2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 376688 بازدید | 1784 پست

حالا من چکار کردم و چطوری رابطه مو حفظ کردم؟

وقتی همه دور هم جمع میشدن و بد خانواده همسرشون رو میگفتن سکوت کردم.

هر چی پرسیدن فقط گفتم والا کدوم خانواده همسری عروسشون رو میخوان که من دومیش باشم؟

به کسی نصیحت نکردم این وسط، فکر نکردم خیلی زرنگم و باید به بقیه چیزی یاد بدم و سرم توی کار خودم بود.

حرف نبردم. حرف نیاوردم.

حتی اون خانم بدجنس چند بار اومد بد این یکی رو به من گفت. اصلا منتقل نکردم.

حتی این یکی اومد از بدجنسه پیش من گله کرد، باز هم بد اونو نگفتم. به اون هم منتقل نکردم.

چون میدونم اکثر خانم ها هر چی بشنون میرن به همسرشون میگن، حرفهایی رو که دوست نداشتم آقایون بدونن، به خانم هاشون نگفتم.

اصلا گله و شکایت از زندگیم نبردم. اصلا حرفهای خانم های اونهارو به همسرم منتقل نکردم.

هر وقت خواستند روی مشکل ما دست بگذارند و به من چیزی یاد بدن یا برام دلسوزی کنن، دم به دمشون ندادم.

اصلا نخواستم جمع رو دست بگیرم و بگم و بخندم و چیزی تعریف کنم (با اینکه شدیدا این روحیه رو دارم و میتونم ساعت ها حرف بزنم برای بقیه، کلا برونگرا هست شخصیت خودم، اما برای راحتی زندگیم به سمت درونگرا بودن در جمع هایی که باید مراقب باشم حرکت کردم)

وقتی چند بار پشت سر هم پیشنهاد بیرون رفتن میشد، رد می کردم. و هر روز هر روز نمیرفتیم.

کلی با همسرم صحبت کردم و براش حرف زدم که چقدر حفظ فاصله ها مهم هست.  بعد از دیدن به هم خوردن این رابطه و خراب شدن روابط شون کلی براش صحبت کردم و اون هم کم کم داره فاصله رو با همه حفظ میکنه.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

الان هم از رابطه ای که با این دو خانواده داریم خیلی راضی هستم.

چون همکاریم و سر کار هم رو میبینیم مراقب خیلی چیزها بودم.

الان هیچکس از من حرفی نداره که جایی ببره.

نقطه ضعفی دست کسی ندارم.

با دید مثبتی بهم نگاه میشه.

اما اونها رابطه شون خیلی بد شده.

همه حرفهاشون رو به هم زدن و متاسفانه الان حرفها پخش شده.

حتی همه میدونن که اون خانم چه قرص هایی مصرف میکنه.

چون خودش در روزهای خوشی گفته بوده به این یکی خانم.

الان همه جا پر شده مسائلشون.

رابطه شون هم سر کار خراب شده به شدت.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

پس تا میتونید از آدم ها فاصله بگیرید.

چه بد، چه حتی خوب.

اصلا حرف نبرید و بیارید.

زیاد صحبت نکنید.

درد و دل نکنید.

اجازه ندید مردم زیاد بهتون نزدیک بشن.

یک دیوار تعریف کنید دور خودتون.

بگید هیچ کس اجازه نداره بیاد داخل دیوار من.

و شما هستید که حد آدم هارو مشخص می کنید.

دو بار بیان باهاتون حرف بزنن و راه ندید، دفعه سوم میدونن شما حریم دارید و نباید پا بگذارن توی حریمتون.

نگذارید با مردم ندار و خودمونی بشید.

مردم تا سر سفره تعارف با شما نشستن حرمتتون رو دارن.

ندار که بشن، پنجه تو صورتتون میکشن.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
پس تا میتونید از آدم ها فاصله بگیرید. چه بد، چه حتی خوب. اصلا حرف نبرید و بیارید. زیاد صحبت نکنید ...

وای بانو نمیدونی چقد خوشحال شدم که پست گذاشتین.هر روز میام این تایپکو چک میکنم ببینم پست گذاشتین خیلی خوشحال شدم.ایشاالله موفق باشی

🚫لطفا اینقدلایک نکنید🚫کامنت بزارید😁
پس تا میتونید از آدم ها فاصله بگیرید. چه بد، چه حتی خوب. اصلا حرف نبرید و بیارید. زیاد صحبت نکنید ...

سلام بانوی عزیز

ازینکه ک به واسطه تاپیک های پربارتون با شما اشنا شدم بسیار خوشحالم و سعی میکنم با دقت نوشته هاتون رو بخونم...

امیدوارم  پس از رفع مشغله هاتون پست منو بخونین و پاسخ بدین

مشکل من برعکس بیشتر دوستان عزیزم با خانواده خودمه....برای همین درد صدچندانی رو دارم تحمل میکنم و شدیدا دچار افسردگی شدم...مشکل من با مادرم از روزی ک تصمیم گرفتم ازدواج کنم شروع شد.ازونجا ک پدر و مادرم جداشده بودن ،مادرم به من وابستگی شدیدی داشتن که حتی گاهی توقعاتشون از من جوری بود ک بهشون تذکر میدادم که من شوهرت نیستم....بعد از ازدواج انگار مادرم هوو دار شده بود و من حسادت هاشون رو به همسرم میدیدم جوری که مدام و مدام در پی عیب جویی از همسرم بود که به بدترین شکل ممکن تو سرم بزنن و بگن انتخابت اشتباه بوده ..مشکلاتم با مادرم بسیار بسیار بسیار زیاده که اصلا در یک پیام نمیگنجه و سرتون درد میاد....ازونجا که خودم شخصیت مهرطلبی دارم تو این سه سال ازدواجم شنیع ترین حرفا و بدترین ناسزاهارو بهم به خاطر شوهرم بهم دادن تحمل کردم .انگ دزدی و هرزگی و هزار چیز دیگه به شوهرم زدن و هربار از همسرم دفاع کردم،خانوادم بیشتر سوختن و ازارشون بیشتر شد..اینم بگم دوساله شوهرم و مادرم قهر هستن و من تنها با بچه هام خونشون میرم.مادرم به شدت بچه هامو دوست داره اما از منو همسرم متنفره.چند شب پیش هم مادر و خواهرم به خونم اومدن به همسرم فحاشی کردن و همسرم اونا رو از خونه بیرون کرد و....شب وحشتناکی بود...از حال روز خودم نگم براتون که از غصه و نیش و کنایه مادرم به امان اومدم.خواهرام که کلی بهم بدو بیراه گفته بودن بعد از چهار روز زنگ زدن پاشو بچه هات رو ببر خونه مامان حالش بده....و من واقعا هنگم ...واقعا نمیدونم و نمیفهمم راه درست چیه و با چنین خانواده ای چکار باید بکنم.خواهش میکنم خواهش میکنم خواهش میکنم کمکم کنین و بگین من باید چکار کنم از طرفی مادرم مریضو افسردس و دنبال درمانش هم اصلا نمیره .خودم دلم براش میسوزه .به خاطر رفتارش باخودم به شدت ازش متنفرم....واقعا به کمک احتیاج دارم....امیدوارم هرچه زودتر پاسخ پیامم رو بدین.یه دنیا تشکر...

پیرو آموزه های شما سعی میکردم  روابطم رو باهاشون درحداقل ممکن داشته باشم صحبت یا درد و دل خاصی با خانوادم نمیزدم اما اونا برای دیدن بچه هام همیشه ازم میخوان ک برم خونه مادرم یا مادرم تقریبا روز درمیان میومد ک بچه هارو پارک ببریم...و حاضرم قسم بخورم که در تک تک این دیدارها به من نیش و کنایه و فحاشی به همسرم رو داشته .خیلی دوس دارن بچه های دوساله ام رو سمت خودشون بکشن و هدف دراز مدتشون اینه ک بچه هامو علیه من و همسرم کنن.بیصبرانه منتظر پاسختون هستم

سلام دوستان. شبتون بخیر. این روزها من به شدت مشغله های درسی دارم. امیدوارم زودتر کارهام به سرانجام ...

بانو ارتمیس جان سلام عزیزم. اومدم بگم چقدرررررر این مساله مهمه یعنی عدم صمیمیت وبلدبودنش. چون خیلی ها روش درستش روبلدنیستن وممکنه ازعنوان تاپیک برداشت اشتباه داشته باشن. میخوام بگم هربارتاکیدتون روی این مساله وحتی تکرار وتکرارش چقدر اثرش روبیشترمیکنه ومن به عمقش بیشترمیرسم. 


جاداره همیشه بیایم وهرهفته مثال های مختلفی بزنیم ازعدم صمیمیت  ونتایج  خوبش تاروزبروز بهتر وعمیقتر توناخوداگاهمون ثبت بشه. 

شکرت خداجون
پیرو آموزه های شما سعی میکردم  روابطم رو باهاشون درحداقل ممکن داشته باشم صحبت یا درد و دل خاصی ...




ببینید دوست عزیز مادر شما مطمعنا خاطرات بدی از پدرتون داره و رفتارش با همسر شما ریشه در گذشته و باورهاش داره


رفتار غلطی که ایشون و خواهرتون در پیش گرفتند مطمعنا زندگی شما رو با سردی و مشکلات زیادی درگیر میکنه


فکر میکنم همین تاپیک خیلی براتون مفید باشه، سعی کنید در مورد زندگیتون زیاد با خواهرا و مادرتون حرف نزنید و زمینه دخالتشون رو فراهم نکنید، بچه هاتون الان کوچیکن و به راحتی میتونید تربیتشون کنید، چیزی که الان میبینم پسر 14 ساله ام چند برابر گذشته انرژی میخاد، بچه ها هر چی بزرگ میشن مشکلاتشون هم بزرگتر میشه

اگه از الان با همسرتون هماهنگ نباشید بعدها خدایی نکرده دچار تربیت چند گانه خواهند شد

مخصوصا که مادر و خواهرتون هم به جای محبت و اعتدال سعی در تربیتشون دارن


پیشنهاد من اینه به جای خودخوری و اینکه اصرار کنید مادرتون برن پیش مشاور

خودتون و همسرتون برید و شیوه های رفتاری با مادر و خواهرتون یاد بگیرید، تا هم موجبات بحث و بی احترامی پیش نیاد هم اینقدر فشار روانی روی شما نباشه


هم اینکه بچه هاتون آسیب نبینند


این تاپیک هم خیلی عالیه، خودتون میتونید فاصله ها رو بیشتر کنید و آروم آروم عنان زندگیتون رو دست خودتون بگیرید


بچه های شما به یه مادر قوی نیاز دارند

سلام دوستان  تمام صفحات رو خوندم نكته هايي كه رعايت ميكردم باعث خوشحاليم شد و مطالبي رو كه متاسفانه در روابط با ديگران رعايت نميكردم باعث تاسفم شد و افسوس ميخورم كه كاش اين مطالب و درسها رو زودتر تو زندگي شنيده بودم و اعمال ميكردم ودچاا مشكلات زيادي نميشدم خوشحالم كه امروز اينجا هستم و اگاهانه براي فرداهايم وارد عمل خواهم شد

مشكلي كه دارم وممنون ميشم راهنمايي كنيد اينه:

مادر همسرم من بسيار بسيار زن زيركي هست و كاملا رو زندگي فرزندانش تسلط داره و حرف خرف خودشه چه در زندگي پسرها و چه دخترها و من تا جايي كه در توانم بوده سعي كردم در حالي كه احترام رو رعايت ميكنم فاصله رو حفظ كنم البته مادر شوهر من زبان گزنده اي داره و چون همسرم بسيار به خانوادش وابسته هست سعي كردم رفت و امد داشته باشم باهاشون اما صميمي نشم چون مادرشون رو ميشناسم 

الان مشكل من اينه كه ايشون خيلي دلش ميخواد من برم اونجا تو سه چهاا ساعتي كه اونجا هستم واسشون غذا درست كنم و من از اين كار متنفرم  ايشون به يك غذاي خاص اشاره كرد كه هفته اينده بيا اينجا واسمون درست كن من اون غذا رو خونه خودم درست كردم و بردم ولي ايشون خوشش نيومد و تشكر هم نكرد من ميدونم كه ايشون هدف داره و ميخواد زير پوستي من رو عادت به كارهايي بكنه براي صميميت بيشتر و البته كاركشيدن از عروس  و چون ميشناسمش ميدونم دفعه بعد من رو ميذاره تو كار انجام شده و اونجا مواد رو اماده ميكنه و ميگه برو درست كن

من هميشه لباس رسمي ميپوشم ميرم با اون لباسها اشپزي واسم راحت نيست و مشكل اصلي من اينه كه اگر الان واسه سه چهار ساعتي كه ميرم اونجا برم غذا درست كنم تو خونشون اينو ميكنه وظيفم من حاضرم از خونه خودم ببرم ولي اونجا خير ممنون ميشم راهنمايي كنيد كه چطور از اين نقشه ايشون فرار كنم

مشكلي كه دارم وممنون ميشم راهنمايي كنيد اينه: مادر همسرم من بسيار بسيار زن زيركي هست و كاملا رو زند ...

سلام دوستان گلم.

یک چیزی که اینجا زیاد می شنوم اینه:

مشکلم اینه که مادر همسرم دوست داره من اینجوری باشم....

این مشکل ما نیست.

مشکل اونهاست.

براتون مهم نباشه دیگران دوست دارن شما چه جوری باشید و چیکار کنید.

مهم اینه شما دوست دارید چطوری باشید.

اما میدونم مشکل شما چی هست.

اینکه بلد نیستید طوری رفتار کنید که دیگران نتونن بهتون غلبه کنن.

می ترسید زندگی تون رو دست بگیرن.

آدم هم وقتی میترسه، فقط خرابکاری میکنه.

حالا این مقدمه بود تا برسیم به اصل مشکل.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

اصلا به اخم و تخم این قبیل افراد توجه نکنید.

میخواد خوششون بیاد،میخواد نیاد.

کسی اجازه نداره زندگی کسی رو کنترل کنه و بخواد کسی رو توی مشتش بگیره.

نقشه اش رو نقش بر آب کنید.

این دفعه شما دعوتش کنید و همون غذا رو بپزید.

و بگید گفتید فلان غذا، بخاطر شما پختم.

اما ببخشید،من دوست ندارم وقتی میرم خونه کسی،آشپزی کنم.

هر حرفی هم زد توجه نکنید.

اصلا سریع برید توی اتاق یا آشپزخونه به بهانه ای.

وقتی خواستید بگید، قبلش به دوستتون یا خواهرتان پیام بدید که پنج دقیقه دیگه به من زنگ بزن.

تا به این بهانه دور بشید از جمع اگر نمی تونید اوضاع رو جمع کنید.

اگر گفتن شما صمیمی نیستید،گرم نیستید، نمی جوشید، بگید ببخشید،این شخصیت من هست و اجازه بدید خودم باشم.

دست برداریم از به دل دیگران راه رفتن.

و نترسیم.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
اصلا به اخم و تخم این قبیل افراد توجه نکنید. میخواد خوششون بیاد،میخواد نیاد. کسی اجازه نداره زندگی ...

سلام بانو ارتمیس عزیز.خود من واکنش اطرافیان خیلی برام مهم نیست و طوری که درست هست رفتار میکنم که نه بی احترامی به اونا باشه نه خودم تحت فشار باشم ولی واکنش شوهرم دست و پای منو بسته او خیلی به روابط با اطرافیان وصد برابر به خانوادش حساس هست.نمیدونم چطوری او رو همراه خودم کنم که اینجور مواقع علیه من نشه.ممنون میشم منم راهنمایی کنید.

من آرزو دارم که زنان نه بر مردان،بلکه بر خودشان قدرت داشته باشند.
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز