همه مادرم رو مقصر میدونستن چون یه دایی دارم اونم کور بوده همه میگفتن پس خواهر و برادر من به اون رفتن پس این ارثی از طرف مادرم بوده(بعدها مادر بزرگم قسم خورد که پسرش تا ۴سالگی میدیده بخاطر یه مریضی نابینا شده و سن ۳۰سالگی هم فوت کرده)
مامان بزرگ و عمه هام یه زن خوشکل رو به بابام معرفی میکنن و اونم چون بچه سالم میخواسته قبول میکنه
از این جاش رو کامل واستون میگم چون یادمه
یادمه اونروز چه دردی کشیدیم
یادمه با اون دستای کوچیکم رفتم جلو که بابام مامانم رو کتک نزنه ولی لگدی که بلند شد بیاد تو سر مادرم اومد تو پهلو من و از درد یه گوشه پرت شدم
یادمه خواهرهام و برادرم چیزی نمیدیدن ولی خودشون رو به در و دیوار میزدن که مامانم رو پیدا کنن نزارن کتک بخوره
و آخرین چیزی که یادم نمیره یه پارچ سفالی بزرگ داشتیم بابام برداشت زد تو سر مادرم و مامانم خون از سرش جاری بود بر اثر اون ضربه مامانم یه چشمش رو از دست داد