2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 376620 بازدید | 1784 پست

سریال او یک فرشته بود یادتونه؟ دقیق و جزء به جزء یادم نیست. اما کلیتش یادمه.

یک سریال خوب که صمیمیت و مهربونی زن خونه باعث شد یک راحت جاش رو بگیره.

اون دختره شیطانه اومد پاش رو به آشپزخونه باز کرد. که به منم کار بگید، اگه نگید من حس میکنم مزاحمم. راحت نیستم اینجوری. و اومد توی آشپزخونه و غذا درست کردن رو دست گرفت. فکر کنم ماکارونی درست کرد که بچه ها و همسر خانمه (حسن جوهرچی) خیلی خوششون اومد. به بچه ها نزدیک شد و اونها هم برای اینکه ناراحت نشه بهش رو دادن. کم کم اومد جای خانمه رو گرفت و خانمه رفت از اون خونه.

اون همه بدبختی فقط بخاطر صمیمت و مهربونی اون خانمه بود.

اگر اول که میومد توی آشپزخونه و میگفت به من یک کاری بدید، رو نمیدادن و باهاش صمیمی نمیشدن، و بهش میگفتن شما مهمون یکی دوروزه هستید و ما دوست نداریم به مهمون کار بگیم، اون وقت اون هم میفهمید مهمون یکی دوروزه و هم راه نفوذ نداره.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

وقتی خانمه اونجوری باهاش صمیمی شد که گذاشت راحت توی آشپزخونه اش بره و بیاد و از راه غذا توی قلب بچه ها و همسرش بشینه باید فکر اینجارو هم میکرد. وقتی با صمیمیت به کسی راه میدید، با چنگ و دندونم نمیتونید عقب بشونیدش.

یکی از دوستان خانوادگی ما، با اینکه همه متاهل هستند و همه باشخصیت، به هیچ عنوان نمیگذاره کسی تو آشپزخونه اش بره. میگه این قانون منه. خودم میارم، خودم میبرم، خودم میشورم. میاره وسایل رو میگذاره توی پذیرایی و بقیه میچینن روی میز. آخرشم همه چیز رو میگذاره دم آشپزخونه و میگه بریم حرف بزنیم. هر کی بگه بریم ظرف بشوریم، میگه باز قانون من رو یادتون رفت؟

حتی غذا زیاد از کسی قبول نمیکنه، میگه دوست ندارم، ببخشید. یا برامون بده، یا یک بهانه. هر جا هم مهمونی میریم خیلی تاکید داره یک چیز ساده و دم دستی درست کنید. با یکی از دوستان که دستپخت فوق العاده ای داشت هم قطع رابطه کرد به بهانه اینکه اونها تجملاتی هستند.

چون دوست نداره هیچکی تو این زمینه ها از اون بهتر ظاهر بشه. هر کی حرفی بزنه جلوی همسرش و از خانمی تعریف کنه سریع حرف رو عوض میکنه یا اعتراض میکنه و طرف رو بد نشون میده.

این کارها اصلا خوب نیست و من تایید نمیکنم، اما میخوام بگم چقدر بعضی چیزها مهم هست و ما بهش هیچ توجهی نداریم و به بهانه ی صمیمت همه چی رو زیر پا میگذاریم.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خیلی ممنون از پاسخ گوییتون .و لی بگم راحت نیستم با پیازداغ فراوان برای همسرم تعریف میکنن.به قول شما ...

مهم نیست اون میخواد چی رو جا بندازه. مهم اینه شما چی رو میخوای جا بندازی. شما هم با پیاز داغ عکسش رو تعریف کن برای همسرت و یادش بره رفتاری رو که مد نظرت نیست.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

برای صمیمی نبودن یکی به نعل بزنید یکی به میخ. یک جا کنار بکشید، یک جا سود برسونید (بدون کوچک کردن خودتون). هنر پیدا کردن این حد و حدود هست. من که تا به حال ندیدم صمیمیت برای کسی فایده ی آنچنانی بیاره. دور بایستید، جایی که اگر کسی هم خواست صورتتون رو چنگ بکشه، دستش بهتون نرسه.


خوشا راهی که پایانش تو باشی...
به همسرت بگو که راحت نیستی از حضورش و اونجا خونه ی شما هم هست.اون دیگه مهمون نیست. مثل مهمون باهاش ب ...


بانو جان ممنون از راهنماییت

اون خیییییلی پرروتر از این حرفاس .اون ب هیچ وجه معذب نمیشه یعنی به هییییچ وجه.راحت کارهای شخصیشو میکنه از هرچی ک دلش بخواد استفاده میکنه .دوساعت حموم رفتنش طول میکشه ...دقیقا همونطوری ک آدم‌تو خونه خودش راحته .باتاپ و شلوارک میچرخه توخونه. یه اتاق هم کلا دراختیار خودش گرفته.باهمسرم حرف زدم‌گفت درک میکنم اذیت بشی ولی بخاطر من تحمل کن تا خونه خودمون درس بشه..

میشه دقیق تر بگین چطوری تو خونم راحت باشم و چطوری اونو معذب کنم؟؟؟خیییییلی حالم بده از حضورش.

سلام بانو آرتمیس عزیزم، خیلی خیلی خوشحال شدم از اینکه دوباره با قلم زیباتون مینویسید ، تو این مدتی که سایت نبودم من تونستم برای زندگیم برنامه ریزی کنم و همه این موفقیت هامو مدیون شمام، شما ی تلنگر واقعی بودید برای من ، من بعد دوتا بچه پشت هم دیگه توان درس خوندن نداشتم اما دیدم اگه دقیق برنامه ریزی کنم میشه و هر وقت چشمام میسوزه موقع درس خوندن یاد شما میفتم ، بانو جان شما بهترین دوست من بودید و ازتون خیلی چیزها یاد گرفتم و همیشه دعاگوتون هستم.

این تاپیک دقیقا نقطه ضعف من هست و تو تاپیک قبلی ی اشاره ای بهش کرده بودید از اون موقع دارم تمرین میکنم

سعی می کنم زیاد تو جمع هایی که دارن حرف می زنن نباشم به بهانه بچه ، نماز ، خونه مادر همسرم هم که آخر هفته مجبورم برم کتاب می برم و خودمو مشغول کتاب می کنم ، کتاب بهتر از موبایله، چون موبایل دستت بگیری میگن مدام گوشی دستشه ولی کتاب حرفی توش نیست . 

بانو جان شاید بگید اغراقه ولی شما با حرفاتون مسیر زندگی من رو عوض کردید، مسیر زندگی من از بچگی علم بود ، بعد بچه دار شدن واقعا داشتم افسرده میشدم تا شما به من تلنگر زدید، الان ۶ ماهه مسیر زندگیم علم شده و خیلی روحیم بهتر شده، مسیر طولانی هست اما بالاخره میشه.

واجعل قلبی واثقا بما عندک
وقتی خانمه اونجوری باهاش صمیمی شد که گذاشت راحت توی آشپزخونه اش بره و بیاد و از راه غذا توی قلب بچه ...

بانو جان سلام 

من ی خانم شاغلم و به لطف شما که واقعآ خوشحالم که تو این دوره زمونه با شما آشنا شدم...جایی که همه حتی اونکه دوستت میخواد بهت بکه من بهترم.

من سعی میکنم طبق اصول رفتار کنم مشکلم حرفی بود نمیتونستم نگم که راه حل عالی شما نوشتن و بروز آن به طرق درست بود.

بانو من ی سال گواهینامه گرفتم ولی پشت ماشین ننشستم یعنی ی بار پشت ماشین شوهرم نشستم و اینقدر نگران بود که به خودم قول دادم خودم ماشین بخرم و با تلاشم تونستم بخرم...الان تو رانندگی ی مقدار لنگ میزنم شما چطور این چالش حل کردین؟ و اینکه نمیخوام به خاطر این قضیه با کسی صمیمی بشم که کنار بشینه...

دو جلسه تعلیمی رفتم...

از تجربیاتتون لطفآ بگین 

سلام بانو جان خسته نباشید . ممنون میشم منم راهنمایی کنی چکطور بتونم صمیمی نباشم صمیمی بودن من بدبختیه بخاطر اینکه هما از این مینالن که میترسن صمیمی نباشن بخاطر عواقبش ولی من هم میترسم از عواقب هم خودم علاقه دارم به صمیمیت . هم اراده ندارم هم جرات . اراده ندارم چون از جمع های شلوغ مثل جمع خواهر شوهرام بسیار خوشم میاد با اینکه گاها تیکه میندازن تحقیر میشم ناراحتی پیش میاد اخم میکنم یا قهر نیم ساعته میکنم یا گریه ولی باز به اون جمع برمیگردم و حاضر به ترکش نیستم .جرات ندارم چون میترسم ازش شر بلند شه و... باید چکار کنم؟

مثلا امروز متوجه شدم که خواهر شوهرام چند روزه که خونه یکیشون پیش همن و وقتی که من متوجه شدم تا الان بدجور گرفته ام و عصبی ناراحتم که چرا به من نگفتن یا وقتی ما میریم چرا دور همی نمیگیرن و....

یه چیز دیگه اینکه من تقریبا تماس تلفنی باهاشون ندارم و تقریبا ماهی یه بار میریم خونه پدر شوهرم ولی با این اوصاف متاسفانه دقیقا مثل خانوم صنم هستم . هر وقت میریم اولا مادر شوهرم یه لیست میدن براشون بخریم و ببریم حالا با حساب کردنشون کاری ندارم که یکی در میونه ولی وقتی میریم من رسمی و شیک و تروتمیز میرم ولی به محض رسیدن حالم گرفته میشه (همیییییشه کباب رو انتخاب میکنن) بخاطر راحتیه کار چون خودم باید سیخ بزنم شوهرمم که درستشون میکنه .بعد معمولا ۴ -۵ تا مرغ هست که باید پاک کنه خودش شروع میکنه و مطمعنا منم باید کمک کنم که دستام نابود میشه . یا اینکه شروع میکنه به نماز قضا خوندن میگه اگه چای میخورید چای عصر هست گرم کن بریز بخورید یا درست کن یا میگه برنجو درست کن . خلاصه ماهی یه بارم این همه داستان داره بعدشم که باید ظرفارو بشورم و.... خلاصه کوفته میشم خیییس میشم و باید برگردیم یک ساعت فاصلمونه خسته و کوفته برمیگردم اینم مهمونیه من

یا مثلا یه هم عروس دارم اول که تازه عروس بود بعد از یه ماه حامله شد کار نمیکرد بعد بچش اومد فقققققط دنبال بچش بود و بچشو وابسته به خودش کرده بود کار نمیکرد بعد الان دوباره بعد از دو سال باز بارداره باز کار نمیکنه بعد ازش تعریف میکنن دختر خالشونم هست سنشم ده سال از من بزرگتره ولی من زودتر ازدواج کردم و بچم ۵ سالشه همیشه برا راضی نگه داشتن بقیه و خودشیرینی بچمو رها میکردم و کار میکردم کسی هم تعریف نمیکرد 

این هم عروسم با اینکه سنش بالا بود ازدواج کرد و اینکه زیبایی نداره تیپ و قیافه ظاهری نداره اجتماعی هم نیست اداب معاشرتم مطلقا نمیکنه حتی با خونواده مادر شوهرم که خالشه حتی براش غذا میفرستن در باز نمیکنه دعوتش میکنن بهونه میاره و نمیاد شاید تو این ۴ سال که اومده ۴ بار دیدمش وقتیم میاد خونه پدر شوهرم مهمون وار چادرش دور کمرش ده دقیقه میشنه میره یا شام میخوره ده دقیه بعدش بهونه میاره میره با اینکه جمع دختر خاله هاشن خونشونم طبقه بالاس . خیلی حسرت میخورم اینجوره احترامشم صددددد برابر منه 

سلام عزیزم تاپیکتون بسیار بسیار مفید هست.. من دوس ندارم خانواده همسرم از همه کارهام سر در بیارن. اما تا حدودی انقدر نزدیک خودشونو حس کرذن.. از طرفی از من هم نپرسن از همسرم جواب سوالاتشونو میگیرن.. و همسرمم میگه من نمیتونم دروغ بگم یا بپیچونم. اما من خودم گهگاهی حرکتی میزنم برا فهموندن بهشون.. مثلا اینک خواهرشوهرم تو حرفاش ازم پرسید شام چی دارین؟ و من اون پی امش رو بی جواب گذاشتم و از بعدی جواب دادم. دلیل ندیدم بهشون بگم

سلام ب همتون.خاستم ی چیزی بگم ک خیلی حرصم رو در میاره من 5ساله ازدواج کردم خواهرشوهر کوچکم 19سالشه وختی مجرد بود ی لحظه ازم دور نمیشد همش خونه من بود هرجا میرفتم اونم باهام میومد ولی الان دوساله ازدواج کرده یجوری بامن رفتار می‌کنه و برا من کلاس میزاره ک انگار همون آدم قبلی نیست و منو مثلن تحویل نمیگیره نمی‌دونم چجوری حالیش کنم ک این رفتاراش منو عصبی میکنه

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز