دلم میخواد بنویسم...
شاید یه روزی...
ی جایی...
این تاپیک به چشمش خورد...
امشب سه شبه که نیستی...
سه شبه ک من جون دارم میدم بدون تو
دلم پر میکشه برات...
رضااا...
تو قرار نبود بری...
تو قرار بود بشی پدر بچه هام...
بابای روژانم
قبل رفتن منو بکش بعد برو
من با خاطراتت نمیتونم زندگی کنم...
چطور میتونی بعد من ، دست بزنی ب یکی دیگه....
چطور میتونی ب یکی دیگ بگی عشقم...
منو ول میکنی چون گذشتمو میدونی
میری یکی رو میگیری ک هیچی ازش نمیدونی...
خودتو گول میزنی
فک میکنی از من عاشقتر پیدا میشه برات؟
تو انقدر برام عزیز بودی... خوب بودی... منو پاره تن خودت کردی....
الان چطور میخای پاره تنتو... کسیکه خودت بزرگش کردی رو بسپاری دست یکی دیگه...
منو خواستی بزرگم کنی بسپاری به یکی دیگه؟
اونموقع دلت اروم میگیره؟
دلت تیکه تیکه نمیشه کسی دستش بهم بخوره بعد تو؟
دلت آتیش نمیگیره زهرات بشه مال یکی دیگ؟
دلت نمیترکه از غصه بدبخت شیم هردومون...
الان چطور طاقت میاری من مال یکی دیگ بشم؟
چرا این عشق واقعی رو فدای همه چی میکنی
گناه نداریم ما...؟ ادم نیستیم؟ چن بار قراره زندگی کنیم ک اونم کنار معشوقمون نباشیم؟
پس دل چی...
چرا همش منطق....
الهی من فدای تو بشم که بین عشق و آبروت گیر کردی...
کاش میمردم من و سر راهت قرار نمیگرفتم
کاش میمردم اون پنجشنبه و حسمو بهت نمیگفتم...
میشه عاقل نباشی؟ میشه منطقی نباشی؟
ترسناک میشی اونوقت
چقدر دلم میخواست الان سرت رو پاهام بود
موهاتو نوازش میکردم
خدایا... تو چه کردی با دل من...
پاره تنمو ازم نگیر خدااا
کجاست اون خدااا ک تو رو سر راهم قرار داد
کجاست....
چرا صدامو نمیشنوه
جواب این دل منو کی میخاد بده؟ نمیخام کسی رو جز تو... نمیخام... هیشکی رو نمیخام...
یادته میگفتی زهرا تو به دلم نشستی
میگفتی خیلی سخته این ب دل نشستن..
میگفتی هیشکی مثل تو به دلم ننشسته بود
بعد من هم نمیشینه
هر جای دنیا هم بری
بازم دلت برا صدای من تنگ میشه
دلت برا لوس بازیای من تنگ میشه
دلت برا رضا رضا گفتنام تنگ میشه
دلت برا چشام تنگ میشه...
برا اشکایی ک برات میریختم...
برا دستام....
برا بغلم...
تنگ میشه...
یادش بخیر...
وقتی دیدم اون شیشه خالی آبمیوه ای که برام گرفتی رو سر کشیدی... تعجب کردم..
گفتم تمومش کردم ک عشقم...
گفتی میخام رد لباتو از روشون پاک کنم...
چه عاشقانه و شاعرانه میخواستی منو...
هنوزم تار موهامو نگه داشتی لای کتاب شعرت؟
رضای من...
هنوزم دلم میخاد برام شعر بگی...
بخونی برام...
من دلم معشوقه شاعرمو میخاد...
خدا ببخشش واسم...
کم سختی نکشیدم...
رضا مثل آرامش بعد طوفان بود...
بهش داداش میگفتم...
کجایی تو داداش رضاااا...
کاش بودی...
ولی داداشم بودی...
حداقل اونموقع از دستت نمیدادم...
دلم برا موهات... ریشات... چش ابروی مشکیت تنگ شده..
دلم دستاتو میخاد.... که برن لای موهام... نازشون کنی تا اروم بگیرم...
دلم سینتو میخاد...
که سر بذارم روش...
و صدای ضربان قلبتو بشنوم...
شب اول ک بهت برا اولین بار ابراز علاقه کردم...
چقدر ترس داشتم ک واسم نه بیاری...
وقتی یهویی گفتم کاش دوست مهدی نبودی...
دلم داشت میترکید، یخ کرده بود تنم، دستام میلرزید..
یهو گفتی ست کن...
گفتم چی...
گفتی ضربان قلبتو با ضربان قلبم ست کن...
خنده هک شد رو لبای خشکم...
دلم اروم گرفت...
دوس داشتی بهت بگم مرد من...
کجایی مرد من...
کجایی که دلبرت داره بی قراری میکنه...
زود برگرد...
دل من طاقت دوریتو نداره...
میرم بخوابم... ببخشید آبجیا... داغون بودم... اینارو به خودش ک نمیتونم بگم... مجبور شدم اینجا بنویسم... میخوابم بازم بخوابم تا نفهمم نیست...
داره رعد و برق میزنه... میخاد بارون بباره...
عادت ندارم تو این بارون تنها باشم...
دلتنگتر میشم...
شبتون بخیر خواهرای مهربونم 🖤