من و مادرشوهرم بحث کردیم اونم گذشته منو ب روم زد حرف خیلی بدی زد ک خیلی ازش ناراحت شدم و ی هفتس کلا قهرم باهاش
بعد چون باهم زندگی میکنیم ناهار شام اینا مشترکه
ب شوهرم میگم اینجا ارامش ندارم ببر منو چن روز بزار خونمون راحت باشم چون ۸ روز دگ ماشینمون میاد مستقل میشیم
میگه نه زود زود میری
من دلم دگ با اینا نیس خیلی سرد شدم
از اذیت هاشون و سختی زندگی مشترک با خانواده شوهر ک خودتون میدونید نگم...دگ دلم نمیخاد ی روزم اینجا باشم ولی منو نمیبره ادم احمق