ببخشید شما رو اینجا نگران گذاشتم،باعث شدم اشکاتون سرازیر شه...
کلاسای ترم تابستون مجازیم شروع شده ...
برا همین فرصت نمیکنم بیام آبجیا...
اون خودش اینارو میدونه...
من همیشه عاشقش بودم...
پرستیدمش...
یجوری عاشقش بودم ک خودشم میدونست لنگه حسم هیچ جا پیدا نمیشه...
بخدا اون میدونه اینارو...
میدونه و رفته.. پس ینی نمیخاد بیاد...
ینی گذشته از این حس...
بخدا تو دوس داشتن کم نذاشتم براش...
انقدر خوبیام زیاد بود ک نقصام زیاد ب چشم نمیومد...
البته همشون وظیفه بود...
ولی با این حال اون کنار اومده...
پذیرفته...
قصد برگشت نداره...
من سه سال فقط این حرفارو گفتم بهش...
حرف جدید نیستن ک دلشو نرم کنن...
دوس ندارم تحمیل شم بهش...
دوس ندارم سیریش شم...
دوس ندارم دلش بسوزه برام...
دوس ندارم از روی ترحم برگرده....
اون باید با دل خودش بیاد...
بقول دوستم شقایق...
باید منتظر بمونم ببینم پدر بچه های آیندم چند مرده حلاجه...
هر چند دارم دق میکنم...
دارم کم میارم...
حاضرم هر روز قرص بخورم و بخوابم تا کمتر یادم بیفته ک نیست...
تا نفهمم دوریشو...
دعاهامو هم میکنم....
بازم خدارو التماس میکنم...
اشک میریزم براش...
با خاطره هاش زندگی میکنم...
من میخام برگرده... برای ی عمر...
برای همیشه...
نه کوتاه مدت...
اون باید انقدر تنها بمونه ک خودش فکراشو بکنه...
خودش تصمیم بگیره...
ببینه تحمل دلتنگی سخت تره یا تحمل نگاه های دوستش...
من خیلی گفتم...
خیلی اشک ریختم براش
حتی وقتایی ک پیشش بودم...
اون خودش باید بیاد 😔😔💔
دعا کنید ک بیاد...
تا عشقش برام ثابت شه دوباره...
میدونم اونم الان دلتنگمه...
ولی نمیخاد دوباره بیاد تا وابستگیمون بیشتر نشه 😔