وحالا رفتار بچگانه وساده خودم که نه از سیاست نه از شوهر داری ونه از احترام خریدن بویی نبرده بودم،
واین که نه مادرو خانواده وداسوزی که بهم یاد بده ونه شوهری که پشتم باشه وازم حمایت کنه ،و نه سیاستی که من نداشتم،زبون داشتم زرنگ بودم ،نه که لال باشم ،وای بلد نبودم،
سال ۸۶ازدواج کردم
وقتی ازدواج کردم چندتا زمین از مادرم فوت کرده بود بهم به ارثیه رسیده بود اونم از پدرش که فوت کرده بود گرفته بود ،
نمیگم پدر همه چیز داد بهم، نه ، به جز یه جهیزیه ساده وبونجول چیزی نصیبم نشد ازش ،
تاپیک ودرمورد نامادری بی سیاستی من حتی در رفتار با پدرم و که الان نامادری بگه نخود سیاه بده من پیش پدر بدم ونامادری بگه نخود سیاه خوبه من خوبم و بعدا میزنم شاید چند روز دیگه، البته اینم اینجا بگم من هیچ وقت با پدر ونامادریم زندگی نکردم و همیشه پیش مادر بزرگم بودم که بعد ازدواج من فوت کرد .
یه تیکه از زمین مادرمو فروختم باهاش کلی وسایل شیک خوب خریدم .و یه تیکه دیگه از زمین وفروختم باپولش تیکه دیگه زمین که باقی مونده بوده یه خونه ساختم که در زمان خودش تو خانواده شوهرم وجاریهام که اون موقع همه مستاجر بودن ویلایی بود برای خودش،البته کمکهای مادر بزرگم هم بی تاثیر نبود کلی کمک مالی کرد بهم.
یه تیکه باز از زمین مادرم موند دست دایی هام که بهم ندادن در واقع حقمو خوردن (جریان این زمین و براتون تعریف میکنم که مادر شوهرم چه تیکه های که ارثیتو کشیدن بالا به من روا نکرده) بعد از ازدواجم کلی از طلاهامو فروختم یه ماشین صفر اون زمان قسطی برداشتم که شوهرم قسطاشو با کار کردن داد ،هیچ کدوم از طلا هارو نه شوهرم خریده بود نه فامیل وخانوادش ،کلشو فامیل خودم بهم برای عروسی کادو داده بودن ، عروسی که خانواده شوهر با کلی منت سر کوفت ودعوا تیکه لطف کرده بودن برام گرفته بودن
ومن بی سیاست هر چی داشتم به پای شوهری که یه زره برام ارزش قائل نبود گذاشتم (بچه ها من الان اینجا دارم پشت شوهرم بد میگم الان واقعا این نیست یه آدم دیگه شده که جونشم به خاطرم میده لطفا بهش فهش ندید)
رفتیم تو خونه ای که من ساخته بودم زندگی کردیم (البته ما هنوزم نتونستیم صاحب خونه بشیم فقط خونه رو تونستیم عوض کنیم رفتیم چندتا محله بالا شهرتر خونه خریدم با پول همون خونه فقط یه مقدار گذاشتن روش)
حالا با این همه بازم من آنقدر بی عرضه بودم هیچ وجه یه بار به روی شوهرم وخانوادش نیاوردم که این همه زمین خونه وطلاهامو سر این زندگی گذاشتم ،اونا خدا میدونه چقدر منت یه عروسی ساده رو تو سر من گذاشتن ،یه بار نشد دهن وا کنم بگم من خونه آوردم من بهترین جهیزیه رو آوردم من ماشین خریدم با این همه نمیخواستند یه عروسی برام بگیرید و خنک خنک زل میزدم بهشون جاری دومیم به خاطر این که من خونه ماشین جهیزیه خوب داشتم ،به شدت بهم حسادت میکردم ،خدا میدونه برای این که ثابت کنه از من بهتر چه کارا که سرم در نیورد وچکارا و چه تیکه وچه فیس و افاده ها برام نکرد.
بزرگترین اشتباهم این بود که خودم خانواده ای نداشتم وخانواده همسرم مثل خانواده خودم میدیدم از ته دل براشون دلسوزی میکردم ،کمک میکردم هر چی میگفتن میگذشتم. مادر نداشتم و مادر شوهرم رو مثل مادر خودم میدونستم
حتی روزایی بود که از شوهرم کتک میخورم ولی جایی نداشتم برم یه زره از فضا دور باشم ،خدا نکنه کوچکترین اشتباهی میکردم ،سریع میزدن تو سرم وازم جواب میخواستم منم که لال و شوهری که میدونست من مقصر نیستم ولی باز پشت خانواده خودش بود،یه وقت بهشون بی احترامی نشه ،احترامی که لایقش نبودن با من یه دختر بچه یتیم چه کارا نکردن که همیشه واگذارشون کردم به خدا ،که بعد سالها همشون یکی یکی چوبشو خوردن.
برای شوهرم که اصلا مهم نبودم نمی دونم چرا هنوزم دلیلشو نفهمیدم ،شوهرم الان میگه اون زمان بچه بودم ونمیفهمیدم متوجه نبودم زن یعنی چی وزندگی یعنی چی ،فکر می کردم خانوادم بد هم باشند باز خانوادم واز همه کس برام مهمترن
البته من بد رفتاری های شوهرم رو برای احدی تعریف نمیکردم ونمیگفتم حتی مادر خواهر خودش فکر میکردن که خیلی تو خونه با هم خوبیم وهیچ مشکلی نداریم وخیلی دوسم داره،
خانواده همسرم در کل آدامی بدی نیستن فقط یه نکته ای که من از اولش نمی فهمیدم ولی جاریهام قشنگ فهمیدن ضعیف کشن و باید جلوشو شیش متر زبون وحامی داشته باشی وگرنه لهت میکنن حتی اگر جونتم براشون بدی،ومنم که دنبال محبت بودم نه احترام
یادمه حامله شده بودم به شدت از زایمان طبیعی می ترسیدم چه شبایی که از ترس زایمان گریه نکردم ولی شوهرم نذاشت سزارین کنم مادرش بدتر که فقط طبیعی، نه که بگن برای خودت بهتره ،دلشون نمیومد خرج کنن نه که نداشته باشن نه
دلشون نمیومد برای من خرج کنن،دو سه تا النگو برام مونده بود میخواستم برم بفروشم سزارین کنم بازم شوهرم نذاشت ،من رفتم بیمارستان دولتی کثیف طبیعی زایمان کردم خدا رو صد هزار مرتبه شکر که زایمانم از آب خوردن برام راحت تر بود (خدا این مواقع خودشو نشون میده)
مثلا اگه سر یه مسئله ی با همون جاری سلیته یه چیزی بهم میگفت دقیقا مقصر اون بود من برای جاری قیافه میگرفتم ،مادر شوهرم میومد منو بار تیکه و فهش میکرد که رفتار بلد نیستی تو جمع وبی ادبی جواب سلامش و نمیدی این حرفا حال بیا ثابت کن مقصر اون بود ،اصلا اون مقصر بودخودشونم میدونستن مگه جرات داشتن بهش چیزی بگن ،بامن قهر میکردن ومنو فهش بارون میکردن.