2777
2789
عنوان

😐مامانم یه خاطره ای تعریف کرد برگام ریخت

| مشاهده متن کامل بحث + 1326 بازدید | 80 پست

داداشم بچه بود هسته هندونه خورده بود بعد بهش میگفتم اگه از دماغت نفس بکشی درخت هندونه 😂😂😂😂

تو دماغت سبز میشه

بیچاره مامان بابام بردنش دکتر و مشاور ک این کارشو ترک کنه ینی از دهن نفس نکشه 😂😂

من# خبیس#  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

حالا هرچی هم میشنوی باور نکن  نوزاد چجوری صبح تا شب گشته میمونده و نمیمرده ؟

با یه دونه شیشه شیر 😐 باور کن با افتخار تعریف میکنه اصلا مامان من اینجوریه عین خیالش نیست خونه دار نیست خواهرم زایمان کرده بود رفتیم خونه مامانم ساعت ۹ شب دیدم خواهرم غش کرده گفتیم چیشده گفت گرسنه ام از دیشب هیچی نخوردم 😑 به مامانم گفتیم چرا به این غذا ندادی گفت وقت نداشتم بابام رفته واسه خودش یه چیزی خورده خودشم سیر کرده ولی به این بدبخت هیچی نداده بود

🤪😣روانی بوده

زن داداش من خیلی طنبله اهل کار اصلا نیست صبح تا شب بچه هاش و پوشک نمیکرد تا داداشم از سر کار بیاد و پوشکشون و عوض کنه الانم با افتخار میگه من نه لباس میریزم تو لباسشویی دستام درد میگیره نه جارو و تمیز کاری هیچی همه رو شوهرم انجام میده فقط هفته ای یبار غذا درست میکنم بقیه هم غذا بیرون یبار دو تا بچه هاش،یکی نوزاد سه ماهه یکی هم یک سال و سه ماه پشت سر هم بودن گریه میکنن اینم هر دو تاشون اینقد کتک زده بود روانی تو خونه بعد اومد با خنده تعریف کرد 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز