قبل گذاشتن عکس جریان این تولد و تعریف کنم
داستان اینجوریه که فامیلامون از شهرستان میاین تهران
حالا اینا زنگ میزنن میگن میخوایم بیایم یه سری هم به شما بزنیم
منم که تاحا تولد نگرفته بودم و اینا هم روز تولد زنگ زده بودن
رفتم کیکی گرفتم آجیم و بچش و هم دعوت کردم و دور هم جشن گرفتیم
البته وقتی زنگ زدن که بگن داریم میایم نمیدونستن تولد من هستش بعد از این که اومدن اون یکی عمم که تهران بود و در جریان همون دقایق اولی که نشستن خونه ما زنگ زد گفت دارم میام تولد هستش
اونا هم فهمیدن و با هم بند و بساط پهن کردیم
آخرش هم دختر عمم اینا و فامیل ها خواستن بخوابن خونه ما که عمم نذاشت و گفت داداشم تا همین جاش هم لطف کرده اجازه داده بیاین تو بد دلم هست بخوابین کل پتو هارو میندازه دور و همرو بیرون کرد😂هرچند من و مامامانم اینا و خوواهرم بدمون نمیومد شب و با فامیلا بخوابیم
خواهرمم که دید دیگه کسی نیست با شوهرش رفتن خونه خودشون
جای همتون خالی❤
میدونم کرونا بود ولی خب یه دفه ای شد و اومدن😁نزنید تو ذوقم تورو خدا❤