با شوهرم دعوام شده بهش گفتم تو به فكر من نيستي اين حرفوگفتم چون هروقت تا حالا حرفش پيش اومده و ميدونه كه من اگه زبونم لال اتفاقي براش بيفته بدون اون زندگي خيلي برام سخت ميشه ،اما اهميتي نميده الان بعد از دوازده سال زندگي بهم اعتماد نداره كه نصف خونه حداقل به نامم كنه كه محتاج مادرش نباشم هدا منو بكشه ،از روز اول گفت يه حساب مشترك داشته باشيم همه چيمو دادم بهش هر چي كار ميكردم ميدادم بهش كه بينمون حرف پول نباشه تا حالا هم انصافا برام چيزي كم نزاشته ولي اين سري سر دعوا بهم گفت از كجا معلوم تو زودتر از من نميميري؟اونوقت ارث به مادرت ميرسه اونم بميره به برادرات اونام باهامون خوب نيستن خيلي دلم شكست فكر نميكردم بعد دوازده سال اينو بگه بهم گفت مغازه رو به اسمت كردم بسته،تو ميخواي من هيچي نداشته باشم كه تو رئيس باشي ،اصلا انتظار نداشتم اينطوري راجع به من فكر كنه
چقدر عجیب من فک میکردم اموال شوهر مربوط به زنشه نمیدونم والا خدا هزار سال به شادی برا هم نگه ...
مرسي عزيزم ديگه مريض شدم اين چند ماه مادرش خيلي عذابم داد و با شوهرم خيلي بحث داشتيم و من كارمو هم از دست دادم و كلا فشار روم زياده واقعا ديگه ميلي به زندگي ندارم