بچها خاستگارم که گفتم خواهرش زنگ زد من برم خونشون چون پسره خجالت میکشه بیاد خونه ما گفتم نه رسم ما نیست دختر بره به دیدن پسر و دور از شخصیته و اینا...
اوناهم گفتن باشه و ما میایم
امشب اومدن
وااای نگم براتون پسره چقد خجالتی بود ۲۸ سالش بود ولی مثل پسر ۲۲ ساله از بس خجالتی بود و اولین بار بود که میرفت خاستگاری
ینی میخواست بره تو زمین آب بشه هرچی خانوادم سوال میپرسیدن جواب نمیداد خواهرش بجاش جواب میداد
و خواهرش دیگه دعواش کرد و گفت خودت جواب بده از تو میپرسن
بعدشم که رفتیم اتاق حرف بزنیم ینی دریغ از ی کلمه حرف
من هی میگفتم از خودت بگو هیچی نمیگفت لبخند میزد میگفت چی بگم بلد نیستم
هی میگفتم بابا لااقل بگو معیارات چیه بازم هیچی نمیگفت
میگفتم ینی هیچ معیاری نداری میگفت دارم ولی الان نمیتوم حرف بزنم فراموش کردم
فقط من حرف میزدم
فقط گفت نمیخوام زنم درس بخونه و سرکار بره همین دیگه لام تا کام حرف نزد درآمدشو پرسیدم گفت ماهی ۷تومن اینا. اینم به زور از زبونش کشیدم
خانوادش خیلی خوب و نجیب بودن
وضع مالیشون خوب بود پسره رو پای خودش بود مستقل بود
قیافه داشت فقط تنها نکته منفیش این بود شدید خجالتی و اینکه گفت درس نخون همین
خواهرش اینا میگفتن تو خونه خیلی حرف میزنه با زن داداشاش شوخی میکنه ولی پیش غریبه اینجوره
دوسم گفت ب زور قرص آرامبخش اوردیمش وگرنه خیلی استرس داشته