وقتی خانمه اونجوری باهاش صمیمی شد که گذاشت راحت توی آشپزخونه اش بره و بیاد و از راه غذا توی قلب بچه ها و همسرش بشینه باید فکر اینجارو هم میکرد. وقتی با صمیمیت به کسی راه میدید، با چنگ و دندونم نمیتونید عقب بشونیدش.
یکی از دوستان خانوادگی ما، با اینکه همه متاهل هستند و همه باشخصیت، به هیچ عنوان نمیگذاره کسی تو آشپزخونه اش بره. میگه این قانون منه. خودم میارم، خودم میبرم، خودم میشورم. میاره وسایل رو میگذاره توی پذیرایی و بقیه میچینن روی میز. آخرشم همه چیز رو میگذاره دم آشپزخونه و میگه بریم حرف بزنیم. هر کی بگه بریم ظرف بشوریم، میگه باز قانون من رو یادتون رفت؟
حتی غذا زیاد از کسی قبول نمیکنه، میگه دوست ندارم، ببخشید. یا برامون بده، یا یک بهانه. هر جا هم مهمونی میریم خیلی تاکید داره یک چیز ساده و دم دستی درست کنید. با یکی از دوستان که دستپخت فوق العاده ای داشت هم قطع رابطه کرد به بهانه اینکه اونها تجملاتی هستند.
چون دوست نداره هیچکی تو این زمینه ها از اون بهتر ظاهر بشه. هر کی حرفی بزنه جلوی همسرش و از خانمی تعریف کنه سریع حرف رو عوض میکنه یا اعتراض میکنه و طرف رو بد نشون میده.
این کارها اصلا خوب نیست و من تایید نمیکنم، اما میخوام بگم چقدر بعضی چیزها مهم هست و ما بهش هیچ توجهی نداریم و به بهانه ی صمیمت همه چی رو زیر پا میگذاریم.