرفتم یک مدت پیش بحثی که باشوهرم داشتم رفته بودگفته بوداون هاهم  جبهه گرفتن حتی من که پیش مادرشوهرم رفتم نگاه توچشمام نکردخیلی حرف ازطریق واسطه رساندن به ما.پدرشوهرم که زن به مامانم زده بودحالادیگه که نمیرم فقط موندم برای عیدزنگ بزنم تبریک بگم یانه ؟

راستی یه چیز دیگه اینکه متاسفانه متاسفانه با خونواده همسرم دو وصلت داشتیم دختر اونا عروس ماست و منم عروس اونا هر اتفاقی میفته بدجور درگیر میشیم خیلی خیلی بده اصلا نمیشه یه سری از راهنماییایی که شما میکنید رو اجرا کرد اگه در این مورد طرحی دارید ممنون میشم بفرماید 

دوستای عزیزم با اجازه آرتمیس جان میخام یه موضوعی رو براتون تعریف کنم شاید به موضوع تاپیک بی ارتباط باشه ولی مطمعنم به درد خیلیا میخوره


تاپیک اول آرتمیس در مورد تغییر باورها بود،تاپیک دوم دوست داشتن خودمون


کسی که تغییر کرده و خودشو دوست داره مطمعنا الان دیگه جایگاهش تو زندگی تثبیت شده و الا پارو زدن یه طرفه تو زندگی ما رو به هیچ مقصدی نمیرسونه و فقط جسم و روحمون فرسوده میشه... 


چند وقتیه در راستای دوست داشتن خودم میرم لیزر

خانوم دکتری که لیزر رو انجام میده ماهی یه بار از یه شهر دیگه میاد 

خیلی خانوم خوش اخلاق و مهربونی هستن، یه جورایی حالشون خوبه واقعا، مثلا فکر کنید مریضا رو با اسم کوچیک صدا میکنه، میگه منو با اسم کوچیکم صدا بزنید، موزیک مورد علاقه شو میزاره


حین کار شوخی بجا و دلجویی از مریض و خیلی رفتارای دیگه، البته اینم بگم شاید برخوردش با همه یکسان نباشه


ولی دیدم که با منشیش هم خیلی مهربونه


خلاصه بعد یکی دو جلسه بهش گفتم شما خیلی به کارتون علاقه دارید؟ و اینکه تو اون دو ساعتی که پیش ایشونم واقعا حالم خوب میشه


گفت نه بابا منم یه سری مشکلات دارم اگه بشنوی تعجب میکنی... 

بعد اینکه منشی رفت و تنها شدیم

حین کار از خودش گفت


اینکه 18 سالش بوده عاشق فامیل دور پدرش میشه،با اصرار خودش ازدواج میکنه

 9 سال رفتارهای تند و کتکها و بی احترامیهاشو به جون می‌خره و به خانواده ش بروز نمیده، به امید اینکه درست بشه این زندگی

جالبه خودش دانشجوی پزشکی بوده

همسرشم پزشک


مادرش پزشک و پدرش کارمند عالی‌رتبه شرکت نفت


مشکل اصلیش عیاشی و دست بزن همسرش بوده که بعد ازدواج میفهمه

بهش گفتم خوب چرا 9 سال تحمل کردی

گفت فکر میکردم زندگی همینه،و اینکه نمیخواستم حتی پدر و مادرم اصرار زندگیمو بدونن

میگفت تمام این مدت قرص جلوگیری میخوردم که یکی دیگه رو بدبخت نکنم که اون اواخر همسرش میفهمه و بهش میگه من فقط به خاطر بچه باهات... 

حالا تو قرص میخوری؟ 


میگفت آخرین کتکم خوردم سر این مساله،میگفت طوری کتکم زد گیر کرده بودم زیر شومینه


فرداش وسایلش جمع کرده بود و رفته بود پیش پدرش که من طلاق میخام

پدرش هم اول زیر بار نمیره ولی بعد که صبوری دخترش رو تو این مدت طولانی دیده طلاقشو گرفته و از اون شهر و فامیل قطع رابطه‌ کردن

میگفت 7 سال مجرد موندم، بعد نامزدش که برادر یکی از مریضاشه میاد خواستگاری

میگفت چند ماه فقط باهاش در ارتباط بودم تا بشناسمش

با بابام هم رفت و آمد میکرد تو این مدت تا خودشو تابت کنه


الانم چند وقته نامزدن و بعد ماه صفر میره سر خونه زندگیش

میگفت من تو 18 سالگی عاشق ظاهر همسرم شدم و 9 سال تو سکوت تحمل کردم شاید خدا میوه صبرمو داده

 

حدودا 38 سالشه ولی میگفت زندگی تازه روی خوشش رو بهم نشون داده، دوست دارم خوشبختیم با همه شریک باشم


میگفت همسر قبلیم ازدواج کرده و بچه داره، منم نفرینش نکردم، فقط سپردمش دست خدا... 


واقعا برام خیلی جالب بود اینکه خودشو از اون زندگی کشیده بیرون و رفته دنبال سرنوشتش، نمونده و یه بچه هم نیاورده که پابند اون زندگی بشه، تو تاپیک قبلی هم گفتم بچه حلال مشکلات نیست

بدتر اگه زن و شوهر با هم همدل نباشن پای دخالت اطرافیان هم به زندگی باز میشه



شرمنده نوشته هام طولانی شد،ببینید دوستان وقتی هر چی تلاش می‌کنیم زندگی درست نمیشه حتما حکمتی داره، شاید اون آدم اشتباهی وارد زندگیمون شده


چرا وقتی کوچکترین بهایی بهمون نمیده ما داریم براش خودکشی میکنیم... 


یکبار برای همیشه تکلیفمون رو با دلمون یکسره کنیم، اگه تصمیم داریم به این حماقت مضمون ادامه بدیم خوب دیگه جای اعتراض و آه و ناله نمیمونه

به والله تاپیک های آرتمیس خودش یه دایره المعارف کامله برای رسیدن به خوشبختی


حرفم با اون دوستایی هست که تو تاپیک شون پر از انرژی منفیه، تو رو خدا به خودتون بیایید


من تو زندگیم مشکل کم نداشتم ولی لنگان لنگان همه رو پشت سر گذاشتم 

تو این چند سال گذشته هم که با تاپیک های آرتمیس آشنا شدم تلاش کردم اشتباهتمو به صفر برسونم


مطمعن باشیم تنها کسی که میتونه کمکمون کنه خودمونیم بقیه فقط میتونن همفکری کنن ولی ماییم که باید یه تصمیم قاطع برای ادامه یه زندگی آشفته یا ساختنش یا تموم کردنش بگیریم


بعد قاطعانه پیش بریم، امیدوارم نوشته هام بدرد کسی بخوره... 











اسرار اشتباه تایپی  


من به خاطر دخترم زیاد نمیتونم گوشی دستم بگیرم و تایپ کنم


الان چند روزه دنبال فرصت مناسب بود تا از اشتباهات اوایل زندگیم در مورد صمیمیت بیجا بگم


همون اوایل نامزدی فهمیدم که خانواده همسرم به شدت مادرسالاریه


بیچاره پدر شوهر مرحومم کارت بانکی هم دست مادر همسرم بود

طوری پسرا رو بار آورده بود که اصلا نتونن اسم زنشون رو تو جمع ببرن... 


همسرم هم تابع همین قوانین بود

تو جمع خانواده ما و بیرون گرم بود

وقتی میرفتیم خونه شون میرفت جلوی تلویزیون می‌نشست و من پیش خانما


مطمعنم یه بارم تو خونه شون خلوت نکردیم تو نامزدی


حالا اشتباهات من

از همون روز اول با وجود اینکه اخلاق مادر و خواهر همسرم دستم اومده بود 99 درصد زمانهایی که خونه شون بودم شنونده خاطرات و حرفا و غیبتهاشون از فامیل و عروسا بودم در حالی که من خودم خیلی کم حرفم


اگه جرات و تجربه الانمو داشتم اولا همون کم رفتنم به خونه شون رو کمتر هم میکردم

میرفتم پیش همسرم منم خودمو مشغول تلویزیون میکردم

یا اصلا موقع وراجی شون به جای تایید پا میشدم میرفتم یه کار دیگه میکردم

ولی اون وقتا خیلی میترسیدم از عکس العملشون... 

خام و نپخته بودم و 23 سالم بود  



یه بار رفتم طرف سینک تفاله گیر ظرفشویی به قدری جرم داشت که باورم نمیشد همراه طرفا شستم و برق انداختم

مادر همسرم ذوق کرده بود و البته خجالت کشید

دیگه هر وقت میرفتم سمت طرفشویی هر چی ظرف کثیف بود تو دور و برشون جمع میکردن تو ظرفشویی که با هم بشوریم

اگه جرات الانمو داشتم یکی دو تا ظرف میشستم و میرفتم کنار

ولی امان از اون حسم که فقط میخاستم همه رو راضی نگه دارم

اگر چه تو سال‌های اخیر دیگه اصلا میوه و چای هم نمی‌خورد که مجبور نشم ظرفا رو ببرم و بشورم

بیشتر خودمو با بچه ها سرگرم میکردم... 



انقد سر به راه و آروم بودم که خواهر همسرم فیلم عروسیم 3 سال بعد همزمان با به دنیا اومدن پسرم بهم داد

دقیقا بعد سه سال که عقده هاش تموم شده بود

شاید می‌ترسید من و همسرم با دیدن فیلم عروسیمون حالمون خوب بشه

یکی دوبار اوایل ازدواج همسرم سراغ فیلم عروسی رو گرفت خواهر شوهرم پشت گوش انداخت

دیگه نمی‌دونست که چقدر برام خاطره بد ساخته بودن از روز عروسیم

که خودم دلم نمیخواست اون صحنه ها رو ببینم، شاید 80 درصد فیلم رقص و شیرین کاریای خز خودش بود

البته اینم بگم فیلم به خاطر شرایط بد نگه داری کلا پاک شده بود چقدر دلم خنک شد... 


اگه جرات و تجربه امروزم رو داشتم همون روزای بعد عروسی خیلی جدی سراغ فیلم رو میگرفتم، ولی بازم از عکس العملشون ترسیدم


مادر همسرم یه عادت خیلی بد داشت و داره

پشت سر آدما بدشونو میگه جلو روشون یه قربون صدقه ای میره که آدم شاخ درمیاره

خیلی این کارش رو مخم بود


این اواخر یه بار بهم سر قضیه اختلافشون با همسرم گفت تو عروسا همه تعریف تو رو میکنن


منم یه لحظه یاد اون کاراش افتادم و گفتم من نیازی به تعریف کسی ندارم بهتره خدا از آدم راضی باشه تا بقیه


البته محترمانه گفتم ولی یه لحظه کپ کرد



خواهر همسرم با جاری کوچیکم درگیری زیادی داشتن

دو سه بار مادر همسرم ما رو فرستاد پادرمیانی

منم خیلی آروم و خونسرد با همسر میرفتم خونه شون و حرفاشو گوش میدادم


اگه الانم بود همونجا محترمانه میگفتم به من ارتباطی نداره

ولی بازم میترسیدم از عکس العملشون... 


ببینید دوستان اینا رو گفتم که بدونید منم اوایل زندگیم خیلی سر درگم بودم


درسته خیلی اهل مطالعه بودم ولی آگاه نبودم به این مسائل... 


برای همین میگم حالا که شماها تو سن پایین حرفای آرتمیس رو خوندید نباید در جا بزنید و هی آزمون و خطا داشته باشید


در آخر اینم بگم اگر چه خیلی وقتا دلم سوخت و حرفی نزدم

ولی خدا حرفامو زده همیشه

قانون کارما کار خودشو کرده

بعد فوت غریبانه پدرشوهرم، مادر و خواهر همسرم خیلی منزوی شدن، با اینکه اخلاقشون همونه اما ترکشاشون دیگه بی ثمره برای اطرافیان

خواهر همسرم یه ازدواج هول هولکی کرد و خودش درگیره تو زندگیش


من خوشحال نیستم ولی عملکرد خودشه که اومده سراغش... 


نشینید به امید اینکه آدما بعدا تنبیه بشن، بازم میگم من آگاه نبودم، حقتون رو از زندگی با صلح و آشتی بگیرید


یه تجربه خوب هم در مورد یکی از آشناهای نزدیک خودم در مورد صمیمیت دارم که بعدا تعریف میکنم براتون... 







اسرار اشتباه تایپی     من به خاطر دخترم زیاد نمیتونم گوشی دستم بگیرم و تایپ کنم ال ...

سلام دوستان و ماهور خانم عزیز

شما یکی از بهترین کاربرای این تاپیک ها هستید 

کنار صحبت های ناب بانوآرتیمس شما هم تجارب تون همیشه گرانبها بوده برا من و همیشه برا چراغ راهم استفاده کردم.مطمئنم خانم خیرخواهی هستین❤

من هم چون فعلا در دوران عقدم خیلی به این راهنمایی ها احتیاج دارم 

ماهور خانم حتما بیاین اون موردی ک گفتین رو برامون تعریف کنین 

ممنونم از همگی

دوستای عزیزم با اجازه آرتمیس جان میخام یه موضوعی رو براتون تعریف کنم شاید به موضوع تاپیک بی ارتباط ب ...

سلام خانوم ماهور عزیز این پیامتون خیلی منو تو فکر فرو برد و خیلی مضطرب شدم احساس کردم این پیامتون از طرف خدا بوده چون دقیقا با شرایط دیشب من میخونه انگار مستقیم با من حرف زدی . اگه ممکنه درخواستمو قبول  کن

من باخونواده شوهرم تویه ساختمونیم شوهرم خرجی اونارومیده مادرشوهرم افتاده اس وخواهرشوهرم که طلاق گرفت ...

سلام دوستان. میدونی بیشتر ناراحتی دوستانی که با اقوام همسرشون یک جا میشینن چیه؟ اینه که کارهایی رو که دوست دارن نمیتونن بکنن. نه اینکه کسی نمیگذاره بکنن. بلکه خودشون، خودشون رو محدود میکنن. هر طور دوست داری زندگی کن، اگر سبک زندگیت از نرم هنجارهای اجتماعی خارج نیست و به کسی ضرر نمیزنه. دوست داری برو، دوست داری نرو.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
امشب برای کله پاچه دعوتمون کرده .برم حتی نزدیک شام میگه یه چیزی درست کن چی دوست داری.دیروز به همسرم ...

ببین، برو، اما نخور از غذایی که دوست نداری. چند بار نخوری یا برات غذای جدا درست میکنن یا یک وقت دیگه میخورن چیزی رو که دوست نداری. اینقدر پای سفره شون نشین تا مجبور بشن رعایت کنن. البته اگر احساس میکنی دارن اذیت میکنن. اگر نه من خودم پای سفره ی نون خالی کسی که نداره هم میشینم. اما اگر قضیه آزار باشه، راهش اینه که نشینی. بدون اخم و قهر. هر چقدر گفتن بیا بگو من دوست ندارم.کاش یک چیز دیگه می پختید اگر دوست دارید من همسفره تون بشم. شما که میدونید من اینو دوست ندارم و باز پختید، یعنی خودتون نمیخواهید من باهاتون غذا بخورم. اینجوری توپ رو بنداز زمین خودش.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792