سرد و بی طاقت و یک ریز دلِ من میلرزد
تویِ تابستون و این سوز چ حکمت دارد؟!🤔
تویِ تب دارم میسوزم
ولی انگار .....
ک دلم اسیره زخمِ کهنه ای یه
آخ داره یادم میاد که
قصه مون قصه درده
قصه مون ی رازِ کهنه اس
تو دلم یخ زده این راز و هنو
لب وا نکرده
دلِ ساده و صبورم
بشکن این یخ و تو دیگه
حرف بزن بزار سبک شی
دیگه بسه غم و غصه
بگو تا همه بدونن......
من همون بانویِ دی ماهِ گذشتم
ک دلم رو تویِ دی ماهِ گذشته جا گزاشتم
تو ی روزِ برفی و سرد
اونجا ک نگاهتو گرفتی از نگاهم
اونجا ک دستتو ول کردی از تویِ دستای گرمم
من دلم رو تو همونجا جا گذااااااشتم.....
این بودش عزیزِ جونم
ماجرای دلِ سردم تو تابستون 🙊🙊
"mahsa"😝😝😝😝😄😄