@7869zahra
ببین عزیزم نمدونستم بگم اینو یا نه ...
اما تاپیکتو حرفاتو خوندم خیلی مشابه من بود موقعیتت.
خیلی خلاصه میگم خیلی ...
من ۱۵ سالم بود عاشق یه پسری شدم از روی تنهایی و شاید کمبود توجه یه عشق کودکانه یه وابستگی ...
هر روز میدیدمش اما اون خبر نداشت اما یه روز خودش اومد جلو بهم پیشنهاد دوستی داد ... ۱۶ سالم شده بود
خیلی ذوق کرده بودم اما ظاهراً نشون ندادم شمارشو حفظ کردم و جلوی خودش پارش کردم ...
دلم میخاست باهاش باشم اما نمیشد ...
خلاصه گذشت و گذشت تا ۱۹ سالگی این عشق یه طرفه ی بی درمون عذابم میداد نمیدونی چیا کشیدم ... تا که مادرم فوت کرد منم تنها عشق این پسر وابسته ترم کرد دیگه دیوونه تمام عیار شده بودم ...
یه روز عصر گوشیمو برداشتم و شروع کردم پیام دادن به پسره هر چی دلم خاست گفتم مرگ مادرم عصبیم کرده بود بهش گفتم اصن مگه تو کی هستی که من چند سال عمرمو بزارم برات روز و شب ؟؟؟؟؟ سرش خالی کردم ...
پیام داد ببین من که میخاستم خودت نخاستی بعدم شروع کرد آروم کردنم .
همون شب بهم پیام داد که شبا نمتونم پیام بدم
گاهیم با گوشی دوستم پیام میدم ...
همونجا شک کردم این داماد شده ...
فرداش با گوشیه دوستش پیام داد احوالپرسی کرد من کوتاه جواب دادم روزی یکی دوبار پیام میداد
بعد فهمیدم همون روز و ساعت اول که بهش توپیدم با دوستش بیرون بودن همه چیو براش تعریف میکنه دوستشم شمارمو ازش میگیره و این چند روز دوستش بوده که بهم پیام میداده ...