منم اومدم گفتم که شوهر من حتی روزها هم نمیزاره برم بیرون چه برسه شب
بعد حمله کردن رو سرم یکی گفت اون دیگه مریضه و بدبختی و هزار تا حرف دیگه که زندگی بااون امکان پذیر نیس
یکی نیس بهشون بگه به شما چه من راضی هستم هرکی یه مردی مد نظرشه یکی امروزی دوس داره یکی باغیرت وسرسخت یکی سنتی هزار نوع مرد داریم قرار نیس که چون شوهر اون آزادی بیش ازحد میده ماله منم باید آزادی بده
هی دعوا دارن نمیزارن آدم یه نظر بده