مامانم داشت برام تعریف میکرد میگفت تو نوزاد که بودی هربار من و بابات دعوامون میشد من از لجش تورو میذاشتم دم در میگفتم به بچه شیر نمیدم میرفتم تو اتاق درو قفل میکردم بعد باباتم از لج من تورو نمیگرفت اروم کنه مینشست تی وی میدید ، از شدت گریه کبود که میشدی میاوردیمت داخل
قیافم اینطوری شده بود
بنظرتون برم مادر و پدر واقعیم ؟