از وقتی خودم رو به عنوان یه انسان شناختم، حدود پنج شش سالگی، دلم می خواست بزرگ بشم تا ازدواج کنم. نمی دونم جبر جغرافیایی باعثش بود یا احساساتی بودن خودم.
البته آرزوها و هدف های دیگه ای هم داشتم اما همه چی تحت الشعاع ازدواج کردن قرار می گرفت.
تا سالها مجرد بودنم اذیتم میکرد، خیلی زود دوستان دبیرستانیم ازدواج کردند، بعد از اون برخی دوستان هم دانشگاهیم دوست پسر داشتن و کم کم اونها هم ازدواج کردن و خب به نوعی مسیر زندگیم ازشون جدا شد و احساس میکردم دایره ارتباط عاطفیم داره کوچیک کوچیکتر میشه.
الان اما سعی کردم به نکات مثبت زندگی مجردی هم فکر کنم، مثلا به اینکه زمان بیشتری دارم که می توونم به کام خودم تلخ کنم یا با برنامه ریزی به خودم کمک کنم که حتی الامکان مفیدتر بگذره.
می خوام بگم آرزوهام رو وقتی در مسیر ازدواج چیده بودم، به هر هدفی هم که میرسیدم بازم حس میکردم ناقص و ناتمامم، چون بازم مجرد بودم.
حتی وقتی کم کم این فکر باورم شد که ممکنه هرگز ازدواج نکنم، تا سالهای سال غمگین و سردرگم بودم، انگار بخشی از خودم رو گم کرده بودم یا بی معنا شده بودم.
ولی الان تصمیم دارم به این فکر کنم که ممکن هست این مجرد بودنم حتی بیشتر هم طول بکشه و حتی تمام فرصت زندگیم رو احاطه کنه؛ پس بهتره مجردی غیرقابل پیش بینی در کودکیم رو بهتر بشناسم و باهاش خو بگیرم و طوری برنامه ریزی کنم و به زندگی نگاه کنم که شادتر و مثبت اندیش تر باشم.
#گل_پری