سلام
امروز فقط میخوام دردل کنم شاید بغض تو گلوم فرو برع
نمیدونم چرا ولی تو خانواده ای بزرگ شدم فقط دغدشون کارو پول وقدرت
وهیچ وقت به محبت فکر نمیکنن
من خیلی بد بختم میدونین چرا چون هیچ وقت هیچ کس بهم نگفت دوست دارم هیچ وقت غرور بابام اجازع نداد من بپرم بغلش هی وقت نشد موهامو نوازش کنه و مثل خیلی پدرا بهم بگه دختر بابا به یاد نمیارم بهم گفته باشن از اینکه تو هستی خوشحالیم هیچ وقت نشد واسه قبولی هام تو مدارس خاص اظهار خوشحالی کنن و ذوقمو کورنکنن وقتایی که با خوشحالی از موفقیتام تو درس حرف میزدم اونا اونقد سرگرم صحبت با تلفن بودن که صدای منو هم نشیدن هرچقد صدامو بالا بردم هیشکی صدامونشید همه تلاش هام وظیفه بود وهیچ وقت تشویق نشدم اما امان از روزی که یه درس میشدم ۱۹اینقدر بهم فحش میدادن سرن داد میزدن تا خسته بشن میدونین چیه من کل سال های زندگیمو یا مدرسه بودم یا تو اتاقم تو لاک خودم به حال روزم گریه میکردم به نظرتون چرا هیچ وقت هیچ وقت هیچ کس نتونس منو دوس داشته باشه وفقط من بودم که دلسوز بودم من بودم با مریضی شون خواب نمیرفتم واونا حتی متوجه مریضی من نمیشدن منی که هیچ وقت اونا دوسم نداشتن من دوسشون داشتم میتونستم جای اونا یه پسرو دوست بدارم ولی چون همیشه میخواستم افتخار و ابروشون باشم از ارزوم گذشتم ارزوی این که یه نفر منو دوست داشته باشه الان چشمام ابر بهاره چشمام تاره دیگه نمیتونم بنویسم