بنظر من ک برید یجای خلوت تو دشت و دمن آتیش روشن کنید چای ببرید ودورهمی یک کیک کوچیک بخرید بخورید و حرف بزنید و بزاری درد و دل کنه بگو روز تو هستش و من در بست گوش به فرمانت بذار از هر چی میخاد حرف بزنه گریه کنه بخنده بذار خودش باشه البته روحیات هرکی متفاوته شاید اصلا مرگ مادرش اونقدر روش تاثیر نذاشته ک بخاد دوباره تو تولدش یاداوری کنه
من بشخصه باهاش دعوا کرده بودم عمدی! گفتم حرفای مهمی دارم الکی بهونه گرفتم کشوندمش کافه درصورتی خیلی کم کافه میرفتیم قبلش کیک دادم به خدمه گفتم نشستیم ده مین بعد روشن کن شمع و فشفه اش رو بیار سر میز ما!اسکل بود خدمه اش اورد ولی روشن نکرده بود کلی غافلگیر شد چون بین دعوا اصلا انتظار سوپرایز نداشت!