2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

752 بازدید | 81 پست

خواننده خاموش بودم چندسال هست امروز خیلی دلم گرفته داستان زندگیم نوشتم عضو شدم اینجا بزارم

همش واقعی هستش

لطفا اگه کسی منو شناخت نه به روم بیاره نه جایی بگه که شرمنده بشم


نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

میخوام داستان زندگیم رو اینجا بگم قضاوت کنین کی گناه کاره به نظرتون حق یه دختر۲۸ساله از زندگی این همه درد و بدبختی هست یا نه بعد خوندن داستان زندگیم بگین الان باید از عدالت خدا خوشحال باشم یا نه

دختر آخر یه خانواده ۶نفره هستم دوتا خواهر و یه برادر بزرگتر از خودم دارم

خواهر و داداش من هر سه نابینا هستن کورمادر زاد

خانواده پدرم بچه سالم میخواستن همچنین پدرم،مادرم بخاطر این خیلی شکنجه شد بابام خیلی مامانم رو کتک میزد وقتی من دنیا اومدم فهمیدن چشام میتونه ببینه بابام خیلی خوشحال میشه ولی خانواده اش به این راضی نمیشن چون من یه دختر بودم اونا پسر سالم میخواستن

همه مادرم رو مقصر میدونستن چون یه دایی دارم اونم کور  بوده همه میگفتن پس خواهر و برادر من به اون رفتن پس این ارثی از طرف مادرم بوده(بعدها مادر بزرگم قسم خورد که پسرش تا ۴سالگی میدیده بخاطر یه مریضی نابینا شده و سن ۳۰سالگی هم فوت کرده)

مامان بزرگ و عمه هام  یه زن خوشکل رو به بابام معرفی میکنن و اونم چون بچه سالم میخواسته قبول میکنه

از این جاش رو کامل واستون میگم چون یادمه

یادمه اونروز چه دردی کشیدیم

یادمه با اون دستای کوچیکم رفتم جلو که بابام مامانم رو کتک نزنه ولی لگدی که بلند شد بیاد تو سر مادرم اومد تو پهلو من و از درد یه گوشه پرت شدم

یادمه خواهرهام و برادرم چیزی نمیدیدن ولی خودشون رو به در و دیوار میزدن که مامانم رو پیدا کنن نزارن کتک بخوره

و آخرین چیزی که یادم نمیره یه پارچ سفالی بزرگ داشتیم بابام برداشت زد تو سر مادرم و مامانم خون از سرش جاری بود بر اثر اون ضربه مامانم یه چشمش رو از دست داد


علت تمام این بی رحمی این بود که بابام با اون خانوم‌آشنا شده بود عقد کرده بودن و حامله بود میخواست اونو بیاره تو خونه ما و مارو از خونه بیرون کنه

آخی لعنتی با خودت فکر کردی یه زن با ۴تا بچه کجا رو داره که بره لعنت به این دنیای نامرد که نذاشت زندگی کنم

اون روز مادرم رو بردیم بیمارستان من فقط یه بچه ۵ساله بودم مادر بزرگم اومد(مادر مامانم)داداشم و خواهرام رو برد خونشون من و مامان بزرگم رفتیم بیمارستان پیش مامانم متاسفانه مامانم یه چشمش رو از دست داد می بینه شاید در حد ۱متر فقط یه چشمش

مامانم که خوب شد ما دیگه رفتیم با مامان بزرگم زندگی کردیم بابام با اون زن ازدواج کرد و آوردش تو خونه ای که مامانم هزار جور زجر کشیده بود مثل ملکه ها زندگی کرد

نمیدونم بگم دنیا بده یا طالع ما بد بود اون یه پسر با چشمای سالم میاره تا همه به این که میگفتن مقصر نابینایی خواهرام و داداشم مامانم  بوده دامن بزنن

و بعدش دوتا دختر دیگه هم میاره با چشای سالم

زندگی که ما در حسرتش بودیم اونا زندگیش میکردن لذت داشتن خانواده-ثروت-مسافرت-ماشین-خونه چیزایی که واسه ما فقط حسرت بود

مادرم خونه مردم کار میکرد-سبزی پاک میکرد-هرکاری از دستش بر میومد تا ما چشممون به دست کسی نباشه و من بتونم برم مدرسه

خواهرهام و داداشم هر۳تاشون حافظ کل قرآن شدن،خواهرام کارای خونه رو انجام میدن جوری که خونمون همیشه برق میزنه شاید خیلیا تعجب کنن همه کارا با اوناست غذا هم اونا درست میکنن داداشم تو مسجد پیش نماز شده بود

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108